زود آماده شدم برم دمه در که سحر اومد منو ببینه..

زود آماده شدم برم دمه در که سحر اومد منو ببینه..
دیگه بیخیاله بقیه شدم کفشامو از تو جا کفشی دراوردم اومدم برم که صدای آرتین اومد
-مهتاب
برگشتم به طرفش
-کجا میری؟
-میرم پیشه سحر
-کی میای؟
-نمیدونم کاره واجبیه زود میام..
دیگه حرفی نزد و رفت
منم کفشامو پوشیدمو درو آروم بستم و آروم از پله ها داشتم میرفتم پایین
...
ماشین سحر پیدا شد..
زود سوار شدم ..معلوم بود گریه کرده ..
با غصه و ناراحتی سلام دادمو گفتم
-سحری جونم چیشده؟
گفت
-مهتاب وایسا بریم یه کافی شاپه خلوت اونجا واست توضیح میدم الان شاید گریم بگیره
واضح بود تو صداش یه بغضه دردناک پنهانه
...
گفتم
-خب بگو سحری
-مهتاب پسر عموم بود؟
-آراد و میگی؟
-نع داداشش
-آهان خب؟آرمانو میگی
-آره همونی که سه روز پیش دیدیش
-خخخخخب؟
-مهتاب من...
-تو چی؟؟؟؟؟
-من....
-بگو دیگههه
-من عاشقش شدم
-جـــــــــــیـــــــــغ واقعا؟
-آره
-خخخخخببب؟
-ولی اون فکر نکنم منو دوس داشته باشه
-از کجا میدونیییی؟خب دی دی دیرین دی دی دی دیرینننن مبارکه کلللل
قتی میومدم پیشه سحر حالو هوام عوض میشد الانم فقط بخاطر اینکه سحر یکم از این بیحالی دربیاد اینجوری رفتار میکردم ..
سحر زد تو دستمو گفت
-چی میگی؟دیوونه شدی؟آخه....
-سحر بخدا اگه یه بار دیگه حرفتو نصفه کاره زدی پا مسشم میرم
-خب خب خب میگم میگم..آرمان رفته خواستگاری
-خواستگاریه کی؟پس تو چی؟چرا بهش نمیگی دووسش داری؟ینی اون متوجه احساست نشده؟حالا میخوای چی کار کنی؟
-اووووووو نمیری توووو یکم نفس بکش نفس بکش...چی چیو بگم بابا بگم نقطه ضعفمو پیدا میکنه اصلا اصلاااا
با بغض ادامه داد
-‌من دوسش دارم..اگه اون عاشقه دختره دیگه ای باشه..اگه بره زن بگیره من چیکار کنم پس؟
اسمه این پسرعموشو قبلا هم شنیده بودم از زبونه خودش ولی سحر از اونایی نبود که عاشق بشه عاشقم میشد عاشقه واقعی بود
میخواستن روحیش عوض شه با خنده و لات بازیام گفتم
-آبجی ناراحت نباس باشی ها غمت نباشه آبیجی من اول باید تحقیق کنم وبینم خواهره دسته گلم عاشق کی شده ...
-مهتاااااب
-جانم
-چیکار کنم؟
-الهی قربونت بشم یه کاریش میکنیم ..تو نگران نباش..حالا بیخی خودتو ناراحت نکن من کمکت میکنم
-باشعه ممنون از پشتیبانیت خواهری
اشکاشو پاک کردم..
گوشیم زنگ خورد اسمه روانشناسه چلغوز رو روی صفحه دیدم
عه این که آرتینه خودمونه
(از لجم اینکارو کردم بلکه دلم خوش باشه اگه لجه اینو در نیارم لجه کیو در بیارم؟)چن روزه اولی که اومده بودم طبقه بالا پیشه آرتین ..فقط آرتین باهام حرف میزدومثلا بهم آرامش میداد ولی بعد چن روز باهام افتاد رو دنده ی لج ..خدایی منم بدم نمیومد از مبارزه اون میچرخید من میچرخیدم
از لجم این اسمو گذاشتم براش..
خب بسه دیگه انقدر توضیح دادم چلغوزم خسته شد الان قط میکنه هاااا
زود جواب دادم از رو لجم گفتم
-ها؟
-ها ینی چی؟
-یعنی بله؟
-کجایی؟
-به تو مربوطه آیا؟
-مربوط شاید باشه ولی برام مهم نیس فقط میخواستم بگم زود بیا خونه میخوایم ناهار بخوریم
-درک ..خب بخورید من نمیام میخوام با سحر ناهار بخورم ..(خودمم نمیدونستم چه چرتو پرتایی دارم میگم)
-جهنم نیا بهترررررر...
و صدای بوق شنیده شد...چلغوزه بی خاصیته احمق قطع کردد..واقعا قطع کرد؟
کثافت...
رو به سحرگفتم
-سحر بیا بریم ناهار بخوریم..
-ولی مهتاب من باید الان برم خونه خالم کله فامیلا طرفه مادرم اونجان ..الانم به زوررر مامان گفت یه ربع فقط وقت دارم الان یه ساعت شده من نمیتونم بمونم..
هوفی با صدا دادم بیرونو گفتم
-باشه عزیزم برو بسلامت
-ناراحت شدی؟
-نه بابا ناراخته چی عزیزم؟(ناراحت نشده بودم خب وگرنه من که خجالت سرم نمیشه خیلی پروعم)
سحر با صدایی که هنوز بغض توش بود گفت
-من باید برم دیگه مهتابم کاری نداری باهام؟
-نه عزیزم خدافسس
سحر رفت منم فقط کلیده خونه طبقه بالایی رو داشتم(خونه ای که منو آرتین توشیم)
دیگه رویی نداشتم که برم ناهار بخورم عمرا میرفتم پیشه اونااا
با تاکسی
رفتم دمه یه پیتزا فروشیه عالی یه پیتزا گرفتم و باهمون تاکسی رفتم دمه خونه میترسیدم از شانسه گندی که من دارم یکی ببیندم ..
زود پولو دادم به راننده و آروم از پله ها جوری که صدا پامم نیاد رفتم بالا
هوففف درو باز کردمو زود رفتم تو
این دفعه شانسم گفت کسی ندیدم
زود رفتم تو اتاقم مانتومو دراوردم ..
دیگه صدا شکمه گرامی دراومده بود گشنم بود..
یه سوالی از وجدان جانه خودم پرسیدم
-وجدان جان من واسه چی ناراحت بودم و پکر؟
-بخاطر اینکه آرتین رفته خواستگاری رزا
-نه باباااا
-مهتاااااب😑 😐
-ها؟
-نکنه عاشق شدی؟بعد فهمیدی عشقت رفته خواستگاری ناراحت شدی؟
-برو بابا وجدانه خرررر چی میگی ...من عاشقه چیه این شاسگول بشم؟اخلاقه گندش؟قیافه ی شبیه چلغوزش؟دماغه گندش؟چشمای اندازه نخودش؟(چرا انقدردارم دروغ می
دیدگاه ها (۹)

وجی:نگووو مهتاب پسر به اون ماهی خوشگلی کجای توصیفای تو به او...

ولی بااین حرفه عمه ی ارتین کله وجودم سوخت..عمش سرشو انداخت پ...

اومد زیره یه دستمو منو به یه حرکت انداخت رو شونه هاش..داشتم ...

رمان دخت من

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

رمان دخت من

پارت ده یونگی: لونا عزیزم این کیهکه همون لحظه یونا اومد یونا...

پارت ششیونگی: گریه نکن دیگه من که گفتم ببخشید خوشگلملونا: با...

رمان دخت من

رمان : قلب در تاریکی

پارت ۴= اووووووووومممم صد درصد + خب الهی شکر + راستی لیا تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط