𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕
چند روز از دیدار جیمین و لیا گذشته بود.
اوضاع خونه دوباره آروم شده بود.
جیمین هر روز بیشتر تمرین میکرد و مانیا هم مثل همیشه کنارش بود.
اون روز مانیا وارد اتاق شد.
+ جیمین، وقت تمرینه.
جیمین که کنار پنجره نشسته بود، برگشت سمتش.
- امروز نمیخوام تمرین کنم.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ چرا؟
- خستهام.
+ فقط خستهاید یا دارید بهونه میارید؟
جیمین لبخند زد.
- شاید هر دو.
مانیا دست به سینه ایستاد.
+ پس بلند شید.
- مانیا...
+ جیمین.
چند ثانیه به هم نگاه کردن.
جیمین بالاخره خندید.
- باشه، باشه.
آرام از جاش بلند شد.
مانیا کنارش ایستاد تا تعادلش رو حفظ کنه.
+ آروم.
جیمین چند قدم برداشت.
این بار بدون اینکه زیاد به مانیا تکیه کنه.
مانیا با خوشحالی گفت:
+ دیدید؟ بهتر شدید!
جیمین لبخند زد.
- آره.
چند قدم دیگه برداشت.
بعد ایستاد و به مانیا نگاه کرد.
- فکر کنم کمکم بتونم بدون کمک راه برم.
+ حتماً میتونید.
جیمین چند لحظه ساکت موند.
- میدونی...
+ چی؟
- وقتی اولین بار اومدی اینجا، فکر میکردم فقط یه پرستاری که قراره چند ماه ازم مراقبت کنه.
مانیا خندید.
+ منم فکر میکردم شما فقط یه بیمار لجبازید.
جیمین ابروهاش رو بالا برد.
- فقط؟
+ خیلی لجباز.
جیمین خندید.
- پس هنوزم همین فکرو میکنی؟
+ صددرصد.
جیمین با خنده سرش رو تکون داد.
اما چند لحظه بعد، حالت صورتش جدی شد.
- مانیا...
+ بله؟
- میخوام یه چیزی ازت بپرسم.
+ چی؟
جیمین کمی مکث کرد.
- اگه یه روز دیگه نیازی به پرستار نداشته باشم...
مانیا منتظر موند.
- باز هم کنارم میمونی؟
مانیا برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند کوچیکی زد.
+ بستگی داره.
- به چی؟
+ به اینکه اون موقع هنوز همون جیمین لجباز باشید یا نه.
جیمین خندید.
- پس باید امیدوار باشم لجباز بمونم.
مانیا هم خندید.
اما هیچکدوم متوجه نشدن...
که از پشت در، خانم پارک برای چند لحظه ایستاده بود و با لبخند بهشون نگاه میکرد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕
چند روز از دیدار جیمین و لیا گذشته بود.
اوضاع خونه دوباره آروم شده بود.
جیمین هر روز بیشتر تمرین میکرد و مانیا هم مثل همیشه کنارش بود.
اون روز مانیا وارد اتاق شد.
+ جیمین، وقت تمرینه.
جیمین که کنار پنجره نشسته بود، برگشت سمتش.
- امروز نمیخوام تمرین کنم.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ چرا؟
- خستهام.
+ فقط خستهاید یا دارید بهونه میارید؟
جیمین لبخند زد.
- شاید هر دو.
مانیا دست به سینه ایستاد.
+ پس بلند شید.
- مانیا...
+ جیمین.
چند ثانیه به هم نگاه کردن.
جیمین بالاخره خندید.
- باشه، باشه.
آرام از جاش بلند شد.
مانیا کنارش ایستاد تا تعادلش رو حفظ کنه.
+ آروم.
جیمین چند قدم برداشت.
این بار بدون اینکه زیاد به مانیا تکیه کنه.
مانیا با خوشحالی گفت:
+ دیدید؟ بهتر شدید!
جیمین لبخند زد.
- آره.
چند قدم دیگه برداشت.
بعد ایستاد و به مانیا نگاه کرد.
- فکر کنم کمکم بتونم بدون کمک راه برم.
+ حتماً میتونید.
جیمین چند لحظه ساکت موند.
- میدونی...
+ چی؟
- وقتی اولین بار اومدی اینجا، فکر میکردم فقط یه پرستاری که قراره چند ماه ازم مراقبت کنه.
مانیا خندید.
+ منم فکر میکردم شما فقط یه بیمار لجبازید.
جیمین ابروهاش رو بالا برد.
- فقط؟
+ خیلی لجباز.
جیمین خندید.
- پس هنوزم همین فکرو میکنی؟
+ صددرصد.
جیمین با خنده سرش رو تکون داد.
اما چند لحظه بعد، حالت صورتش جدی شد.
- مانیا...
+ بله؟
- میخوام یه چیزی ازت بپرسم.
+ چی؟
جیمین کمی مکث کرد.
- اگه یه روز دیگه نیازی به پرستار نداشته باشم...
مانیا منتظر موند.
- باز هم کنارم میمونی؟
مانیا برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند کوچیکی زد.
+ بستگی داره.
- به چی؟
+ به اینکه اون موقع هنوز همون جیمین لجباز باشید یا نه.
جیمین خندید.
- پس باید امیدوار باشم لجباز بمونم.
مانیا هم خندید.
اما هیچکدوم متوجه نشدن...
که از پشت در، خانم پارک برای چند لحظه ایستاده بود و با لبخند بهشون نگاه میکرد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۷۲۹
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط