BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 14 🍷
ویو ا/ت:
نیمه‌های شب بود.
عمارت در سکوت عجیبی فرو رفته بود.
از وقتی اون عکس رو دیده بودم، دیگه نمی‌تونستم راحت بخوابم.
هر بار به پنجره نگاه می‌کردم، حس می‌کردم یک نفر از پشت تاریکی داره منو نگاه می‌کنه.
پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم.
آروم به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کمی کنار زدم.
هیچ‌کس نبود.
فقط حیاط تاریک عمارت...
و نور کم‌رنگ چراغ‌ها.
نفس راحتی کشیدم.
اما درست همون لحظه...
گوشیم زنگ خورد.
از جا پریدم.
شماره ناشناس.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.
بالاخره جواب دادم.
«الو؟»
هیچ جوابی نیومد.
فقط صدای نفس کشیدن کسی از اون طرف خط شنیده می‌شد.
«کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدایی آرام و ناشناس گفت:
_ «اگه می‌خوای بدونی پدرت واقعاً چرا مرد...»
قلبم فرو ریخت.
«چی؟!»
_ «فردا ساعت ده.»
مکث کرد.
_ «تنها بیا.»
دستم شروع به لرزیدن کرد.
«تو از کجا درباره‌ی پدرم می‌دونی؟!»
صدای طرف مقابل سردتر شد.
_ «چون من چیزی رو می‌دونم که جئون جونگکوک هنوز نمی‌دونه.»
چشم‌هام گرد شد.
«چی رو؟»
تماس قطع شد.
گوشی رو پایین آوردم.
قلبم به شدت می‌زد.
یک جمله مدام توی ذهنم تکرار می‌شد:
«چیزی که جونگکوک هنوز نمی‌دونه...»
چند دقیقه بعد...
صدای قدم‌هایی از راهرو شنیدم.
در اتاق باز شد.
جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
_ «چرا بیداری؟»
گوشی رو پشت سرم پنهان کردم.
«هیچی.»
چند لحظه نگاهم کرد.
انگار فهمیده بود دروغ می‌گم.
چند قدم جلو اومد.
_ «چی شده؟»
«گفتم هیچی.»
سکوت کرد.
بعد نگاهش روی دست لرزانم افتاد.
_ «ا/ت.»
صدایش این بار کمی آرام‌تر بود.
_ «به من نگاه کن.»
سرم رو بالا آوردم.
برای چند ثانیه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
بعد بالاخره گفتم:
«من... ترسیدم.»
نگاهش تغییر کرد.
نه عصبانیت...
نه آن سردی همیشگی.
فقط یک لحظه نگرانی در چشم‌هاش دیده شد.
_ «از چی؟»
لبم رو گاز گرفتم.
«نمی‌دونم.»
چند ثانیه سکوت کردم.
«فقط... حس می‌کنم یکی داره منو زیر نظر می‌گیره.»
جونگکوک نزدیک‌تر اومد.
_ «این حس بی‌دلیل نیست.»
با تعجب نگاهش کردم.
«یعنی چی؟»
_ «چون واقعاً یکی این کار رو می‌کنه.»
قلبم دوباره فرو ریخت.
«پس من... واقعاً در خطرم؟»
جونگکوک لحظه‌ای مکث کرد.
بعد با لحنی محکم گفت:
_ «تا وقتی اینجایی، نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه.»
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
این اولین بار بود که...
حرفش باعث نشد بیشتر بترسم.
برعکس.
برای اولین بار احساس کردم شاید...
بتونم بهش اعتماد کنم.
اما فقط برای چند ثانیه.


ادامه دارد...🍷
پارتِ بعدی هم ادامه ی همین پارتههه❤️🥺

حمایت کنید تا گهر نکنم🥺
دیدگاه ها (۰)

BAD BOY LOVER 💋Part 14 🍷(ادامه ی پارت 14)ویو ا/ت:وقتی جونگکو...

BAD BOY LOVER 💋Part 14🍷ویو جونگکوک:ا/ت فکر می‌کرد من متوجه ت...

BAD BOY LOVER 💋Part 13🍷ادامه ی پارت 13 هستس چون جا نبود اینج...

BAD BOY LOVER 💋Part 13 🍷ویو جونگکوک:«شاید تمام این سال‌ها اش...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط