part

[♡part²⁴♡]
ویوی الینا
وطسط غذا خوردن بودیم که صدای گلوله بلند شد،هردو از جا پریدیم و بیرون رو نگاه کردیم
-چه خبر شده
+نمیدونم.میرم نگاه کنم،همینجا بمون
-مراقب باش
سر تکون داد و رفت بیرون،از نگرانی اطراف اتاق میچرخیدم که دوباره صدای گلوله بلند شد،از جام پریدم و رفتم سمت در،تردید کردم اما در رو باز کردم و دویدم سمت اسانسور اما دیر میومد پس از پله دویدم پایین
-لطفا اون نباشه.لطفا اون نباشه
دویدم پایین،امبولانس دم در بود و یکی نشسته بود اونجا و اطرافش پر از ادم بود،از جمعیت عبور کردم و بله،خودش بود،تیشرتش رو دراورده بود و بازوش باندپیچی بود،تا منو دید سریع بلند شد و اومد سمتم
+الینا من-
نزاشتم حرفش رو کامل بزنه و اروم بغلش کردم،اونم نفس راحتی کشید و بغلم کرد،شونه هاش اروم شل شد و صورتش رو توی موهام فرو برد
-فک کردم قول دادی مراقب خودت باشی
+تصادفی بود
-ندیدی کی بود؟
+نه.
تو ارامش همو بغل کرده بودیم و کم کم ازم جدا شد
+بیا بریم داخل.
-باشه.مراقب باش فقط.
رفتیم داخل روی مبل نشستیم و نیک سرشو گذاشت روی پام و اروم به خواب رفت،کمی تردید کردم اما کم کم دستم رو توی موهاش بردم و موهاشو نوازش کردم،کم کم چشمای منم سنگین شد عقب به مبل تکیه دادم و خوابم برد...
دیدگاه ها (۰)

[☆part⁴⁴☆]ویوی ایزابلا+بلا بیا بریم اون طرف رو نگاه کنیم-حتم...

[♡part²³♡]بعد چند دقیقه تقلا بلاخره تو بغلن اروم گرفت و خواب...

[♡part¹⁶♡]ویوی نیکولاس.صبح با سردرد و تخت خالی رو به رو شدم،...

[♡part¹²♡]بعد چند دقیقه کمکش کردم بشینه تو ماشین،ماشین رو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط