( سایه عشق )
( سایه عشق )
پارت ۶
ایستاد ... ات : بله مدیر
ژولیان: نکنه کلید خودت رو گم کردی کی از خوابگاه بیرون رفته یا تو رفتی بگو داره میزنه به سرم ..
دختره نفس آسوده ای کشید و نگاهی به هم کلاس ها و هم اتاقی هایش انداخت... ات : مدیر شما حق دارید اینجوری بگید ولی کلیدی رو گم کرده بودم ولی پیداش کردم ... عصبی چرخید سمته هم کلاسی هایش چشمکی به دوست بچگی اش زد و بقیه بچه ها هم دیدن چند تاشون خنده ای کردن .. ات : کی بود ... زود باشین خودت رو معرفی کن وگرنه با خشم بهترین مدیر جان مواجه میشید
از اونجا ای که بئاتریس و نوچه هایش نبودن پس راحت تر میشد مدیرش را گول بزنه مدیر یقه پیراهنش را دست کرد و لبخند ای زد
ژولیان : ببینید کمی از دوشیزه وانتورا یاد بگیرید ...
چندین دختری خنده آرامی کردن و بعضی هاشون خنده خودشان را گرفته بودن
ژولیان: میدونید که یک ساله دارین برایه فردا شب اماده گی میگرید پس اشتباه نکنید وگرنه تو اون جشن اشرافی به زیر زمین فرستاده میشید ...
بعد از حرفش سمته در قدم برداشت ات هم همراهیش میکرد وقتی از سالن غذا خوری بیرون رفت همه دختر ها شروع به خندیدن کردن درست بود که خودش رفته بود بیرون نه کس دیگی یا کلید را گم نکرده بود ... دوشیزه اگرست سری تکون داد و گفت ..
_ واقعا که از دست شما ...
_________
حدود سی تخت یک نفره و قدیمی تره راست بودن و سی تخت کهنه و قدیمی یک نفره سمته چپ .. هر یکی از دوشیزه ها رو تخت خود نشسته بودن و گاهی جم شده بودن و حرف میزدن گاهی مشغول خوردن قهوه بودن و گاهی هم مشغول کتاب خواندن ..
با ول شدن خودش رو تخت به یاد امروز افتاد اون پسره و خوشتیپ عقل از سره دخترمان پرونده بود نفس عميقی کشید و به پرنده کوچیک اش خیره شد
ات : دخترم خوابی یا بیدار ...
با شنیدن صدای پرنده اش خنده ای کرد ..
ات : بهت قول میدم راحت کنم فقد اول بالت خوب شه بعدش ...
به پرنده بالا سرش خیره شد و چشم هایش را بست از تو جسم پیراهن سفیدش دستمال را برداشت.. دستمال را باز کرد با دیدن کلمه T به انگلیسی رو گلدوزی شده خنده ای کرد و رو تختش نشست ... ( واو وای چرا انگلیسی نوشته شده چرا زبونه خودمون رو ننوشته .. بگذریم چه بوی خوبی داره ) با بو کردن دستمال حس کرد کسی پشت سرشنشسته نگاهش را پشت اش دوخت و ارولیا را دید و ترسی به جیغ تبدیل شد
ات : آخه چه مرگته...
ارولیا مشکوک بهش خیره شد و گفت ... ارولیا: اوو دوشیزه وانتورا چی شده ها ... اینو کی بهت داده ؟
دختره پوخندی زد و با هول داد ارولیا .. اون بیچاره افتاد رو زمین و با صدا نسبتن آرام گفت.. ات : هی ارولیا الکی حرف نزن باشه
پارت ۶
ایستاد ... ات : بله مدیر
ژولیان: نکنه کلید خودت رو گم کردی کی از خوابگاه بیرون رفته یا تو رفتی بگو داره میزنه به سرم ..
دختره نفس آسوده ای کشید و نگاهی به هم کلاس ها و هم اتاقی هایش انداخت... ات : مدیر شما حق دارید اینجوری بگید ولی کلیدی رو گم کرده بودم ولی پیداش کردم ... عصبی چرخید سمته هم کلاسی هایش چشمکی به دوست بچگی اش زد و بقیه بچه ها هم دیدن چند تاشون خنده ای کردن .. ات : کی بود ... زود باشین خودت رو معرفی کن وگرنه با خشم بهترین مدیر جان مواجه میشید
از اونجا ای که بئاتریس و نوچه هایش نبودن پس راحت تر میشد مدیرش را گول بزنه مدیر یقه پیراهنش را دست کرد و لبخند ای زد
ژولیان : ببینید کمی از دوشیزه وانتورا یاد بگیرید ...
چندین دختری خنده آرامی کردن و بعضی هاشون خنده خودشان را گرفته بودن
ژولیان: میدونید که یک ساله دارین برایه فردا شب اماده گی میگرید پس اشتباه نکنید وگرنه تو اون جشن اشرافی به زیر زمین فرستاده میشید ...
بعد از حرفش سمته در قدم برداشت ات هم همراهیش میکرد وقتی از سالن غذا خوری بیرون رفت همه دختر ها شروع به خندیدن کردن درست بود که خودش رفته بود بیرون نه کس دیگی یا کلید را گم نکرده بود ... دوشیزه اگرست سری تکون داد و گفت ..
_ واقعا که از دست شما ...
_________
حدود سی تخت یک نفره و قدیمی تره راست بودن و سی تخت کهنه و قدیمی یک نفره سمته چپ .. هر یکی از دوشیزه ها رو تخت خود نشسته بودن و گاهی جم شده بودن و حرف میزدن گاهی مشغول خوردن قهوه بودن و گاهی هم مشغول کتاب خواندن ..
با ول شدن خودش رو تخت به یاد امروز افتاد اون پسره و خوشتیپ عقل از سره دخترمان پرونده بود نفس عميقی کشید و به پرنده کوچیک اش خیره شد
ات : دخترم خوابی یا بیدار ...
با شنیدن صدای پرنده اش خنده ای کرد ..
ات : بهت قول میدم راحت کنم فقد اول بالت خوب شه بعدش ...
به پرنده بالا سرش خیره شد و چشم هایش را بست از تو جسم پیراهن سفیدش دستمال را برداشت.. دستمال را باز کرد با دیدن کلمه T به انگلیسی رو گلدوزی شده خنده ای کرد و رو تختش نشست ... ( واو وای چرا انگلیسی نوشته شده چرا زبونه خودمون رو ننوشته .. بگذریم چه بوی خوبی داره ) با بو کردن دستمال حس کرد کسی پشت سرشنشسته نگاهش را پشت اش دوخت و ارولیا را دید و ترسی به جیغ تبدیل شد
ات : آخه چه مرگته...
ارولیا مشکوک بهش خیره شد و گفت ... ارولیا: اوو دوشیزه وانتورا چی شده ها ... اینو کی بهت داده ؟
دختره پوخندی زد و با هول داد ارولیا .. اون بیچاره افتاد رو زمین و با صدا نسبتن آرام گفت.. ات : هی ارولیا الکی حرف نزن باشه
- ۱۶.۸k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط