طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۵۲ | «سفر»
چند ساعت بعد...
مانلی بعد از تحویل دادن پروژه، بالاخره نفس راحتی کشید.
رئیس پروژه با رضایت پوشه را بست.
«مثل همیشه عالی بود.»
مانلی با لبخند گفت:
«خوشحالم که خوشتون اومد.»
رئیس پروژه چند برگه را روی میز گذاشت.
«راستی... اعضا از فردا برای پروژهی تبلیغاتی، سه چهار روز سفر کاری دارن.»
مانلی سرش را تکان داد.
«بله، توی برنامه دیدم.»
«ممکنه بعد از برگشتشون دوباره چندتا طراحی جدید لازم داشته باشیم.»
«حتماً.»
چند دقیقه بعد...
مانلی از اتاق بیرون آمد.
ناخودآگاه نگاهش به سالن تمرین افتاد.
در اتاق این بار بسته بود.
لبخند کوچکی زد.
«حتماً دوباره مشغول تمرین شدن...»
و به سمت اتاق طراحی برگشت.
...
صبح روز بعد...
از ساعت شش و نیم، شرکت کمکم شلوغ شده بود.
چمدانها یکییکی داخل ون قرار میگرفت.
جیهوپ با هیجان گفت:
«فقط امیدوارم این دفعه هتلش خوب باشه.»
جونگکوک خندید.
«تو فقط به غذا و هتل فکر میکنی.»
جین دستش را بالا برد.
«توجه کنید!»
همه برگشتند سمتش.
جین با قیافهای جدی گفت:
«هر کسی اگه چیزی جا گذاشته...»
همه منتظر ادامهی حرفش شدند.
«همین الان بره بیاره!»
جونگکوک خندید.
«چرا؟»
جین با خنده گفت:
«چون من برنمیگردم! هرچی جا موند، همونجا میمونه!»
همه از خنده منفجر شدند.
...
تهیونگ هم خندید.
اما درست همان لحظه...
بیاختیار سرش را از ون بیرون اورد.
انگار چیزی یادش رفته.
طبقهی چهارم.
پنجرهی اتاق طراحی.
پرده کمی کنار رفت.
مانلی به تهیومگ خیره بود از قبل.
مانلی کنار پنجره ایستاده بود.
یک لیوان قهوه در دستش.
انگار قبل از شروع کار، آمده بود رفتنشان را تماشا کند.
وقتی چشمش به تهیونگ افتاد...
لبخند آرامی زد.
بعد خیلی خجالتی، دستش را بالا آورد و برایشان دست تکان داد.
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خودش هم لبخند زد.
دستش را بالا آورد و آرام جواب داد.
جیمین که کنار او ایستاده بود، این صحنه را دید.
آرنجش را آرام به پهلوی تهیونگ زد.
«داداش...»
تهیونگ برگشت.
«هوم؟»
جیمین با خنده گفت:
«داری با ما خداحافظی میکنی یا با یکی دیگه؟»
صورت تهیونگ کمی سرخ شد.
«ول کن دیگه...»
جونگکوک هم خندید.
«ما این پایینیمها!»
همه دوباره خندیدند.
مانلی که خندهی اعضا را دیده بود، خجالت کشید.
لبخند زد، پرده را آرام کشید و از پنجره کنار رفت.
...
مدیر برنامه گفت:
«بچهها، وقت حرکته.»
همه سوار ون شدند.
تهیونگ کنار پنجره نشست.
تا آخرین لحظه...
چشمش به همان پنجره بود.
اما دیگر خبری از مانلی نبود.
ون آرام از جلوی ساختمان دور شد.
تهیونگ سرش را به شیشه تکیه داد.
نمیدانست چرا...
اما حس میکرد چیزی را همانجا گذاشته است.
چیزی که فقط چهار روز بعد دوباره میتوانست ببیند.
پایان پارت ۵۲... 🌙🤍
---
ببخشید دیر میزارم راستش من تدوین یه انیمیشنی که قرار پخش بشه و رو دارم میزنم
وقت نمیکنم بزارم به بزرگیه خودتون ببخشید حتما نظرتون رو بگید🤍🌈
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۵۲ | «سفر»
چند ساعت بعد...
مانلی بعد از تحویل دادن پروژه، بالاخره نفس راحتی کشید.
رئیس پروژه با رضایت پوشه را بست.
«مثل همیشه عالی بود.»
مانلی با لبخند گفت:
«خوشحالم که خوشتون اومد.»
رئیس پروژه چند برگه را روی میز گذاشت.
«راستی... اعضا از فردا برای پروژهی تبلیغاتی، سه چهار روز سفر کاری دارن.»
مانلی سرش را تکان داد.
«بله، توی برنامه دیدم.»
«ممکنه بعد از برگشتشون دوباره چندتا طراحی جدید لازم داشته باشیم.»
«حتماً.»
چند دقیقه بعد...
مانلی از اتاق بیرون آمد.
ناخودآگاه نگاهش به سالن تمرین افتاد.
در اتاق این بار بسته بود.
لبخند کوچکی زد.
«حتماً دوباره مشغول تمرین شدن...»
و به سمت اتاق طراحی برگشت.
...
صبح روز بعد...
از ساعت شش و نیم، شرکت کمکم شلوغ شده بود.
چمدانها یکییکی داخل ون قرار میگرفت.
جیهوپ با هیجان گفت:
«فقط امیدوارم این دفعه هتلش خوب باشه.»
جونگکوک خندید.
«تو فقط به غذا و هتل فکر میکنی.»
جین دستش را بالا برد.
«توجه کنید!»
همه برگشتند سمتش.
جین با قیافهای جدی گفت:
«هر کسی اگه چیزی جا گذاشته...»
همه منتظر ادامهی حرفش شدند.
«همین الان بره بیاره!»
جونگکوک خندید.
«چرا؟»
جین با خنده گفت:
«چون من برنمیگردم! هرچی جا موند، همونجا میمونه!»
همه از خنده منفجر شدند.
...
تهیونگ هم خندید.
اما درست همان لحظه...
بیاختیار سرش را از ون بیرون اورد.
انگار چیزی یادش رفته.
طبقهی چهارم.
پنجرهی اتاق طراحی.
پرده کمی کنار رفت.
مانلی به تهیومگ خیره بود از قبل.
مانلی کنار پنجره ایستاده بود.
یک لیوان قهوه در دستش.
انگار قبل از شروع کار، آمده بود رفتنشان را تماشا کند.
وقتی چشمش به تهیونگ افتاد...
لبخند آرامی زد.
بعد خیلی خجالتی، دستش را بالا آورد و برایشان دست تکان داد.
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خودش هم لبخند زد.
دستش را بالا آورد و آرام جواب داد.
جیمین که کنار او ایستاده بود، این صحنه را دید.
آرنجش را آرام به پهلوی تهیونگ زد.
«داداش...»
تهیونگ برگشت.
«هوم؟»
جیمین با خنده گفت:
«داری با ما خداحافظی میکنی یا با یکی دیگه؟»
صورت تهیونگ کمی سرخ شد.
«ول کن دیگه...»
جونگکوک هم خندید.
«ما این پایینیمها!»
همه دوباره خندیدند.
مانلی که خندهی اعضا را دیده بود، خجالت کشید.
لبخند زد، پرده را آرام کشید و از پنجره کنار رفت.
...
مدیر برنامه گفت:
«بچهها، وقت حرکته.»
همه سوار ون شدند.
تهیونگ کنار پنجره نشست.
تا آخرین لحظه...
چشمش به همان پنجره بود.
اما دیگر خبری از مانلی نبود.
ون آرام از جلوی ساختمان دور شد.
تهیونگ سرش را به شیشه تکیه داد.
نمیدانست چرا...
اما حس میکرد چیزی را همانجا گذاشته است.
چیزی که فقط چهار روز بعد دوباره میتوانست ببیند.
پایان پارت ۵۲... 🌙🤍
---
ببخشید دیر میزارم راستش من تدوین یه انیمیشنی که قرار پخش بشه و رو دارم میزنم
وقت نمیکنم بزارم به بزرگیه خودتون ببخشید حتما نظرتون رو بگید🤍🌈
- ۱۱۷
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط