تاریکی
تاریکی
Part :3
لینا :« همتون رو دوست دارم اما شخصیت تهیونگ بیشتر مورد تأثیر قرارم داد.»
تهیونگ نگاهش رو از لینا دزدید و لینا هم همینکارو کرد .
جین هم که متوجه فضای خفه ی بین این دونفر شده بود . مثل همیشه شروع به تغییر فضا کرد . و در اخر با این جمله جک هایش را به اتمام رساند
«میدونید چرا ادمای خوشتیپ سرشون شلوغه ؟»
همه با هم گفتند چرا ؟
جین ادامه داد:« بعدا بهتون الان سرم شلوغه ! »
همه زدن زیر خنده و نامجون گفت:« خب دیگه بچه ها با شما بودن خوش گذشت اما دیگه دیر وقته و میرا نگران میشه .» ( نکته : میرا دوست دختر نامجون هست. )
لنا هم اخرین قطره اشکش رو که به خاطر خنده ی زیاد بود پاک کرد رو به اعضا گفت :« وای خدایا دیرم شده داداشم منو میکشه !»
تهیونگ به لینا نگاه کوتاهی کرد در همون لحظه لینا هم به تهیونگ نگاه کرد .
جونگ کوک نگاه شیطنت امیزی به تهیونگ انداخت و گفت :« چرا ساکت شدی ؟»
تهیونگ جواب نداد .
جیهوپ گفت :« اها..... فهمیدم . »
تهیونگ با خنده گفت :« هیچی نفهمیدی.»
همه خندیدند .
لینا بسته را تحویل داد و موقع خداحافظی که شد ناگهان صدای رعد و برق بلدی امد .
چند لحظه بعد برق ساختمان قطع شد .
همه جا تاریک شده بود .
لینا در راه رو تنها مانده بود .
از کودکی از تاریکی میترسید همچنین ترس از فضای بسته داشت .
لینا جیغ بلدی زد و روی زمین نشست و شروع به گریه کرد .
صدای اعضا را میشنید که دنبالش میگشتند .
اما حتی نای خرف زدن هم نداشت .
صدای قدما های کسی در گوشش اکو میشد.
درسته همون بود ...
( ادامه دارد ...)
Part :3
لینا :« همتون رو دوست دارم اما شخصیت تهیونگ بیشتر مورد تأثیر قرارم داد.»
تهیونگ نگاهش رو از لینا دزدید و لینا هم همینکارو کرد .
جین هم که متوجه فضای خفه ی بین این دونفر شده بود . مثل همیشه شروع به تغییر فضا کرد . و در اخر با این جمله جک هایش را به اتمام رساند
«میدونید چرا ادمای خوشتیپ سرشون شلوغه ؟»
همه با هم گفتند چرا ؟
جین ادامه داد:« بعدا بهتون الان سرم شلوغه ! »
همه زدن زیر خنده و نامجون گفت:« خب دیگه بچه ها با شما بودن خوش گذشت اما دیگه دیر وقته و میرا نگران میشه .» ( نکته : میرا دوست دختر نامجون هست. )
لنا هم اخرین قطره اشکش رو که به خاطر خنده ی زیاد بود پاک کرد رو به اعضا گفت :« وای خدایا دیرم شده داداشم منو میکشه !»
تهیونگ به لینا نگاه کوتاهی کرد در همون لحظه لینا هم به تهیونگ نگاه کرد .
جونگ کوک نگاه شیطنت امیزی به تهیونگ انداخت و گفت :« چرا ساکت شدی ؟»
تهیونگ جواب نداد .
جیهوپ گفت :« اها..... فهمیدم . »
تهیونگ با خنده گفت :« هیچی نفهمیدی.»
همه خندیدند .
لینا بسته را تحویل داد و موقع خداحافظی که شد ناگهان صدای رعد و برق بلدی امد .
چند لحظه بعد برق ساختمان قطع شد .
همه جا تاریک شده بود .
لینا در راه رو تنها مانده بود .
از کودکی از تاریکی میترسید همچنین ترس از فضای بسته داشت .
لینا جیغ بلدی زد و روی زمین نشست و شروع به گریه کرد .
صدای اعضا را میشنید که دنبالش میگشتند .
اما حتی نای خرف زدن هم نداشت .
صدای قدما های کسی در گوشش اکو میشد.
درسته همون بود ...
( ادامه دارد ...)
- ۱۴۱
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط