پارت بیستوششم [فصل اول] | یک دردسر کوچک 🍰🌸
پارت بیستوششم [فصل اول] | یک دردسر کوچک 🍰🌸
چند روز بعد...
صبح، خانهی فورجرها.
آنیا با عجله کیفش را میبست.
آنیا: «بابا! دفتر پروژه!»
لوید که مشغول خوردن صبحانه بود، دفتر را به سمتش گرفت.
لوید: «اینجاست. این بار چیزی جا نذار.»
آنیا دفتر را گرفت و با خنده گفت:
آنیا: «آنیا دیگه بزرگ شده!»
یور از آشپزخانه گفت:
یور: «پس صبحانهات رو هم خودت یادت میمونه بخوری؟»
آنیا چند ثانیه ساکت شد.
آنیا: «...نه! 🥜»
لوید و یور خندیدند.
---
بعدازظهر...
چهار عضو گروه در یک کافهی کوچک نزدیک آکادمی جمع شده بودند.
قرار بود بخشهای مختلف پروژه را کنار هم بگذارند.
الیزه برگهها را مرتب میکرد.
الیزه: «تا اینجا همهچیز خوبه. فقط نتیجهگیری مونده.»
دامیان به نوشتهها نگاه کرد.
دامیان: «من بخش آخر رو مینویسم.»
آنیا دستش را بالا برد.
آنیا: «آنیا هم کمک میکنه!»
دامیان کمی فکر کرد.
دامیان: «باشه. میتونی نکتههای مهم رو از این قسمت جدا کنی.»
آنیا با جدیت سر تکان داد.
آنیا: «چشم!»
کارلا هم چند برگه را روی میز گذاشت.
کارلا: «اینها منابعی هستن که پیدا کردم.»
الیزه با خوشحالی گفت:
الیزه: «عالیه! خیلی کمکمون میکنه.»
کارلا لبخند زد.
کارلا: «خواهش میکنم.»
چند دقیقه بعد...
آنیا با دقت مشغول نوشتن بود.
اما ناگهان...
دستش به لیوان آب خورد.
آنیا: «اوه!»
لیوان روی میز افتاد.
آب روی چند برگه ریخت.
چند ثانیه همه ساکت ماندند.
چشمهای آنیا گرد شد.
آنیا: «وای نه...! 😰»
دامیان سریع برگهها را برداشت.
دامیان: «اشکالی نداره. هنوز میشه نجاتشون داد.»
آنیا با ناراحتی گفت:
آنیا: «ولی تقصیر آنیا بود...»
الیزه دستمال آورد.
الیزه: «نگران نباش. با هم درستش میکنیم.»
کارلا هم چند دستمال برداشت.
کارلا: «آره، فقط باید سریع خشکشون کنیم.»
چهار نفر مشغول نجات برگهها شدند.
چند دقیقه بعد...
دامیان به برگهها نگاه کرد.
دامیان: «خوشبختانه نوشتهها هنوز خواناست.»
آنیا نفس راحتی کشید.
آنیا: «نجات پیدا کرد! 🥜✨»
الیزه خندید.
الیزه: «فقط از این به بعد لیوان رو دورتر بذار.»
آنیا با جدیت گفت:
آنیا: «قول میدم!»
دامیان لبخند کوتاهی زد.
دامیان: «خوبه.»
آنیا به لبخندش نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: "پسر دوم حتی وقتی خرابکاری میکنم هم عصبانی نمیشه..."
دامیان که متوجه نگاهش شده بود، کمی دستپاچه شد.
دامیان: «چی شده؟»
آنیا سریع سرش را پایین انداخت.
آنیا: «هیچی! 😄»
---
غروب...
جلسه تمام شد.
چهار نفر از کافه بیرون آمدند.
الیزه گفت:
الیزه: «فکر کنم پروژه تقریباً آمادهست.»
دامیان سری تکان داد.
دامیان: «فقط ارائه مونده.»
آنیا با هیجان گفت:
آنیا: «پس نزدیکه تموم بشه!»
آنها در مسیر خانه از هم جدا شدند.
اما...
هیچکدام نمیدانستند که روز ارائه، اتفاقی انتظارشان را میکشد که میتواند نتیجهی تمام زحماتشان را تغییر دهد.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
چند روز بعد...
صبح، خانهی فورجرها.
آنیا با عجله کیفش را میبست.
آنیا: «بابا! دفتر پروژه!»
لوید که مشغول خوردن صبحانه بود، دفتر را به سمتش گرفت.
لوید: «اینجاست. این بار چیزی جا نذار.»
آنیا دفتر را گرفت و با خنده گفت:
آنیا: «آنیا دیگه بزرگ شده!»
یور از آشپزخانه گفت:
یور: «پس صبحانهات رو هم خودت یادت میمونه بخوری؟»
آنیا چند ثانیه ساکت شد.
آنیا: «...نه! 🥜»
لوید و یور خندیدند.
---
بعدازظهر...
چهار عضو گروه در یک کافهی کوچک نزدیک آکادمی جمع شده بودند.
قرار بود بخشهای مختلف پروژه را کنار هم بگذارند.
الیزه برگهها را مرتب میکرد.
الیزه: «تا اینجا همهچیز خوبه. فقط نتیجهگیری مونده.»
دامیان به نوشتهها نگاه کرد.
دامیان: «من بخش آخر رو مینویسم.»
آنیا دستش را بالا برد.
آنیا: «آنیا هم کمک میکنه!»
دامیان کمی فکر کرد.
دامیان: «باشه. میتونی نکتههای مهم رو از این قسمت جدا کنی.»
آنیا با جدیت سر تکان داد.
آنیا: «چشم!»
کارلا هم چند برگه را روی میز گذاشت.
کارلا: «اینها منابعی هستن که پیدا کردم.»
الیزه با خوشحالی گفت:
الیزه: «عالیه! خیلی کمکمون میکنه.»
کارلا لبخند زد.
کارلا: «خواهش میکنم.»
چند دقیقه بعد...
آنیا با دقت مشغول نوشتن بود.
اما ناگهان...
دستش به لیوان آب خورد.
آنیا: «اوه!»
لیوان روی میز افتاد.
آب روی چند برگه ریخت.
چند ثانیه همه ساکت ماندند.
چشمهای آنیا گرد شد.
آنیا: «وای نه...! 😰»
دامیان سریع برگهها را برداشت.
دامیان: «اشکالی نداره. هنوز میشه نجاتشون داد.»
آنیا با ناراحتی گفت:
آنیا: «ولی تقصیر آنیا بود...»
الیزه دستمال آورد.
الیزه: «نگران نباش. با هم درستش میکنیم.»
کارلا هم چند دستمال برداشت.
کارلا: «آره، فقط باید سریع خشکشون کنیم.»
چهار نفر مشغول نجات برگهها شدند.
چند دقیقه بعد...
دامیان به برگهها نگاه کرد.
دامیان: «خوشبختانه نوشتهها هنوز خواناست.»
آنیا نفس راحتی کشید.
آنیا: «نجات پیدا کرد! 🥜✨»
الیزه خندید.
الیزه: «فقط از این به بعد لیوان رو دورتر بذار.»
آنیا با جدیت گفت:
آنیا: «قول میدم!»
دامیان لبخند کوتاهی زد.
دامیان: «خوبه.»
آنیا به لبخندش نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: "پسر دوم حتی وقتی خرابکاری میکنم هم عصبانی نمیشه..."
دامیان که متوجه نگاهش شده بود، کمی دستپاچه شد.
دامیان: «چی شده؟»
آنیا سریع سرش را پایین انداخت.
آنیا: «هیچی! 😄»
---
غروب...
جلسه تمام شد.
چهار نفر از کافه بیرون آمدند.
الیزه گفت:
الیزه: «فکر کنم پروژه تقریباً آمادهست.»
دامیان سری تکان داد.
دامیان: «فقط ارائه مونده.»
آنیا با هیجان گفت:
آنیا: «پس نزدیکه تموم بشه!»
آنها در مسیر خانه از هم جدا شدند.
اما...
هیچکدام نمیدانستند که روز ارائه، اتفاقی انتظارشان را میکشد که میتواند نتیجهی تمام زحماتشان را تغییر دهد.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۲۲۹
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط