گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد. هرچه هست دوستی نیست...
دیدگاه ها (۱)

خرم آن روز کزاین منزل ویران بروم / راحت جان طلبم و از پی جا...

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. ...

مثل گل باشی ، بفهمی عاقبت " خاری " ! بد است ، اول راهت ببینی...

چشم من بر حرکت لبهای تو گردیده زوم ... قلب زارم میتپد وقتی ک...

سفیر کبیر Grand Ambassador

خنديد و با دوتا از انگشتانش بيني م را فشرد؛جیمین همانند من ب...

007-آلما ویسکی - پارت ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط