صبح، مثل یک مهمان ناخوانده، بیسر و صدا از پنجرهها خزید
صبح، مثل یک مهمان ناخوانده، بیسر و صدا از پنجرهها خزید توی خانه.
نه بوی نان برشتهای، نه صدای برخورد ظرفها، نه موسیقی ملایمی از اسپیکرهای آشپزخانه…
فقط نور سرد و رنگپریدهای که روی صورت نیمهخوابِ سوآ افتاده بود.
پتو هنوز دورش حلقه شده بود. چشمهاش سنگین بود ولی باز.
روی بالش، لکههای کمرنگی از خونِ خشکشدهی دماغش باقی مونده بودن…
ذهنش هنوز توی شب گذشته سیر میکرد.
دستش رو روی شقیقهاش گذاشت و پچپچوار گفت:
– من یه جایگزینم… فقط یه خاطرهی زنده…
ولی صدای خودش هم به گوشش نمیرسید.
از اون طرف، شوگا هنوز روی همون مبل نشسته بود.
تنها چیزی که تغییر کرده بود، روشن شدن پنجرهی پشت سرش بود.
چشمهاش پفکرده و بیروح
دستمالی مچالهشده بین انگشتهاش، همونطور توی دستش مونده بود.
دیشب تا صبح، حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود.
صدای باز شدن در اتاق سوآ اومد.
شوگا سرش رو بلند نکرد، فقط گوش داد.
قدمهای آروم و سبک سوآ…
صدای کشوی آشپزخونه که باز شد…
و بعد سکوت.
شوگا بالاخره بلند شد.
آهسته، با پاهایی سنگین، از لای درِ نیمهباز، سوآ رو دید.
دختر با یه بستهی تازه دستمال کاغذی کنار سینک ایستاده بود.
کیسهی پلاستیکی پر از دستمالهای خونی، هنوز توی دستش بود.
و هنوز… از دماغش، رگهای نازک از خون پایین میاومد.
شوگا اول فقط نگاهش کرد. نه از ترس، نه از نگرانی…
بلکه از دلشکستگی.
قدم برداشت…
– سوآ...
سوآ سرش رو بلند کرد. توی نگاهش نه اشک بود، نه خشم… فقط خستگی.
– فقط اومدم یه بستهی دیگه بردارم. تموم شده بودن.
شوگا جلوتر رفت.
– چرا چیزی نگفتی؟ دیشب... اصلاً نخوابیدی، نه؟
تو… تمام شب خون دماغ داشتی؟
سوآ سرش رو پایین انداخت.
– اگه میگفتم، چی فرق میکرد؟ تو خودتم حال خوبی نداشتی. اصلاً معلوم نیست کی داره به کی کمک میکنه تو این خونه...
صدای دختر آرام بود، ولی تیز مثل تیغ.
شوگا یه لحظه لب باز کرد، ولی بعد حرفش رو خورد.
اونهم نمیدونست واقعاً نقش کیو داره.
پدر؟ نگهبان؟ فقط یه غریبه که یه کودک شکسته رو برده توی خونهای پر از سایههای گذشته؟
– سوآ… تو… اگه فکر میکنی من… فقط میخواستم جای کسی رو با تو پُر کنم… بدون که…
دختر دستشو بالا آورد.
– لطفاً الان نه. فقط… بزار برم اتاقم. مغزم درد میکنه.
شوگا بازم نتونست جلوشو بگیره.
فقط وقتی سوآ برگشت سمت راهرو، صدای خستهی مرد توی فضا پخش شد:
– تو فقط خودتی، سوآ… حتی اگه هیچکس ندونه.
ولی سوآ چیزی نگفت.
نه برگشت، نه مکث کرد.
فقط رفت... با کیسهای پر از خون، و دلی پر از سؤال بیجواب.
نه بوی نان برشتهای، نه صدای برخورد ظرفها، نه موسیقی ملایمی از اسپیکرهای آشپزخانه…
فقط نور سرد و رنگپریدهای که روی صورت نیمهخوابِ سوآ افتاده بود.
پتو هنوز دورش حلقه شده بود. چشمهاش سنگین بود ولی باز.
روی بالش، لکههای کمرنگی از خونِ خشکشدهی دماغش باقی مونده بودن…
ذهنش هنوز توی شب گذشته سیر میکرد.
دستش رو روی شقیقهاش گذاشت و پچپچوار گفت:
– من یه جایگزینم… فقط یه خاطرهی زنده…
ولی صدای خودش هم به گوشش نمیرسید.
از اون طرف، شوگا هنوز روی همون مبل نشسته بود.
تنها چیزی که تغییر کرده بود، روشن شدن پنجرهی پشت سرش بود.
چشمهاش پفکرده و بیروح
دستمالی مچالهشده بین انگشتهاش، همونطور توی دستش مونده بود.
دیشب تا صبح، حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود.
صدای باز شدن در اتاق سوآ اومد.
شوگا سرش رو بلند نکرد، فقط گوش داد.
قدمهای آروم و سبک سوآ…
صدای کشوی آشپزخونه که باز شد…
و بعد سکوت.
شوگا بالاخره بلند شد.
آهسته، با پاهایی سنگین، از لای درِ نیمهباز، سوآ رو دید.
دختر با یه بستهی تازه دستمال کاغذی کنار سینک ایستاده بود.
کیسهی پلاستیکی پر از دستمالهای خونی، هنوز توی دستش بود.
و هنوز… از دماغش، رگهای نازک از خون پایین میاومد.
شوگا اول فقط نگاهش کرد. نه از ترس، نه از نگرانی…
بلکه از دلشکستگی.
قدم برداشت…
– سوآ...
سوآ سرش رو بلند کرد. توی نگاهش نه اشک بود، نه خشم… فقط خستگی.
– فقط اومدم یه بستهی دیگه بردارم. تموم شده بودن.
شوگا جلوتر رفت.
– چرا چیزی نگفتی؟ دیشب... اصلاً نخوابیدی، نه؟
تو… تمام شب خون دماغ داشتی؟
سوآ سرش رو پایین انداخت.
– اگه میگفتم، چی فرق میکرد؟ تو خودتم حال خوبی نداشتی. اصلاً معلوم نیست کی داره به کی کمک میکنه تو این خونه...
صدای دختر آرام بود، ولی تیز مثل تیغ.
شوگا یه لحظه لب باز کرد، ولی بعد حرفش رو خورد.
اونهم نمیدونست واقعاً نقش کیو داره.
پدر؟ نگهبان؟ فقط یه غریبه که یه کودک شکسته رو برده توی خونهای پر از سایههای گذشته؟
– سوآ… تو… اگه فکر میکنی من… فقط میخواستم جای کسی رو با تو پُر کنم… بدون که…
دختر دستشو بالا آورد.
– لطفاً الان نه. فقط… بزار برم اتاقم. مغزم درد میکنه.
شوگا بازم نتونست جلوشو بگیره.
فقط وقتی سوآ برگشت سمت راهرو، صدای خستهی مرد توی فضا پخش شد:
– تو فقط خودتی، سوآ… حتی اگه هیچکس ندونه.
ولی سوآ چیزی نگفت.
نه برگشت، نه مکث کرد.
فقط رفت... با کیسهای پر از خون، و دلی پر از سؤال بیجواب.
- ۲۴.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط