رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت سوم | دشمن یا رقیب؟
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همه وارد کلاس هنر شد.
دفتر طراحیاش را روی میز گذاشت و مشغول کامل کردن نقاشی دیروزش شد.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد کلاس شد. با دیدن لیانا، پوزخندی زد.
ـ «بازم نقاشی؟ انگار خیلی به خودت مطمئنی.»
لیانا این بار سرش را بالا آورد و با آرامش گفت:
ـ «اعتماد به نفس داشتن بهتر از مغرور بودنه.»
چند نفر از بچههای کلاس با تعجب به هم نگاه کردند. هیچکس تا آن روز اینطور جواب جونگکوک را نداده بود.
جونگکوک اخم کرد، اما چیزی نگفت و روی صندلیاش نشست.
در همین لحظه، معلم وارد کلاس شد.
ـ «امروز هر کدومتون باید یه نقاشی بکشین. بهترین اثر، روی تابلوی افتخارات مدرسه نصب میشه.»
بعد از یک ساعت، همه کارهایشان را تحویل دادند.
معلم با دقت نقاشیها را نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
ـ «بهترین نقاشی امروز... متعلق به لیاناست.»
کلاس در سکوت فرو رفت.
جونگکوک با ناباوری به نقاشی لیانا خیره شد.
برای اولین بار...
او در یک مسابقهی نقاشی، نفر اول نشده بود.
نگاهش روی لیانا ثابت ماند و زیر لب گفت:
ـ «این تازه اول بازیه...»
لیانا هم لبخند محوی زد.
ـ «من هیچوقت برای جنگیدن نیومدم... ولی عقب هم نمیکشم.»
پایان پارت سوم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرایط برای پارت بعد:🤍࿔✦︎
ˡᶦᵏᵉ : ³⁰࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : ²⁵࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : ¹²࿐
پارت سوم | دشمن یا رقیب؟
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همه وارد کلاس هنر شد.
دفتر طراحیاش را روی میز گذاشت و مشغول کامل کردن نقاشی دیروزش شد.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد کلاس شد. با دیدن لیانا، پوزخندی زد.
ـ «بازم نقاشی؟ انگار خیلی به خودت مطمئنی.»
لیانا این بار سرش را بالا آورد و با آرامش گفت:
ـ «اعتماد به نفس داشتن بهتر از مغرور بودنه.»
چند نفر از بچههای کلاس با تعجب به هم نگاه کردند. هیچکس تا آن روز اینطور جواب جونگکوک را نداده بود.
جونگکوک اخم کرد، اما چیزی نگفت و روی صندلیاش نشست.
در همین لحظه، معلم وارد کلاس شد.
ـ «امروز هر کدومتون باید یه نقاشی بکشین. بهترین اثر، روی تابلوی افتخارات مدرسه نصب میشه.»
بعد از یک ساعت، همه کارهایشان را تحویل دادند.
معلم با دقت نقاشیها را نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
ـ «بهترین نقاشی امروز... متعلق به لیاناست.»
کلاس در سکوت فرو رفت.
جونگکوک با ناباوری به نقاشی لیانا خیره شد.
برای اولین بار...
او در یک مسابقهی نقاشی، نفر اول نشده بود.
نگاهش روی لیانا ثابت ماند و زیر لب گفت:
ـ «این تازه اول بازیه...»
لیانا هم لبخند محوی زد.
ـ «من هیچوقت برای جنگیدن نیومدم... ولی عقب هم نمیکشم.»
پایان پارت سوم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرایط برای پارت بعد:🤍࿔✦︎
ˡᶦᵏᵉ : ³⁰࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : ²⁵࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : ¹²࿐
- ۹۰۳
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط