✍ وسط میدان صبحگاه دست‌هایش را بالا گرفت؛ یک دستش وصیّت‌ن

✍ وسط میدان صبحگاه دست‌هایش را بالا گرفت؛ یک دستش وصیّت‌نامه‌ی امام بود، یک دستش نامه‌ی حمایت از یک نامزد انتخابات.
گفت: حالا کدام را انتخاب کنیم؟
فرصت نداد کسی حرف بزند؛ وصیّت را جلو آورد و گفت: وصیّت امام؛ امام‌ گفته پاسدارها در سیاست دخالت نکنند.

🇮 🇷   🇮 🇷
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

🍷 Red Wineپارت ۲۵ — نامهرینا چند بار جمله‌ی روی کاغذ را خوان...

......پارت هفتم......

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18صدایش برای لحظه‌ای لرزید، اما اد...

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

راز خون پارت ششم

🎭 آخرین نقشپارت چهاردهماستودیو تقریباً خالی شده بود.لیانا وس...

LESSON

نام=)سایه مافیا### پارت هفتم: بازگشتِ سایهروزها در سکوتِ سنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط