پارت ۲۷ — «پاکت مرموز»
پارت ۲۷ — «پاکت مرموز»
همه دور میز جمع شده بودن و به پاکتی که دست رها بود نگاه میکردن.
جونگکوک: «خب، بازش کن دیگه.»
رها: «عجله نکن.»
آ.ت: «رها، خودت ما رو کنجکاو کردی.»
تهیونگ: «من هنوز نمیدونم چرا حس میکنم قراره یه اتفاق عجیب بیفته.»
رها با خنده گفت: «چون قراره بیفته.»
پاکت رو باز کرد و چند کاغذ کوچیک بیرون آورد.
جونگکوک: «این دیگه چیه؟»
رها: «چالشهای امشب.»
جونگکوک: «نه! من دیگه توی هیچ چالشی شرکت نمیکنم.»
رها: «اتفاقاً اسم تو اولشه.»
جونگکوک: «چی؟!»
رها اولین کاغذ رو باز کرد.
«جونگکوک باید برای همه شام درست کنه.»
آ.ت: «عالیه.»
جونگکوک: «من؟ چرا من؟»
رها: «چون امروز ظرفها هم با تو بود.»
جونگکوک: «این دیگه داره تبدیل به بردگی میشه.»
تهیونگ خندید: «من میتونم کمک کنم.»
جونگکوک: «تو چرا داوطلب شدی؟»
تهیونگ: «چون دلم میخواد ببینم آشپزی تو چطوره.»
آ.ت: «منم همینطور.»
جونگکوک با ناامیدی به سه نفر نگاه کرد.
«باشه... ولی اگه شام خوب نشد، تقصیر خودتونه.»
رها لبخند زد: «قبوله.»
جونگکوک به سمت آشپزخونه رفت.
اما رها هنوز یک کاغذ دیگه توی دستش داشت.
آ.ت: «اون یکی چیه؟»
رها: «این یکی... برای بعد از شامه.»
جونگکوک از آشپزخونه داد زد: «رها! نشنوم نقشهی دیگهای داشته باشی!»
رها با خنده گفت: «دیر گفتی!»
همه دور میز جمع شده بودن و به پاکتی که دست رها بود نگاه میکردن.
جونگکوک: «خب، بازش کن دیگه.»
رها: «عجله نکن.»
آ.ت: «رها، خودت ما رو کنجکاو کردی.»
تهیونگ: «من هنوز نمیدونم چرا حس میکنم قراره یه اتفاق عجیب بیفته.»
رها با خنده گفت: «چون قراره بیفته.»
پاکت رو باز کرد و چند کاغذ کوچیک بیرون آورد.
جونگکوک: «این دیگه چیه؟»
رها: «چالشهای امشب.»
جونگکوک: «نه! من دیگه توی هیچ چالشی شرکت نمیکنم.»
رها: «اتفاقاً اسم تو اولشه.»
جونگکوک: «چی؟!»
رها اولین کاغذ رو باز کرد.
«جونگکوک باید برای همه شام درست کنه.»
آ.ت: «عالیه.»
جونگکوک: «من؟ چرا من؟»
رها: «چون امروز ظرفها هم با تو بود.»
جونگکوک: «این دیگه داره تبدیل به بردگی میشه.»
تهیونگ خندید: «من میتونم کمک کنم.»
جونگکوک: «تو چرا داوطلب شدی؟»
تهیونگ: «چون دلم میخواد ببینم آشپزی تو چطوره.»
آ.ت: «منم همینطور.»
جونگکوک با ناامیدی به سه نفر نگاه کرد.
«باشه... ولی اگه شام خوب نشد، تقصیر خودتونه.»
رها لبخند زد: «قبوله.»
جونگکوک به سمت آشپزخونه رفت.
اما رها هنوز یک کاغذ دیگه توی دستش داشت.
آ.ت: «اون یکی چیه؟»
رها: «این یکی... برای بعد از شامه.»
جونگکوک از آشپزخونه داد زد: «رها! نشنوم نقشهی دیگهای داشته باشی!»
رها با خنده گفت: «دیر گفتی!»
- ۱۷۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط