به جان تا شوق جانان است ما را

به جان تا شوق جانان است ما را
چه آتش‌ها که بر جان است ما را

بلای سختی و برگشته بختی
از آن برگشته مژگان است ما را

از آن آلوده دامانیم در عشق
که خون دل به دامان است ما را

حدیث زلف جانان در میان است
سخن زان رو پریشان است ما را

چنان از درد خوبان زار گشتیم
که بیزاری ز درمان است ما را

ز ما ای ناصح فرزانه بگذر
که با پیمانه پیمان است ما را

ز بس خو با خیال او گرفتیم
وصال و هجر یکسان است ما را

سر کوی نگاری جان سپردیم
که خاکش آب حیوان است ما را

شبی بی روی آن مه روز کردن
برون از حد امکان است ما را

گریبان تو تا از دست دادیم
اجل دست و گریبان است ما را

به غیر از مشکل عشقش فروغی
چه مشکل‌ها که آسان است ما را


فروغی بسطامی
دیدگاه ها (۱۰)

جان به لب آمد و بوسید لب جانان راطلب بوسهٔ جانان به لب آرد ج...

چشم بیمار تو شد باعث بیماری مابه مسیحا نرسد فکر پرستاری ماتا...

صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها راکه کسی نشکند این گونه صف اعدا...

هفت دریا قطره ای از بحر بی پایان ماستاین چنین بحری ز ما می ج...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط