♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 80・⁠]⁠ᕗ

اونا این دوست داشتن رو چی تعبیر میکنن؟چی میشه؟ با گریه و به زور خودم رو به خونه مامان اینا رسوندم. تو راهرو مامان رو دیدم. 
خیس از گریه و بارون وگلی با موهای بهم ریخته سمت 
مامان دویدم و خودم رو تو بغلش انداختم. محکم بغلم کرد. 
با گریه گفتم : مامان.. من دوسش دارم خیلی زیاد..مامان من
عاشقش شدم. 
مامان ناراحت موهام رو نوازش کرد و منو به خودش فشرد و گفت : منتظرش بودم دخترکم.. 
بلندتر گریه کردم و گفتم : اما.. اما اون نمیدونه من كيم..اون میگه دوسم دارم مامان امروز گفت عاشقم شده..من نمیدونم باید چیکار
کنم..اونم نمیدونه.. 
و بلند تر گریه کردم.
مامان‌ : باید بگی کریستینا...باید اون باید بفهمه تو کی هستی.. 
-و اون وقت چی؟ 
مامان : باید وایستاد و دید. 
-مامان کمکم کن...نمیخوام از دستش بدم..
مامان : اگه تو تقدیر و سرنوشت تو باشه از دستش نمیدی.. هر جور بتونم کمکت میکنم عزیزم. 
و بردم داخل و به سر و وضعم رسید. تصمیم قطعی رو گرفتم. 

دو روز بعد توی قصر مهمانی بزرگی برگذار کردم و از همه 
ممالک دعوت کردم. یه مهمونی بزرگ و مجلل. 
توماس رو کلا از اطرافم میپروندم و این داشت عصبیش میکرد. 
خیاط رو خبر کردم و قد و هیکل جونگکوک رو با یکی از نگهبانها تطبیق دارم و گفتم طبق اون لباس مجللی بدوزه. شب مهمونی..لباس و نامه کوتاه و دعوت نامه ی مهمونی رو با کالسکه ای دنبال جونگکوک فرستادم. 
تو نامه اینطور نوشتم: 
"جونگکوک عزيز.. 
گفتم تو هیچی درباره ام نمیدونی و امشب وقتشه که بدونی..لباسهایی که برات فرستادم رو بپوش و با کالسکه راهی شو تا منه واقعی رو بشناسی..فقط یادت نره.. من برای تو کریستینا بودم و هستم..فقط 
كريستينا.. لطفا بيا 
کریستینای بی قرار تو  
 
قلبم تند میرد و دلم خیلی گرفته بود. 
دلتنگ جونگکوک بودم و قرار بود امشب همه چیز رو براش مشخص کنم.. بهتره بگم قرار بود همه چیز رو خراب کنم. 
مجلل و شیک ترین لباسم رو پوشیدم. 
وقتی تو اینه به خودم نگاه کردم با کریستینای قبل از این دو روز خیلی فرق داشتم. 
چشمام.. چشمام عشقی رو فریاد میزد که امشب قرار بود نا امیدش کنم.. قرار بود بهش بگم که تمام اون مدت که اون صادقانه محبتش رو نثارم میکرد من اصل و نسبم رو ازش پنهون کرده بودم. 
اروم پرده سالن رو کمی کنار زدم و توی مهمانها رو نگاه کردم.
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 81・⁠]⁠ᕗدستی رو شونه ام قرار ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 82・⁠]⁠ᕗبلند زدم زیر گریه و ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part79・⁠]⁠ᕗاون راست میگفت منم نم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 78・⁠]⁠ᕗو پارچه رو از روی موه...

رویای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط