وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖
نگاهش هنوز به راهی بود که یون هی ازش رفته بود.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
بعد از سالها...
بالاخره تونسته بود صدای خواهرش رو بشنوه.
آروم از کنار پنجره فاصله گرفت.
شمعهای اتاق و یکییکی خاموش کرد.
نفس عمیقی کشید.
_چقدر بزرگ شده بود..
چند قدم بیشتر برنداشته بود...
که یه لحظه ایستاد.
بوی خون.
این بار خیلی نزدیکتر از همیشه بود.
تهیونگ اخم کرد.
چند لحظه سعی کرد نادیدهش بگیره.
_ نه...نباید از اتاق بیرون برم.
چند ثانیه گذشت.
اما هر لحظه، اون بو واضحتر میشد.
انگار درست همون اطراف بود.
تهیونگ چشمهاش رو بست.
سعی کرد خودش رو آروم کنه.
ولی کنجکاوی، اجازه نمیداد همونجا بمونه.
آروم در اتاق رو باز کرد.
هوای سرد شب به صورتش خورد.
سرش رو بالا آورد.
دوباره نفس کشید.
اشتباه نمیکرد.
بوی خون...
هر لحظه نزدیکتر میشد.
بدون اینکه متوجه بشه، قدمهاش یکییکی اون بو رو دنبال میکردن.
هرچی جلوتر میرفت...
قلبش بیدلیل سنگینتر میشد.
انگار دلش خبر از اتفاقی میداد که عقلش هنوز قبولش نکرده بود.
به حیاط که رسید از چیزی که دیده بود پاهاش شل شد.
_یون هی؟....
به سمت جسم پر از خون و بی حرکت خواهرش دوید.
متوجه ی خونریزی خواهرش شد.
به سنی رسیده بود که جلوی خودش رو بگیره و با جسم افتاده ی خواهر حمله نکنه.
جسم بیجون خواهرش رو بغل گرفت و اشکاش سرازیر شد.
_یون هی.....ی...یون هی...خواهش میکنم چشاتو باز کن
صداش میلزید.
نه بخاطر سرما.
بخاطر دیدن جسم پر از خون و بیجون خواهرش.
بخاطر دیدن کشته شدن تنها عزیزش تو این دنیای لعنتی.
سوال ها مدام تو ذهن تهیونگ بودن.
این واقعا خواهر منه که بیجون افتاده رو زمین؟.
واقعا یون هیه شد؟.
الان یعنی واقعا اون مرده؟.
و هربار با خودش میگفت این امکان نداره
فریاد تهیونگ همزمان با بغضش شدت گرفت.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*از این به بعد مجبورم شرط بزارم متاسفانه حمایت نمیشه اگه اینطور پیش بره تلاشم بیهوده میشه:)
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖
نگاهش هنوز به راهی بود که یون هی ازش رفته بود.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
بعد از سالها...
بالاخره تونسته بود صدای خواهرش رو بشنوه.
آروم از کنار پنجره فاصله گرفت.
شمعهای اتاق و یکییکی خاموش کرد.
نفس عمیقی کشید.
_چقدر بزرگ شده بود..
چند قدم بیشتر برنداشته بود...
که یه لحظه ایستاد.
بوی خون.
این بار خیلی نزدیکتر از همیشه بود.
تهیونگ اخم کرد.
چند لحظه سعی کرد نادیدهش بگیره.
_ نه...نباید از اتاق بیرون برم.
چند ثانیه گذشت.
اما هر لحظه، اون بو واضحتر میشد.
انگار درست همون اطراف بود.
تهیونگ چشمهاش رو بست.
سعی کرد خودش رو آروم کنه.
ولی کنجکاوی، اجازه نمیداد همونجا بمونه.
آروم در اتاق رو باز کرد.
هوای سرد شب به صورتش خورد.
سرش رو بالا آورد.
دوباره نفس کشید.
اشتباه نمیکرد.
بوی خون...
هر لحظه نزدیکتر میشد.
بدون اینکه متوجه بشه، قدمهاش یکییکی اون بو رو دنبال میکردن.
هرچی جلوتر میرفت...
قلبش بیدلیل سنگینتر میشد.
انگار دلش خبر از اتفاقی میداد که عقلش هنوز قبولش نکرده بود.
به حیاط که رسید از چیزی که دیده بود پاهاش شل شد.
_یون هی؟....
به سمت جسم پر از خون و بی حرکت خواهرش دوید.
متوجه ی خونریزی خواهرش شد.
به سنی رسیده بود که جلوی خودش رو بگیره و با جسم افتاده ی خواهر حمله نکنه.
جسم بیجون خواهرش رو بغل گرفت و اشکاش سرازیر شد.
_یون هی.....ی...یون هی...خواهش میکنم چشاتو باز کن
صداش میلزید.
نه بخاطر سرما.
بخاطر دیدن جسم پر از خون و بیجون خواهرش.
بخاطر دیدن کشته شدن تنها عزیزش تو این دنیای لعنتی.
سوال ها مدام تو ذهن تهیونگ بودن.
این واقعا خواهر منه که بیجون افتاده رو زمین؟.
واقعا یون هیه شد؟.
الان یعنی واقعا اون مرده؟.
و هربار با خودش میگفت این امکان نداره
فریاد تهیونگ همزمان با بغضش شدت گرفت.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*از این به بعد مجبورم شرط بزارم متاسفانه حمایت نمیشه اگه اینطور پیش بره تلاشم بیهوده میشه:)
- ۳۷۶
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط