وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
P7
با شنیدن صدای زنگ از اتاق فاصله گرفت و به طرف در سالن روانه شد..
_بابا!
فقط دیدن پدرش باعث شد که بالاخره بغضش بشکنه..خودش رو توی آغوش پدرش انداخت..
پدر مینهو محکم پسر بزرگش رو بغل کرد..
÷پسرم...
_بابا دخترمون..بابا..
÷میدونم..میدونم عزیزم..
پدر،مینهو رو به طرف مبل برد و با ملایمت اشک های پسرش رو پاک کرد..پدر و پسر،اخلاقاشون با هم مو نمیزد...و این یکی از دلایلی بود که ا/ت پدرشوهرش رو مثل پدر خودش میدونست..
پدر بعد از آروم کردن مینهو با عصبانیت از جاش بلند شد و به طرف مادر مینهو رفت..
÷یونجی..کار خودت بود..نه!؟
÷تو هولش دادی!؟؟
×تهیون..چرا چرت و پرت میگی!؟
÷تو نبودی از موقعی که فهمیدی ا/ت بارداره هی میگفتی کاش بچشون سقط شه!؟
÷تو نبودی از هر راه و روشی میخواستی استفاده کنی تا بچه سقط بشه!؟
_مامان!؟؟؟
یونجی با من من از هردوشون فاصله گرفت..
×من..من کاری نکردم..
÷آهااا..که دختر بیچاره تو هوا سر خورده از پله افتاده آره!؟
×من فقط میخواستم کمکش کنم..
÷دروغ نگو زن!!!!
÷به خدا که همین فردا طلاقت میدم..
×تهیون نکن..
بین این همه دعوا،مینهو به طرف اتاق عشقش دویده بود و خودش رو توی بغلش جا کرده بود..
با لرزش سر ا/ت رو نوازش کرد..
دیگه به هیچ کس اعتماد نداشت..مینهو بزرگترین ضربه رو از مادرش خورده بود..
فردای اون روز،پدرش بی معطلی از همسرش شکایت کرد..ولی هرچی ام که بود همسرش بود..نمیتونست مادر بچه هاش رو به زندان بندازه..
تنها کاری که میتونست بکنه،فقط طلاق دادن اون زن عوضی بود..
بعد مردن بچه ای که فقط یک ماه مونده که توی بغل ا/ت و مینهو بیاد،ا/ت تا دو سال درگیر افسردگی شدیدی شد..از شغلش کنار گیری کرد..با اصرار های مینهو دوباره به صنعت برگشت..و برای بار هزارم فهمید انجام کاری که دوسش داره چقدر بهش حس خوبی میده..
خبر های خوبی توی راه بود..سونگمین ازدواج کرده بود و بالاخره از دوست دخترش رو نمایی کرد..
عروسی..بچه دار شدنشون..
تا ۵ سال آینده ا/ت و مینهو حتی فکر به بچه دار شدن هم نکردن..
ولی یک شب بود که بالاخره تصمیمشون رو گرفتن..وقتش بود بالاخره جای خالی دختر بچه شون رو پر کنن..
البته هیچ وقت غم از دست دادن اولین فرزندشون از بین نمیرفت،ولی باید به زندگیشون سر و سامون میدادن..
P7
با شنیدن صدای زنگ از اتاق فاصله گرفت و به طرف در سالن روانه شد..
_بابا!
فقط دیدن پدرش باعث شد که بالاخره بغضش بشکنه..خودش رو توی آغوش پدرش انداخت..
پدر مینهو محکم پسر بزرگش رو بغل کرد..
÷پسرم...
_بابا دخترمون..بابا..
÷میدونم..میدونم عزیزم..
پدر،مینهو رو به طرف مبل برد و با ملایمت اشک های پسرش رو پاک کرد..پدر و پسر،اخلاقاشون با هم مو نمیزد...و این یکی از دلایلی بود که ا/ت پدرشوهرش رو مثل پدر خودش میدونست..
پدر بعد از آروم کردن مینهو با عصبانیت از جاش بلند شد و به طرف مادر مینهو رفت..
÷یونجی..کار خودت بود..نه!؟
÷تو هولش دادی!؟؟
×تهیون..چرا چرت و پرت میگی!؟
÷تو نبودی از موقعی که فهمیدی ا/ت بارداره هی میگفتی کاش بچشون سقط شه!؟
÷تو نبودی از هر راه و روشی میخواستی استفاده کنی تا بچه سقط بشه!؟
_مامان!؟؟؟
یونجی با من من از هردوشون فاصله گرفت..
×من..من کاری نکردم..
÷آهااا..که دختر بیچاره تو هوا سر خورده از پله افتاده آره!؟
×من فقط میخواستم کمکش کنم..
÷دروغ نگو زن!!!!
÷به خدا که همین فردا طلاقت میدم..
×تهیون نکن..
بین این همه دعوا،مینهو به طرف اتاق عشقش دویده بود و خودش رو توی بغلش جا کرده بود..
با لرزش سر ا/ت رو نوازش کرد..
دیگه به هیچ کس اعتماد نداشت..مینهو بزرگترین ضربه رو از مادرش خورده بود..
فردای اون روز،پدرش بی معطلی از همسرش شکایت کرد..ولی هرچی ام که بود همسرش بود..نمیتونست مادر بچه هاش رو به زندان بندازه..
تنها کاری که میتونست بکنه،فقط طلاق دادن اون زن عوضی بود..
بعد مردن بچه ای که فقط یک ماه مونده که توی بغل ا/ت و مینهو بیاد،ا/ت تا دو سال درگیر افسردگی شدیدی شد..از شغلش کنار گیری کرد..با اصرار های مینهو دوباره به صنعت برگشت..و برای بار هزارم فهمید انجام کاری که دوسش داره چقدر بهش حس خوبی میده..
خبر های خوبی توی راه بود..سونگمین ازدواج کرده بود و بالاخره از دوست دخترش رو نمایی کرد..
عروسی..بچه دار شدنشون..
تا ۵ سال آینده ا/ت و مینهو حتی فکر به بچه دار شدن هم نکردن..
ولی یک شب بود که بالاخره تصمیمشون رو گرفتن..وقتش بود بالاخره جای خالی دختر بچه شون رو پر کنن..
البته هیچ وقت غم از دست دادن اولین فرزندشون از بین نمیرفت،ولی باید به زندگیشون سر و سامون میدادن..
- ۷.۶k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط