طاقت دل شده طاق و به لبم آمده جان

طاقت دل شده طاق و به لبم آمده جان
خسته از زندگی درهم بی حدّ و حساب...
سیل خون گشت روان سوی دو چشم از دل تنگ
غرق شد دیده در آن شبنم بی حدّ و حساب...
نیست گر هیچ مداوای غم و زخم فراق
هست آن عطر خوشش مرهم بی حدّ و حساب...
مُردم از دوری او روی مزارم پس از این
بگذارید گل مریم بی حدّ و حساب...
دیدگاه ها (۵)

چیزی که از من خواستی جز دل بریدن نیستچیزی مخواه از من که در ...

برام آرامش محضی ، کنارت خستگی خوبهنباشی ناخوشم با تو چقدر وا...

بازمی خواند به سینه مرغ دل آوای عشق باز میسوزد درونم آتش غوغ...

کنارپنجره ی دل نشسته ام بی توو مثل شیشه ی سربی شکسته ام بی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط