«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
« پارت : ششم »
بعد همه سوار ون ها شدن و راه افتادن .
« خونه جونگکوک »
همینطور که صحبت میکردن ، صدای زنگ در اومد .
جونگکوک به طرف در رفت .
از چشمیِ در نگاه کرد ، ته یونگ بود .
در رو باز کرد .
ته یونگ : سلام خرگوشی ( لبخند )
کوک : سلام ، ته دوستم اینجاست درست حرف بزن ( اروم )
ته یونگ : اوه چشم ( لبخند )
جیمین به سمتشون رفت .
کوک : جیمی ایشون همونیه که گفتم ( لبخند )
جیمین : سلام من پارک جیمین هستم ( لبخند ولی با تردید )
تهیونگ : خوشبختم ( لبخند ولی جدی )
تهیونگ بعد از سلام علیک داخل اتاق کوک رفت .
یکم دراز کشید و بعد اومد پایین .
چند دقیقه بعد در با ضربه محکمی کوبیده شد .
تهیونگ در رو باز کرد .
وقتی در باز شد ، ۱۰ نفر که سیاهپوش بودن آوردن خونه شدن .
یونگی بین اونا بود .
وارد خونه شد و به طرف جیمین رفت .
جونگکوک دید و به سمت جیمین رفت و دستش رو گرفت .
پشت خودش گذاشتش .
کوک : نزدیکش نشو ( جدی ، عصبی )
یونگی کلت کمریش رو برداشت .
به طرف کوک گرفت .
تهیونگ محکم به دست یونگی زد و دست یونگی رو کنار زد .
جلوی کوک ایستاد .
تهیونگ : هیونگ از خط قرمز رد نشو ( جدی ، عصبی )
یونگی : گمشو اونور تهیونگ ( عصبییی ، داد )
جیمین : ا..ارباب لطفا به کسی کاری نداشته باشین ( آروم ، ترس ، لکنت )
یونگی با همون لحن جدی گفت :
« بیا اینجا ، باید بریم »
جیمین : چشم ( زیر لب )
جیمین حرکت کرد و از پشت جونگکوک بیرون اومد .
جونگکوک سریع مچ دست جیمین رو گرفت .
جونگکوک : جیمی نرو اگه اتفاقی برات بی افته چی ؟ ( نگراننننن )
جیمین : چیزی نیست و اتفاقی هم نمی افته ( لبخند )
بعد از لبخند جیمین ، جونگکوک آروم دستش رو برداشت .
جیمین به سمت بادیگارد ها رفت .
از خونه بیرون رفتن .
یونگی هم رفت .
همه سوار ون ها شدن .
بین یونگی و جیمین هیچ حرفی رد و بدل نشد .
« یکم بریم پیش تهکوک »
بعد از رفتن افراد یونگی که جیمین رو برده بودن .
جونگکوک روی زمین نشست .
پاهاش رو بغل کرد .
آروم آروم اشک ریخت .
ته یونگ متوجه شد .
سریع کنارش نشست .
تهیونگ : کوک لطفا گریه نکن ، گفت که چیزی نیست ( نگران ، ناراحت )
کوک : او..او..اون هیچوقت ناراحتیش رو بقیه نمیگه ، فقط امشب بود که وقتی این رو شنیدم با خودم گفتم ؛ من چطور دوستی براش بودم ؟
آخه چرا تا الان نفهمیدم ( گریهههههههههههههههه )
تهیونگ کوک رو بغل کرد .
آروم کمر کوک رو نوازش کرد .
بعد از نیم ساعت آروم گرفت .
تهیونگ پرنسسی بغلش کرد و به سمت در رفت .
کوک : میریم عمارت خودت ؟ ( چشمای سرخ ، کیوت )
تهیونگ : اره بانی ( لبخند )
کوک چیزی نگفت .
تهیونگ به سمت ماشینش رفت .
جونگکوک رو گذاشت روی صندلی شاگرد و در رو بست . خودش هم سوار شد .
حرکت کرد .
وقتی رسیدن به عمارت هردو پیاده شدن .
جونگکوک داخل عمارت رفت .
به طرف اتاقش رفت و در رو بست .
تهیونگ به سمت اتاق کوک رفت .
یکی از خدمتکار ها جلوی در اتاق کوک ایستاد و صحبت کرد .
خدمتکار : ارباب ، ارباب کوچک حالشون خوبه ؟ ( عشوه )
تهیونگ : گمشو اونور ( عصبی ، جدیییی )
خدمتکار رو کنار زد و وارد اتاق کوک شد .
وقتی رفت داخل ، کوک به تهیونگ نگاه کرد .
کوک : ته لطفا برو بیرون میخوام تنها باشم ( ناراحت ، بغض )
تهیونگ : جونگکوک ، یونگی قبلاً بهم گفته بود که عاشق یه نفر شده و اون هم پسره .
مطمئنم که منظورش جیمین هست ، جیمین چهار ماه هست که داخل عمارت یونگی زندگی می کنه . ( آروم ، مهربون )
کوک : اگه منظورش با اون نباشه چی ؟ اصلا همه اینا تقصیر اون بابایه کثافت جیمینه ، همون موقع هم جیمین نباید پیشش زندگی میکرد ( گریهههه )
کوک روی تخت دراز کشیده بود .
پتو روی صورتش بود و گریه میکرد .
تهیونگ همونطور با پتو بغلش کرد و گذاشتش رو پاش .
آروم کمرش رو نوازش کرد . ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک _ ۵۰ کامنت 🫶🏻
« پارت : ششم »
بعد همه سوار ون ها شدن و راه افتادن .
« خونه جونگکوک »
همینطور که صحبت میکردن ، صدای زنگ در اومد .
جونگکوک به طرف در رفت .
از چشمیِ در نگاه کرد ، ته یونگ بود .
در رو باز کرد .
ته یونگ : سلام خرگوشی ( لبخند )
کوک : سلام ، ته دوستم اینجاست درست حرف بزن ( اروم )
ته یونگ : اوه چشم ( لبخند )
جیمین به سمتشون رفت .
کوک : جیمی ایشون همونیه که گفتم ( لبخند )
جیمین : سلام من پارک جیمین هستم ( لبخند ولی با تردید )
تهیونگ : خوشبختم ( لبخند ولی جدی )
تهیونگ بعد از سلام علیک داخل اتاق کوک رفت .
یکم دراز کشید و بعد اومد پایین .
چند دقیقه بعد در با ضربه محکمی کوبیده شد .
تهیونگ در رو باز کرد .
وقتی در باز شد ، ۱۰ نفر که سیاهپوش بودن آوردن خونه شدن .
یونگی بین اونا بود .
وارد خونه شد و به طرف جیمین رفت .
جونگکوک دید و به سمت جیمین رفت و دستش رو گرفت .
پشت خودش گذاشتش .
کوک : نزدیکش نشو ( جدی ، عصبی )
یونگی کلت کمریش رو برداشت .
به طرف کوک گرفت .
تهیونگ محکم به دست یونگی زد و دست یونگی رو کنار زد .
جلوی کوک ایستاد .
تهیونگ : هیونگ از خط قرمز رد نشو ( جدی ، عصبی )
یونگی : گمشو اونور تهیونگ ( عصبییی ، داد )
جیمین : ا..ارباب لطفا به کسی کاری نداشته باشین ( آروم ، ترس ، لکنت )
یونگی با همون لحن جدی گفت :
« بیا اینجا ، باید بریم »
جیمین : چشم ( زیر لب )
جیمین حرکت کرد و از پشت جونگکوک بیرون اومد .
جونگکوک سریع مچ دست جیمین رو گرفت .
جونگکوک : جیمی نرو اگه اتفاقی برات بی افته چی ؟ ( نگراننننن )
جیمین : چیزی نیست و اتفاقی هم نمی افته ( لبخند )
بعد از لبخند جیمین ، جونگکوک آروم دستش رو برداشت .
جیمین به سمت بادیگارد ها رفت .
از خونه بیرون رفتن .
یونگی هم رفت .
همه سوار ون ها شدن .
بین یونگی و جیمین هیچ حرفی رد و بدل نشد .
« یکم بریم پیش تهکوک »
بعد از رفتن افراد یونگی که جیمین رو برده بودن .
جونگکوک روی زمین نشست .
پاهاش رو بغل کرد .
آروم آروم اشک ریخت .
ته یونگ متوجه شد .
سریع کنارش نشست .
تهیونگ : کوک لطفا گریه نکن ، گفت که چیزی نیست ( نگران ، ناراحت )
کوک : او..او..اون هیچوقت ناراحتیش رو بقیه نمیگه ، فقط امشب بود که وقتی این رو شنیدم با خودم گفتم ؛ من چطور دوستی براش بودم ؟
آخه چرا تا الان نفهمیدم ( گریهههههههههههههههه )
تهیونگ کوک رو بغل کرد .
آروم کمر کوک رو نوازش کرد .
بعد از نیم ساعت آروم گرفت .
تهیونگ پرنسسی بغلش کرد و به سمت در رفت .
کوک : میریم عمارت خودت ؟ ( چشمای سرخ ، کیوت )
تهیونگ : اره بانی ( لبخند )
کوک چیزی نگفت .
تهیونگ به سمت ماشینش رفت .
جونگکوک رو گذاشت روی صندلی شاگرد و در رو بست . خودش هم سوار شد .
حرکت کرد .
وقتی رسیدن به عمارت هردو پیاده شدن .
جونگکوک داخل عمارت رفت .
به طرف اتاقش رفت و در رو بست .
تهیونگ به سمت اتاق کوک رفت .
یکی از خدمتکار ها جلوی در اتاق کوک ایستاد و صحبت کرد .
خدمتکار : ارباب ، ارباب کوچک حالشون خوبه ؟ ( عشوه )
تهیونگ : گمشو اونور ( عصبی ، جدیییی )
خدمتکار رو کنار زد و وارد اتاق کوک شد .
وقتی رفت داخل ، کوک به تهیونگ نگاه کرد .
کوک : ته لطفا برو بیرون میخوام تنها باشم ( ناراحت ، بغض )
تهیونگ : جونگکوک ، یونگی قبلاً بهم گفته بود که عاشق یه نفر شده و اون هم پسره .
مطمئنم که منظورش جیمین هست ، جیمین چهار ماه هست که داخل عمارت یونگی زندگی می کنه . ( آروم ، مهربون )
کوک : اگه منظورش با اون نباشه چی ؟ اصلا همه اینا تقصیر اون بابایه کثافت جیمینه ، همون موقع هم جیمین نباید پیشش زندگی میکرد ( گریهههه )
کوک روی تخت دراز کشیده بود .
پتو روی صورتش بود و گریه میکرد .
تهیونگ همونطور با پتو بغلش کرد و گذاشتش رو پاش .
آروم کمرش رو نوازش کرد . ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک _ ۵۰ کامنت 🫶🏻
- ۳.۶k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط