. برایِ آمدنت دارم بهایِ سنگینی به اندازه ی تنهاییم می

. برایِ آمدنت دارم بهایِ سنگینی به اندازه ی تنهاییم می پردازم به اندازه ی شب گریه هایم و به اندازه ی تمامِ لب فرو بستن هایِ از سرِ اجبارم بهایِ سنگینی دارم می پردازم تا تو تنها تو باشی برایِ من و نه انعکاسِ خاطره هایِ پخش شده ام تا عطرت مرا یادِ یک نفر دستانت مرا یادِ دیگری بی اندازد و آغوشت میانِ مقایسه ی آغوش ها گم شود نمی گویم دل نباخته ام به نگاهی تا به امروز که باخته ام ! نمی گویم بغض نکرده ام از سرِ دلتنگی که بغض کرده ام ! اما اگر نگاهی هم بود؛ بغضی هم بود؛ حرفی هم بود همه اش خلاصه شد در تو ! وقتی نفهمید حرفم را دیدم که او تو نیستی وقتی ندید بی قراریم را دیدم که تو نیستی وقتی با تمامِ تمنا خودش را دور کرد دیدم نه او تو نبودی ! وقتی من ساده ی ساده ی ساده از تمامِ رویاهایم برایش گفتم از تمامِ دعاهایم برایِ خندیدنش تمامِ دلواپسی هایم برایِ خستگی هایش و او نفهمید من فهیمدم که تو نیامده ای هنوز ! برایِ آمدنت حافظ نمی گیرم دیگر تو با پایِ خودت باید بیایی من باید صدایِ محکمِ قدمهایت را باور کنم .
دیدگاه ها (۳)

میخواهی بروی؟خب برو...انتظار مرا وحشتی نیستشبهای بی قراری را...

.

بخشــیــدمتـ ...!هـمان روزی که تنهایم گذاشتیـهمان روزی که فه...

مردهاموجودات عجیبی هستند...عاشقانه هایشان را با سیگار و شعر ...

دیگه زورم به این همه دلتنگی نمیرسه بابای مهربونمبه کجای دنیا...

یکسال سال گذشت ، عمر کمی نیست !برای تو که دیگر نخواهم نوشت ،...

کِی رفتی؟یادم نیست...فقط می دانم سالهاست که نیستی، سالهاست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط