★What do you think?...
★What do you think?...
(part two)
سخت مشغول انجام پروژهی جدیدی که استاد کیم بهش داده بود شد. موضوع پروژهاش راجب گربهی بِنگال و اسکاتیش فولد بود. داخل کتابخونه نشسته بود و نمیدونست دقیقا ساعت چنده یا حتی چند ساعت از اینکه داخل کتابخونه بود گذشته!
با بی حوصلگی عینکش رو روی چشماش فیکس کرد و دوباره چشمای براق و خستشو به لپتاپ جلوش دوخت.
_اههه...خسته شدم چرا این لعنتی تمومی نداره...
با خستگی اروم غر زد و چشماش رو برای کم کردن عصبانیتش برای چند ثانیه بست. دوباره به حالت اولش برگشت و صدای استخونای انگشتاشو در اورد
_خیله خب لیمینهو .... وقتشه با این پروژهی لعنتی خداحافظی کنی...
بی صبرانه منتظر بود تا بره خونه و اون سه تا کیوتیِ ناز و پشمالو رو توی بغلش بگیره. با دوباره به یاد اوردن اون سه تا کیوتیِ ناز و خوشمزه یاد شخصی که نباید افتاد اون سه تا کوچولو رو همون گرگ وحشی برای کادوی تولد براش خریده بود و بهش هدیه داده بود.
از نظر گربه کوچولو اون گرگِ وحشی واقعا برای زندگیش خطرناک بود، اما نمیتونست انکارش کنه که چقدر عاشقشه و ذره ذره از وجودش دل تنگشه!
با به یاد اوردن دوبارهی این خاطرات سرشو تکون داد که باعث شد چندتا از چتریهای مشکیش روی چشمای نازنینشو بپوشونن و اونا رو با عصبانیت به بالا پرتاب کنه
_لعنت بهت کریستوفر بنگ!
چند ثانیه پلک هاش رو محکم روی هم فشرد تا تمرکز کنه و بعد از اینکه متوجه شد اون گرگ وحشی از ذهنش رفته بیرون دوباره خودشو مشغول کرد.
_یادت نره لی مینهو باید بهترین نمره رو بگیری...
حدود دو ساعت داخل کتابخونه مشغول بود و حالا بالاخره میتونست برگرده به خونهی گرم و نرمش و روی تختِ نازنینش دراز بکشه و تا ساعتها بخوابه، با فکر اینا با لبخند از جاش بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش، با صدای آرومی در کتاب خونه رو بست.
نگاهی به ساعتش انداخت که ۱۱ شب رو نشون میداد، هوفی از سر کلافگی کشید و شروع به راه رفتن کردن، بعد از رسیدن به هایپرِ موردعلاقش شروع کرد به خریدن خوراکی های موردعلاقش.
بعد از گرفتن چند تا قوطی نوشیدنی به سمت صندوق رفت تا خوراکی های خوشمزشو حساب کنه. بعد از در اومدن از هایپر با صدای ویبرهی گوشیش اونو از داخل جیبش در اورد و با دیدن اسم فلیکس چشم هاش رو تاب داد و لبخندی زد.
_چه عجب لی فلیکس! باید تعجب کنم از اینکه اسمت روی اسکرین گوشیم افتاده؟
پسر کوچیکتر از اونور گوشی غر زد.
_بس کن هیونگ تو که میدونی چقدر توی دانشگاه سرم شلوغه، در ضمن زنگ زدم که بهت بگم امشب میخوام بیام رو سرت چتر شم!
فلیکس با نهایت شیطنت توی صداش گفت و گربه کوچولو با شنیدن این حرف که رفیقش میخواست بیاد خونهاش تا باهمدیگه نوشیدنی بخورن سریع شروع کرد به مخالفت کردن.
_نخیر! امشب نه! امشب میخوام فقط با خودم و خونهی قشنگم و گربه های نازنینم تنها باشم!
_هی لی...فکر اینکه دوست پسرتو بخوای بیاری خونت از سرت بیرون کن...نکنه یکیو پیدا کردی و من خبر ندارم؟ها!؟
از پشت تلفن داد زد و باعث شد پسر برای سالم موندن گوشش گوشیش رو از خودش فاصله بده.
_محض رضای خدا دوست پسرم کجا بود لی فلیکس!؟
فلیکس انگار که همدیگه رو میبینن ناخوداگاه شونه ای بالا انداخت و ادامه داد.
_چمیدونم گفتم شاید بعد از اون گرگ وحشی یکیو واسه خودت پیدا کرده باشی...
_دیگه اسم اون کریستوفرِ نفهم رو پیش من نیار، ازش متنفرم تا اخر عمرم!!مرتیکه فقط هیکل گنده کرده...
و مثل همیشه لیکسی هیچکدوم از این حرف های توخالی هیونگش رو جدی نگرفت.
_هوم...باشه قطعا من جملهی آخرتو باور نکردم ولی خب باشه!
گربه کوچولو که حالا از عصبانیت رنگ صورتش تغییر کرد بدون خدافظی با رفیق نازنین و گوگولی مگولیش تلفنو قطع کرد و قبل از اینکه به سمت خونه اش راه بیوفته ناسزایی پروند که توی هوا گم شد و به مقصدش نرسید.
(part two)
سخت مشغول انجام پروژهی جدیدی که استاد کیم بهش داده بود شد. موضوع پروژهاش راجب گربهی بِنگال و اسکاتیش فولد بود. داخل کتابخونه نشسته بود و نمیدونست دقیقا ساعت چنده یا حتی چند ساعت از اینکه داخل کتابخونه بود گذشته!
با بی حوصلگی عینکش رو روی چشماش فیکس کرد و دوباره چشمای براق و خستشو به لپتاپ جلوش دوخت.
_اههه...خسته شدم چرا این لعنتی تمومی نداره...
با خستگی اروم غر زد و چشماش رو برای کم کردن عصبانیتش برای چند ثانیه بست. دوباره به حالت اولش برگشت و صدای استخونای انگشتاشو در اورد
_خیله خب لیمینهو .... وقتشه با این پروژهی لعنتی خداحافظی کنی...
بی صبرانه منتظر بود تا بره خونه و اون سه تا کیوتیِ ناز و پشمالو رو توی بغلش بگیره. با دوباره به یاد اوردن اون سه تا کیوتیِ ناز و خوشمزه یاد شخصی که نباید افتاد اون سه تا کوچولو رو همون گرگ وحشی برای کادوی تولد براش خریده بود و بهش هدیه داده بود.
از نظر گربه کوچولو اون گرگِ وحشی واقعا برای زندگیش خطرناک بود، اما نمیتونست انکارش کنه که چقدر عاشقشه و ذره ذره از وجودش دل تنگشه!
با به یاد اوردن دوبارهی این خاطرات سرشو تکون داد که باعث شد چندتا از چتریهای مشکیش روی چشمای نازنینشو بپوشونن و اونا رو با عصبانیت به بالا پرتاب کنه
_لعنت بهت کریستوفر بنگ!
چند ثانیه پلک هاش رو محکم روی هم فشرد تا تمرکز کنه و بعد از اینکه متوجه شد اون گرگ وحشی از ذهنش رفته بیرون دوباره خودشو مشغول کرد.
_یادت نره لی مینهو باید بهترین نمره رو بگیری...
حدود دو ساعت داخل کتابخونه مشغول بود و حالا بالاخره میتونست برگرده به خونهی گرم و نرمش و روی تختِ نازنینش دراز بکشه و تا ساعتها بخوابه، با فکر اینا با لبخند از جاش بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش، با صدای آرومی در کتاب خونه رو بست.
نگاهی به ساعتش انداخت که ۱۱ شب رو نشون میداد، هوفی از سر کلافگی کشید و شروع به راه رفتن کردن، بعد از رسیدن به هایپرِ موردعلاقش شروع کرد به خریدن خوراکی های موردعلاقش.
بعد از گرفتن چند تا قوطی نوشیدنی به سمت صندوق رفت تا خوراکی های خوشمزشو حساب کنه. بعد از در اومدن از هایپر با صدای ویبرهی گوشیش اونو از داخل جیبش در اورد و با دیدن اسم فلیکس چشم هاش رو تاب داد و لبخندی زد.
_چه عجب لی فلیکس! باید تعجب کنم از اینکه اسمت روی اسکرین گوشیم افتاده؟
پسر کوچیکتر از اونور گوشی غر زد.
_بس کن هیونگ تو که میدونی چقدر توی دانشگاه سرم شلوغه، در ضمن زنگ زدم که بهت بگم امشب میخوام بیام رو سرت چتر شم!
فلیکس با نهایت شیطنت توی صداش گفت و گربه کوچولو با شنیدن این حرف که رفیقش میخواست بیاد خونهاش تا باهمدیگه نوشیدنی بخورن سریع شروع کرد به مخالفت کردن.
_نخیر! امشب نه! امشب میخوام فقط با خودم و خونهی قشنگم و گربه های نازنینم تنها باشم!
_هی لی...فکر اینکه دوست پسرتو بخوای بیاری خونت از سرت بیرون کن...نکنه یکیو پیدا کردی و من خبر ندارم؟ها!؟
از پشت تلفن داد زد و باعث شد پسر برای سالم موندن گوشش گوشیش رو از خودش فاصله بده.
_محض رضای خدا دوست پسرم کجا بود لی فلیکس!؟
فلیکس انگار که همدیگه رو میبینن ناخوداگاه شونه ای بالا انداخت و ادامه داد.
_چمیدونم گفتم شاید بعد از اون گرگ وحشی یکیو واسه خودت پیدا کرده باشی...
_دیگه اسم اون کریستوفرِ نفهم رو پیش من نیار، ازش متنفرم تا اخر عمرم!!مرتیکه فقط هیکل گنده کرده...
و مثل همیشه لیکسی هیچکدوم از این حرف های توخالی هیونگش رو جدی نگرفت.
_هوم...باشه قطعا من جملهی آخرتو باور نکردم ولی خب باشه!
گربه کوچولو که حالا از عصبانیت رنگ صورتش تغییر کرد بدون خدافظی با رفیق نازنین و گوگولی مگولیش تلفنو قطع کرد و قبل از اینکه به سمت خونه اش راه بیوفته ناسزایی پروند که توی هوا گم شد و به مقصدش نرسید.
- ۳.۶k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط