پارت چهل سوم

پارت چهل سوم
سناریوی قلبی از سنگ

اما دیگر دیر شده بود. تردید در وجودش رخنه کرده بود. سال‌ها وقت صرف کرده بود تا ثابت کند انسان‌ها چیزی جز ماشین‌های پیچیده بیولوژیک نیستند، اما اکنون۳ نفر با تمام "ضعف"هایشان، در برابر او ایستاده بودند و تسلیم نمی‌شدند.

کاتسوکی (گامی به جلو گذاشت): "بذار بریم کیریشیما. این دیگه تموم شده."

در همان لحظه، صدای آژیر پلیس بسیار نزدیک‌تر از قبل به گوش رسید. نور چراغ‌های آبی از میان شکاف‌های انبار به داخل تابید.

کیریشیما (با چشمانی دیوانه‌وار): "نه... هنوز تموم نشده... من می‌تونم ثابت کنم..."

او اسلحه‌اش را بالا گرفت. اما قبل از اینکه بتواند شلیک کند، ایزوکو با حرکتی سریع تبلتش را به سمت او پرتاب کرد. تبلت به دست کیریشیما برخورد کرد و اسلحه از دستش به زمین افتاد.

کاتسوکی: "حالا!"

کاتسوکی خود را به جلو پرتاب کرد و با کیریشیما درگیر شد. درد در پهلویش فریاد می‌کشید، اما خشم و اراده‌اش قوی‌تر بود. آنها روی زمین غلتیدند و برای کنترل دستگاه انفجار مبارزه کردند.

الا و ایزوکو به سرعت به کمک او شتافتند. درگیری چند ثانیه‌ای اما شدید بود. در نهایت، با تلاش هر سه‌شان، دستگاه انفجار از دست کیریشیما خارج شد و به گوشه‌ای پرتاب شد.

کیریشیما بر زمین دراز کشیده بود، نفس‌نفس می‌زد و به سقف ویران خیره شده بود. صدای پلیس‌ها که در حال نزدیک شدن بودند، به وضوح به گوش می‌رسید.

کاتسوکی (با نفس‌های بریده، در حالی که بالای کیریشیما ایستاده بود): "تموم شد. تو باختی."

کیریشیما خنده‌ای تلخ سر داد:
کیریشیما:"باختم؟ یا تو بردی؟ فکر می‌کنی با زندون کردن من، همه چیز درست میشه؟ دنیا پر از آدمایی مثل منه... و تو همیشه یه دشمن خواهی داشت."

در همین حال، پلیس‌ها وارد انبار شدند و صحنه را تحت کنترل گرفتند. کیریشیما دستگیر شد.

کاتسوکی، الا و ایزوکو در میان ویرانه‌ها ایستاده بودند. خستگی، درد و پیروزی همزمان در وجودشان موج می‌زد. آنها بالاخره آزاد بودند، اما بهای این آزادی بسیار سنگین بود.

نبرد به پایان رسیده بود، اما جنگ درونشان تازه آغاز شده بود.

سه روز از حادثه انبار گذشت. کاتسوکی در یک اتاق بیمارستان خصوصی بستری بود، پایش گچ گرفته شده و پهلویش پانسمان شده بود. الا کنار تخت او نشسته بود، در حالی که خودش نیز روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود - یک مچ پا پیچ خورده و چندین زخم سطحی.

کاتسوکی (با صدایی ضعیف): "ایزوکو کجاست؟"
الا:"با پلیس‌هاست. داره همه مدارک رو تحویل میده. می‌گن شبکه کیریشیما در سراسر جهان در حال فروپاشیه."

در همین حال، ایزوکو در یک اتاق بازجویی نشسته بود. مقابلش بازپرسی با چهره‌ای جدی قرار داشت.
بازپرس:"خواهش می‌کنم دوباره تعریف کنی که چطور موفق به هک سرورهای اصلی کیریشیما شدی؟"
ایزوکو:"من سیستم‌هاش رو از قبل می‌شناختم. خودم بخشی از اون رو طراحی کرده بودم."

در بیمارستان، کاتسوکی دستش را دراز کرد و دست الا را گرفت.
کاتسوکی:"اگه اون شب... اگه اون شب روی پشت بام خودکشی کرده بودی..."
الا (با لبخندی کوچک):"دیگه فکر خودکشی نمی‌کنم. حالا می‌دونم که زندگی، حتی با همه دردهاش، ارزش جنگیدن داره."

یک هفته بعد، آنها در عمارت بازسازی شده کاتسوکی جمع شده بودند. اینبار نه به عنوان قربانی، بلکه به عنوان بازماندگان.

ایزوکو (در حالی که مدارکی را روی میز پخش می‌کرد): "شرکت یور حالا کاملاً تحت کنترل الا هست. ویلیام به اتهام قتل و خیانت به حبس ابد محکوم شده."
کاتسوکی:"و شتو؟"
ایزوکو:"اونم به اتهامات متعدد در انتظار محکومیته."

سکوت کوتاهی بر حاکم شد. سپس الا صحبت کرد:
الا:"حالا چی؟ بعد از همه این‌ها... چطور می‌تونیم به زندگی عادی برگردیم؟"

کاتسوکی به پنجره نزدیک شد و به شهر نگاه کرد.
کاتسوکی:"شاید ما هیچوقت نتونیم زندگی "عادی" داشته باشیم. شاید زخم‌های ما همیشه با ما بمونه. اما شاید... این زخم‌ها ما رو قوی‌تر کرده."

یک ماه بعد، آنها در کنار دریاچه‌ای آرام ایستاده بودند. باد ملایمی می‌وزید و برگ‌های پاییزی در هوا می‌رقصیدند.

کاتسوکی: "می‌دونی الا... همه این مدت فکر می‌کردم قلبم از سنگ شده. اما حالا می‌فهمم که حتی سنگ‌ها هم ترک برمی‌دارن... و از میان همون ترک‌هاست که نور می‌تونه وارد بشه."

الا: "و من همیشه فکر می‌کردم ضعیفم... اما حالا می‌دونم که قوی‌ترین مردم هم گاهی می‌ترسن. مهم اینه که تسلیم نشی."

ایزوکو که کمی آنطرف‌تر ایستاده بود، لبخندی زد. شاید دنیا جای بهتری نشده بود، اما آنها یاد گرفته بودند که چطور در همین دنیای ناقص، برای خودشان معنایی پیدا کنند.

هیچکدام کامل نبودند. همه‌شان زخم‌هایی داشتند که شاید هرگز کاملاً التیام نیابد. اما شاید همین زخم‌ها بود که آن‌ها را به انسان تبدیل می‌کرد.
دیدگاه ها (۲)

پارت۲بوسه‌ی کاتسوکی بویِ تندِ عرق، بارون و انفجارهایِ مهارنش...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط