تمام عشق منهای نگاه تو چه می ماند؟؟؟

تمام عشق منهای نگاه تو چه می ماند؟؟؟
فقط یک زن که روز و شب برایت شعر می خواند

فقط یک زن که مدتهاست تنها عاشق شهر است
فقط یک زن که خود را سهم دستان تو می داند

و این زن خوب می داند چگونه با نگاه خود
تمام شهر را ـ جز تو ـ به هر سازی برقصاند

و می داند چه آسان می تواند هر زمان،هر جا
دل مردان سنگی را به لبخندی بلرزاند

نگاهش گرم،دستش گرم،قلبش گرم،چشمانش
چگونه باید اینها را به چشمانت بفهماند؟

تو را می خواهد و هرگز نمی خواهد که عکست را
به دیوار و در دنیای بی روحش بچسباند

غروب و کوچه ای خلوت،زنی با یک غزل در دست
که بین ماندن و رفتن بلاتکلیف می ماند...
دیدگاه ها (۲)

مدتهاستچتر منطق را بر سر گرفته ام!تا باران عشق راتجربه نکنم!...

«انكحتُ...» عشق را و تمام بهــار را !«زوّجتُ...» سيب را و در...

مردم هر کدام آرزویی دارند؛ یکی مال می خواهد، یکی جمال و دیگر...

خنده باید زد به ریش روزگارورنه دیر یا زود پیرت می کند سنگ اگ...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ونهم | اعترافی که نباید شنیده می‌شدشع...

سایه های کلاغ

Again , with a silver necklace

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط