خاطره ای آموزنده از زبان پسر گاندی

خاطره ای آموزنده از زبان پسر گاندی:
پدرم کنفرانس یک روزه ای در شهر داشت و از من خواست او را به شهر برسانم وقتی پدر را رساندم گفت ساعت 5 همین جا منتظرت هستم تا با هم به خانه برگردیم من از فرصت استفاده کردم برای خانه خرید کردم و ماشین را به تعمیر گاه بردم بعد از آن چون هنوز فرصت باقی بود به سینما رفتم و ساعت 5/5 یادم آمد که دنبال پدرم بروم وقتی به آنجا رسیدم ساعت 6 شده بود . پدرم با نگرانی پرسید چرا دیر کردی؟ آنقدر شرمنده بودم که به دروغ گفتم " اتوموبیل حاضر نبود مجبور شدم منتظر بمانم"پدرم که قبلن به تعمیرگاه زنگ زده بود گفت: در روش تربیت من نقصی وجود داشت که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی . برای اینکه بفهمم نقص کارکجاست این هجده مایل را پیاده می روم که در این خصوص فکر کنم.
نمی توانستم او را تنها بگذارم مدت 5/5 ساعت پشت سرش اتوموبیل می راندم و پدرم را که به علت دروغ احمقانه ای که گفته بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم.
همان جاتصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم .این عمل عاری از خشونت پدرم آنقدرنیرومند بود که هنوزبعد ازگذشت دهه80 زندگی ام هنوز بدان می اندیشم
دیدگاه ها (۱۰)

ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﻭ ﺳﯿﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﻫﻢ ﻋ...

, بعضی از نشانه‌های عجیب ابتلا به بیماری‌ها را كه در علاقه م...

ایمان به خودتون یعنی اعتقاد به اینکه یه روزی عکس های شما از ...

خبر جدید :صادقیان مصدوم شده و به بازی دربی نمی رسه ...حتی می...

آن شبـ ؛ـ؛ ۱آن شب٬ باران می آمد ، سرد بود ، قطراتش روی پوست ...

هزارمین قول انگشتی را به یاد اور پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط