طاقت دل شده طاق و به لبم آمده جان
طاقت دل شده طاق و به لبم آمده جان
خسته از زندگی درهم بی حدّ و حساب...
سیل خون گشت روان سوی دو چشم از دل تنگ
غرق شد دیده در آن شبنم بی حدّ و حساب...
نیست گر هیچ مداوای غم و زخم فراق
هست آن عطر خوشش مرهم بی حدّ و حساب...
مُردم از دوری او روی مزارم پس از این
بگذارید گل مریم بی حدّ و حساب...
خسته از زندگی درهم بی حدّ و حساب...
سیل خون گشت روان سوی دو چشم از دل تنگ
غرق شد دیده در آن شبنم بی حدّ و حساب...
نیست گر هیچ مداوای غم و زخم فراق
هست آن عطر خوشش مرهم بی حدّ و حساب...
مُردم از دوری او روی مزارم پس از این
بگذارید گل مریم بی حدّ و حساب...
- ۴.۹k
- ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط