رمان نفرت عشق

♥رمان نفرت عشق♥
💜پارت ۳۸:-)

متین😂😂

نیکا:پاشو تا از روش خودم بلندت نکردم 😐

متین😐😐

#شب شد

#ارسلان

دیانا رفته بود حموم
منم داشتم لباسامو میپوشیدم

دیانا: ارسیییی

ارسلان: هن؟

دیانا: حوله رو بزار پشت در حموم

ارسلان: حولت کجاست؟؟

دیانا: تو چمدونمه دیگ

ارسلان: حله

رفتم تو اتاق زیپ چمدون دیانا رو باز کردم یک حوله ی سفید تو چمدون بود همونه برداشتمو رفتم جلو در حموم

ارسلان: اینم حولت گذاشتم پشت در

دیانا: اوکی

من رفتم تو اشپزخونه بطری اب رو از یخچال بیرون اوردم سرکشیدم

#دیانا

از حموم اومدم بیرون سرمو خشک کردم یک هودی سفید با یک شلوار اسلش مشکی و با یک کلاه سفید پوشیدم موهام باز ریختم دور لباسم یک ارایش ساده ای هم کردم خودمو تو اینه نگاه کرد خوب شده بودم

رفتم تو سالن دیدم ارسلان داره با بطری اب میخوره

دیانا: ارسلاننننن

ارسلان همونطور که داشت اب میخورد گف

ارسلان: هاااا

دیانا: ها چیه بی ادب😒

ارسلان: ببخشید جانم

دیانا: چرا داری با بطری اب میخوری؟؟

ارسلان: مگ بقیه با چی اب میخورن؟

دیانا: بالیوان😐

ارسلان: 😐😐

دیانا: یعنی تو نمدونستی بقیه با چی اب میخورن😐

ارسلان: چرا میدونستم

دیانا: حالت خوبه؟ چیزی نزدی؟😐

ارسلان: حالم که خوبه نح😐

دیانا: گامشو😐

#ارسلان

رفتم اتاق...
دیدگاه ها (۶)

ارسلان💕❤چه کوچولو بوده ♥💜

سفید و بنفش💜♥

پروفم عوض شد گم نکنید💔🙆

چنل یوتیوپ پانیذ💕💛💜#اصکی_ممنوع❌ #لایک #فالو

part ۲۳+من میرم اماده بشم زود بیا _اوک بیب ویو ا/تبه سمت اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط