چند پارتی جیمین
چند پارتی جیمین
پارت اول
عنوان: سایهی ماه
✨
مهتاب آرام روی شهر افتاده بود.
همهچیز آرام به نظر میرسید، اما جیمین نمیتوانست بخوابد.
مدتها بود که شبها خوابهای عجیبی میدید.
خوابهایی از دختری با موهای نقرهای که او را صدا میزد، گویی از دنیای دیگری آمده بود.
او روی تخت نشست، دستش را روی سینهاش گذاشت.
یک گردنبند نقرهای که سالها پیش از مادربزرگش هدیه گرفته بود، آرام میدرخشید. اما امشب... درخشش آن عجیبتر از همیشه بود.
ناگهان صدایی از پنجره شنید.
پنجرهی اتاقش باز شد.
نسیمی سرد وزید و صدای نجوایی آمد:
"جیمین... وقتشه... بیا..."
او بیاختیار از جا بلند شد.
انگار نیرویی او را هدایت میکرد.
در را باز کرد و پا در خیابانی گذاشت که حالا مهآلود و بیصدا شده بود.
شهر دیگر مثل قبل نبود.
ساختمانها رنگباخته بودند.
آسمان خاکستری بود، و مهی غلیظ همه جا را پوشانده بود.
او فقط صدایی را دنبال میکرد که تکرار میکرد:
"تنها تو میتونی تعادل رو برگردونی..."
و درست همانجا، در دل شب، دختری با چشمان بنفش و لباسی از نور ظاهر شد.
---
🌙
دختر به آرامی به جیمین نزدیک شد.
نورِ بدنش مثل مهتاب بر زمین میتابید. صدایش ملایم بود اما قدرتی عجیب در آن نهفته بود:
– بالاخره بیدار شدی، نگهبانِ ماه.
جیمین متعجب عقب رفت:
– چی گفتی؟ نگهبانِ ماه؟ من فقط یه آدم معمولیم!
دختر لبخند تلخی زد و گفت:
– نه جیمین... تو معمولی نیستی.
تو آخرین بازماندهی نگهبانانی هستی که باید تعادل رو بین دنیای انسانها و دنیای سایهها حفظ کنن.
گردنبندت کلیدیه که بین دو دنیا پل میزنه... و حالا که طلسم شکسته، ما به تو نیاز داریم.
جیمین نفسنفس میزد.
قلبش تند میتپید.
اما انگار چیزی درونش به حرفهای دختر باور داشت.
انگار همیشه بخشی از وجودش منتظر این لحظه بود.
پرسید :
– اسم تو چیه؟
– من لیرا هستم. از نسل ماهروشنها. ما سالهاست که توسط موجوداتی به نام "سایهخوارها" شکار میشیم. اونا از ترس، نفرت و تاریکی تغذیه میکنن. و حالا که تو بیدار شدی، امید برگشته.
جیمین به گردنبندش نگاه کرد.
نور آن حالا به رنگ آبی میدرخشید.
ناگهان صدای غرش بلندی آمد.
زمین لرزید.
آسمان شکافت و موجودی سیاهرنگ با چشمانی سرخ از میان مه بیرون آمد...
– دیر رسیدن...
– زمزمه کرد لیرا
– اون یکی از سایهخوارهاست. باید بدوی!
اما جیمین از جایش تکان نخورد.
برای اولین بار، نمیخواست فرار کند...
ادامه دارد....
پارت اول
عنوان: سایهی ماه
✨
مهتاب آرام روی شهر افتاده بود.
همهچیز آرام به نظر میرسید، اما جیمین نمیتوانست بخوابد.
مدتها بود که شبها خوابهای عجیبی میدید.
خوابهایی از دختری با موهای نقرهای که او را صدا میزد، گویی از دنیای دیگری آمده بود.
او روی تخت نشست، دستش را روی سینهاش گذاشت.
یک گردنبند نقرهای که سالها پیش از مادربزرگش هدیه گرفته بود، آرام میدرخشید. اما امشب... درخشش آن عجیبتر از همیشه بود.
ناگهان صدایی از پنجره شنید.
پنجرهی اتاقش باز شد.
نسیمی سرد وزید و صدای نجوایی آمد:
"جیمین... وقتشه... بیا..."
او بیاختیار از جا بلند شد.
انگار نیرویی او را هدایت میکرد.
در را باز کرد و پا در خیابانی گذاشت که حالا مهآلود و بیصدا شده بود.
شهر دیگر مثل قبل نبود.
ساختمانها رنگباخته بودند.
آسمان خاکستری بود، و مهی غلیظ همه جا را پوشانده بود.
او فقط صدایی را دنبال میکرد که تکرار میکرد:
"تنها تو میتونی تعادل رو برگردونی..."
و درست همانجا، در دل شب، دختری با چشمان بنفش و لباسی از نور ظاهر شد.
---
🌙
دختر به آرامی به جیمین نزدیک شد.
نورِ بدنش مثل مهتاب بر زمین میتابید. صدایش ملایم بود اما قدرتی عجیب در آن نهفته بود:
– بالاخره بیدار شدی، نگهبانِ ماه.
جیمین متعجب عقب رفت:
– چی گفتی؟ نگهبانِ ماه؟ من فقط یه آدم معمولیم!
دختر لبخند تلخی زد و گفت:
– نه جیمین... تو معمولی نیستی.
تو آخرین بازماندهی نگهبانانی هستی که باید تعادل رو بین دنیای انسانها و دنیای سایهها حفظ کنن.
گردنبندت کلیدیه که بین دو دنیا پل میزنه... و حالا که طلسم شکسته، ما به تو نیاز داریم.
جیمین نفسنفس میزد.
قلبش تند میتپید.
اما انگار چیزی درونش به حرفهای دختر باور داشت.
انگار همیشه بخشی از وجودش منتظر این لحظه بود.
پرسید :
– اسم تو چیه؟
– من لیرا هستم. از نسل ماهروشنها. ما سالهاست که توسط موجوداتی به نام "سایهخوارها" شکار میشیم. اونا از ترس، نفرت و تاریکی تغذیه میکنن. و حالا که تو بیدار شدی، امید برگشته.
جیمین به گردنبندش نگاه کرد.
نور آن حالا به رنگ آبی میدرخشید.
ناگهان صدای غرش بلندی آمد.
زمین لرزید.
آسمان شکافت و موجودی سیاهرنگ با چشمانی سرخ از میان مه بیرون آمد...
– دیر رسیدن...
– زمزمه کرد لیرا
– اون یکی از سایهخوارهاست. باید بدوی!
اما جیمین از جایش تکان نخورد.
برای اولین بار، نمیخواست فرار کند...
ادامه دارد....
- ۱۲.۱k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط