#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_11
·
·
·
هرچهقدر با خودم کلنجار رفتم ، فهمیدم که احساساتم نسبت به ا/ت ، عشقی که یه برادر به خواهرش میده نیست..
همون لحظه ا/ت از پلهها اومد پایین..
با اون لباسها خیلی خواس.ت.نی شده بود.!
جلوی خودمو گرفتم..
ولی دیدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم!
ا/ت رو چسبوندم به کابینت..
حرکاتم دست خودم نبود!
ولی وقتی ا/ت گفت که با مایکل کات کرده ، احساس کردم که ا/ت دیگه کاملاً معلق به خودمه..
ب..ن/د لباسشو کنار زدم و روی شونش یه ک..ی/سمارک گذاشتم..
بیاختیار میخواستم کارمو ادامه بدم ، ولی دیدم ا/ت از این کارم خوشش نیومد..
ولی بازم ادامه دادم.. تا زمانی که اشک این دخترو دیدم..
نمیتونستم اشکشو ببینم..
شکه شده بودم.!
من الان با خواهرم این کارو کردم؟!
خیلی از خودم و ا/ت خجالت کشیدم..
رفتم رو تخت و خوابیدم..
بعد از کلی فکر کردن ، دیگه فهمیدم که من دی.وان.هوار عاشق ا/تم!
چند روز بعد >>
ویو ا/ت >>
بعد از اون اتفاق ، رفتار کوک باهام خیلی عوض شده بود..
یا باهام خیلی سرد بود ، یا خیلی گرم بود ؛ بعضی وقتا هم خیلی باهام لا///س میزد و ناخواسته رو مخم بود!
و بالأخره بعد از کلی انتظار کشیدن ، پدرم ، کاترین و خالهبزرگ داشتن برمیگشتن از چین..
بالأخره بعد کلی سال ، امروز پدرمو میبینم....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…❤️🍓
#Part_11
·
·
·
هرچهقدر با خودم کلنجار رفتم ، فهمیدم که احساساتم نسبت به ا/ت ، عشقی که یه برادر به خواهرش میده نیست..
همون لحظه ا/ت از پلهها اومد پایین..
با اون لباسها خیلی خواس.ت.نی شده بود.!
جلوی خودمو گرفتم..
ولی دیدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم!
ا/ت رو چسبوندم به کابینت..
حرکاتم دست خودم نبود!
ولی وقتی ا/ت گفت که با مایکل کات کرده ، احساس کردم که ا/ت دیگه کاملاً معلق به خودمه..
ب..ن/د لباسشو کنار زدم و روی شونش یه ک..ی/سمارک گذاشتم..
بیاختیار میخواستم کارمو ادامه بدم ، ولی دیدم ا/ت از این کارم خوشش نیومد..
ولی بازم ادامه دادم.. تا زمانی که اشک این دخترو دیدم..
نمیتونستم اشکشو ببینم..
شکه شده بودم.!
من الان با خواهرم این کارو کردم؟!
خیلی از خودم و ا/ت خجالت کشیدم..
رفتم رو تخت و خوابیدم..
بعد از کلی فکر کردن ، دیگه فهمیدم که من دی.وان.هوار عاشق ا/تم!
چند روز بعد >>
ویو ا/ت >>
بعد از اون اتفاق ، رفتار کوک باهام خیلی عوض شده بود..
یا باهام خیلی سرد بود ، یا خیلی گرم بود ؛ بعضی وقتا هم خیلی باهام لا///س میزد و ناخواسته رو مخم بود!
و بالأخره بعد از کلی انتظار کشیدن ، پدرم ، کاترین و خالهبزرگ داشتن برمیگشتن از چین..
بالأخره بعد کلی سال ، امروز پدرمو میبینم....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…❤️🍓
- ۳۰۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط