ان شب بی برگشت
ان شبِ بی برگشت
part:3
﴿بیمارستانی که بوی دیر رسیدن میداد﴾
دستهات میلرزید وقتی تاکسی جلوی بیمارستان ایستاد.
نمیدونستی چی شده. فقط همون جمله توی سرت میچرخید:
"You're bleeding…"
«شما در حال خونریزی هستید»
پاهات سست بود. اسمش رو که گفتی، پرستار لحظهای مکث کرد. اون مکث کوتاه… از هر فریادی ترسناکتر بود.
«خانوادهاش داخلن.»
تو خانواده نبودی.
فقط… کسی بودی که پشت یک در بسته پنهان شده بود.
اما وقتی اصرار کردی، وقتی اشکهات بیاختیار سرازیر شد، اجازه دادن چند دقیقه ببینیش.
در اتاق که باز شد، همهچیز سفید بود.
خیلی سفید.
بیش از حد.
او روی تخت بود. بیحرکت.
دستش بانداژ شده. پیشونیش خطی باریک از خون خشکشده داشت.
چشمهاش بسته بود.
اما نفس میکشید.
آروم نزدیک شدی.
برای اولینبار بعد از اون شب… دیگه دیواری نبود. فقط فاصلهای که خودت ساخته بودی.
کنار تخت نشستى و انگشتهات رو دور دست سردش حلقه کردی.
زمزمه کردی:
«من اینجام… ببخش که دیر اومدم.»
پلکهاش کمی لرزید.
خیلی کم.
صداش ضعیف بود، اما شنیدی:
«میدونستم… میای.»
قلبت شکست. همونجا.
«فکر کردم… ازم خسته شدی.»
اشک از گوشهی چشمش سُر خورد.
«من هیچوقت از تو خسته نمیشم… فقط… نمیخواستم بارت باشم.»
تو سر تکون دادی، هیستریکوار.
«تو بار نبودی… من ترسیده بودم. از اینکه یه روز از دستت بدم.»
لبخند کمرنگی زد.
اون لبخند… شبیه خداحافظی بود
پیشولی🎀
part:3
﴿بیمارستانی که بوی دیر رسیدن میداد﴾
دستهات میلرزید وقتی تاکسی جلوی بیمارستان ایستاد.
نمیدونستی چی شده. فقط همون جمله توی سرت میچرخید:
"You're bleeding…"
«شما در حال خونریزی هستید»
پاهات سست بود. اسمش رو که گفتی، پرستار لحظهای مکث کرد. اون مکث کوتاه… از هر فریادی ترسناکتر بود.
«خانوادهاش داخلن.»
تو خانواده نبودی.
فقط… کسی بودی که پشت یک در بسته پنهان شده بود.
اما وقتی اصرار کردی، وقتی اشکهات بیاختیار سرازیر شد، اجازه دادن چند دقیقه ببینیش.
در اتاق که باز شد، همهچیز سفید بود.
خیلی سفید.
بیش از حد.
او روی تخت بود. بیحرکت.
دستش بانداژ شده. پیشونیش خطی باریک از خون خشکشده داشت.
چشمهاش بسته بود.
اما نفس میکشید.
آروم نزدیک شدی.
برای اولینبار بعد از اون شب… دیگه دیواری نبود. فقط فاصلهای که خودت ساخته بودی.
کنار تخت نشستى و انگشتهات رو دور دست سردش حلقه کردی.
زمزمه کردی:
«من اینجام… ببخش که دیر اومدم.»
پلکهاش کمی لرزید.
خیلی کم.
صداش ضعیف بود، اما شنیدی:
«میدونستم… میای.»
قلبت شکست. همونجا.
«فکر کردم… ازم خسته شدی.»
اشک از گوشهی چشمش سُر خورد.
«من هیچوقت از تو خسته نمیشم… فقط… نمیخواستم بارت باشم.»
تو سر تکون دادی، هیستریکوار.
«تو بار نبودی… من ترسیده بودم. از اینکه یه روز از دستت بدم.»
لبخند کمرنگی زد.
اون لبخند… شبیه خداحافظی بود
پیشولی🎀
- ۱۵۵
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط