☆تردید☆

☆تردید☆

پنج ماه از زمانی که دازای اعتراف کرد میگذشت. این پنج ماهی که گذشت برای اوسامو مانند خواب و رویا بود. اوسامو هر وقت و هر روزی که میخواست به "او" عشق میورزید.
بوسش میکرد.
در آغوشش میگرفت.
و دستان سردش را با دستان گرم معشوقه اش گرم میکرد.
اوسامو واقعا در این پنج ماه زندگی کرده بود.
و حالا عزیز کرده اش جلوی آینه موهایش را مرتب میکرد البته "او" با موهای بهم ریخته، باز هم زیبا بود.
اوسامو دستانش رو دور کمر معشوقه اش گره کرد و آروم لب زد: تو همین جوریش هم خیلی زیبایی!

برگشت و به اوسامو نگاه کرد و گفت:ولی بازم دلیل نمیشه که موهام رو شونه نزنم. دازای احمق

و بعد خندید!عجب خنده شیرینی! دازای واقعا به خنده های "او" معتاد شده بود.
ولی حالا که اوسامو دقت میکرد، گردن عزیز کرده اش کمی کبود شده بود

دازای:ببینم گردنت چی شده؟

پسرک مو حنایی دستی به گردنش کشید و گفت:خودمم نمیدونم! یعنی یادم نمیاد

دازای:این رَده شبیه...

پسرک مو حنایی با کمی لب خوری لب زد:نکنه به من شک داری؟

شک؟تردید؟به کی؟به "او"؟امکان ندارد

اوسامو معشوقه اش را در آغوش گرفت و به موهای دردونه قلبش بوسه میزد، و طلب بخشش میکرد

دازای:منو ببخش، من نباید حتی بهش فکر میکردم

چطور اوسامو میتوانست آن فرشته ی مهربان و معصوم را خیانتکار بداند؟نه این طور نبود قطعا این طور نبود...اما پس چرا گردن معشوقه اش کبود بود؟
ولی خیلی شبیه...

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

☆وظیفه☆

با ظاهری نامرتب و با چهره ای هراسون از دفتر رئیس بیرون اومد. "او" داشت میگریست!!! اما دلیلش؟ نامعلوم

اوسامو وقتی وضیعت معشوقه اش رو دید. نگرانی و ناراحتی تمام بدنش را در بر گرفت.

دازای:چی شده؟چرا....

از کنار مجنونش رد و جوابش را داد:چیزی نیست دازای.... نگران...نگرانم نباش

مگر میشد نگران "او" نباشد؟نه نمیشد اصلا نمیشد، اوسامو وظیفه داشت نگران جان دلش باشد! نگران دلیل زندگی اش باشد!
اوسامو خواست دنبالش برود اما صدای پدر خوانده اش اوسامو را متوقف کرد

موری گفت:دازای... بیا اینجا کاره مهمی باهات دارم

دازای به ناچار به حرف اوگای گوش کرد. البته در اصل میخواست بداند چرا معشوقه اش گریه کنان از محل کار پدرش بیرون رفت.
روی صندلی نشست که اوگای بدون هیچ مقدمه ای شروع به حرف زدن کرد: دازای خبر داری که دو هفته دیگه...

اوسامو حرف اوگای رو برید:خودم میدونم سالگرد مافیاست. روزی که مافیا بندر به وجود اومد. اینم میدونم که میخواین اون روز مسخره رو جشن بگیرین. لطفا برو سر اصل مطلب

اوگای نفسی بیرون داد و گفت:میخوام برای جشن پارتنرت ساکورا باشه.
اون... لیاقت تو رو داره....میتونه-

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

دهمین باره که دارم امتحان میکنم..
امیدوارم ارسال بشه😔
دیدگاه ها (۳)

حرفش با داد اوسامو قطع شد:چی برای خودت داری میگی موری؟داری م...

☆فرشته☆ چشمانش از گریه سرخ و باد کرده بود و با همین چشمای سر...

#oneshatبا نگاهی سرد و کمی اخم آلود از دفتر کنفرانس بیرون آم...

میخوام یک تکپارتی که از قبل داشتم رو براتون بزارم...(یه رمان...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود ح...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط