به سنگِ ساحلِ مغرب شکست زورق مهر،

به سنگِ ساحلِ مغرب شکست زورق مهر،
پرندگان هراسان، به پرس و جو رفتند .

هزار نیزهء زرین به قلب آب شکست .
فضای دریا یکسره به خون و شعله نشست .

به ماهیان خبرِ غرقِ آفتاب رسید .
نفس زنان به تماشای حال او رفتند !
ز ره درآمد باد،
به هم بر آمد موج،
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
هزاران اسب سپید از هزار سوی افق،
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !
*
نه تخته پارهء زرین، که جان شیرین بود؛
در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب !
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،
بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !
*
لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد .
نواگران چمن از نوا فرو ماندند .
شب آفرینان بر شهر سایه افکندند.
سحر پرستان،
فریاد در گلو،
رفتند!
🌹🌹فریدون مشیری🌹🌹
دیدگاه ها (۲)

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،همه تن چشم شدم، خیره ب...

نهج البلاغهخطبه۱۵-در برگرداندن بيت المال سياست اقتصادي امام...

زمان نمی گذرد عمر ره نمی سپردصدای ساعت شماطه بانگ تکرار استن...

اصول کافى جلد 1 صفحه:76 روایة: 22ترجمه :22- امام باقر علیه ا...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط