اهوی من
اهوی من
پارت ۴۷
یکی پارسا به یک دنیایی دیگ برده بود با قدرت هایی ک داشتم بقیه بچه ها صدا زدم
هِل:چیشده غزل؟از دماغت داره خون میاد
غزل:یکی امده پیش اهو قدرت هاش خیلی زیاده پارسا رو به دنیایی دیگه ای برده نمتونم بفهمم کیی باید اهو رو بیاریم
هِل:صبر کن من الان خودم میرم میارمش
تا هِل رفت در خونه رو باز کنه یک قدرت زیاد هولش داد به عقب و بخاطر قدرت زیاد ک بهش وارد شد بیهوش شد
امیر ک چون فرشته بود همون اول بیهوش شده بود
غزل:پارسا ترو جون انا بلند شو دخترت در خطره
همنجور ک داشت میگفت از حال رفت
(پارسا)
رفتم جلو ک دیدم انا اویزون یک درخته
پارسا:انااا
انا:عشقم تو زدی زیر قولت تو از دخترمون محافظت نکردی تو بهش نگفتی ک من مادرشم
پارسا:دورت بگردم اگه همنجوری بگم اون باور نمکنه
انا:پارسا برو دخترمون جونش تو خطره
پارسا:من بدون تو جای نمیرم انا بیا باهام بریم
انا:من تو تاریکی هستم اهو جونش در خطره برووووووووووو
پارسا:نه نمیرم
همنجور پارسا بدو بدو میکرد به طرف انا،انا هم هی ازش دور میشد به تاریکی میرفت
انا:برووووووووو
(اهو)
زمزمه:بابایی تو پارسا اون یک شیطانه
اهو:دروغ میگی مامان بابام یکی دیگن
زمزمه:نه اونا نیستن بابات پارسایی اون ترو ول کرده اون وقتی تو ۱۲ سالت بود ترو انداخت تو خیابون هاا
اهو:نه اینجور نیستتتتتت
زمزمه:هست اهو اون ترو نمخواد حتی وقتی مادرت باردار بود سعی داشت مادرتو و ترو بکشه
(اراد)
سریع ماشینمو روشن کردم به طرف خونه میرفتم باید بهشون میگفتم ک ارسلان از جهنم فرار کرده هرچی نزدیک خونه میشدم حالم بد میشد
(اهو)
همنجور ک داشت اون زمزمه باهم صحبت میکرد داشت دستشو دور گردنم مینداخت همونجا بود ک یک پسر کلاه دار وارد خونه شد از پشتش بال درامد به سمت زمزمه رفت من از ترسم زبونم بند امد بود ک امد طرفم منو زیر بالش هاش قایم کرد
ارسلان:هیس نترس هیچی نیست
اهو:ارسلان تویی؟
ارسلان لبخندی زد سرشو تکون داد
اون زمزمه بعد اینک ارسلان امد رفت ولی انگار میخواست بهم نزدیک بشه ک ارسلان منو پوشش داده بود
(پارسا)
از خواب بلند شدم دیدم همه غش کردن رفتم پایین دیدم ارسلان با بال هاش اهو رو تو بغل خودش جا داده.....
پارت ۴۷
یکی پارسا به یک دنیایی دیگ برده بود با قدرت هایی ک داشتم بقیه بچه ها صدا زدم
هِل:چیشده غزل؟از دماغت داره خون میاد
غزل:یکی امده پیش اهو قدرت هاش خیلی زیاده پارسا رو به دنیایی دیگه ای برده نمتونم بفهمم کیی باید اهو رو بیاریم
هِل:صبر کن من الان خودم میرم میارمش
تا هِل رفت در خونه رو باز کنه یک قدرت زیاد هولش داد به عقب و بخاطر قدرت زیاد ک بهش وارد شد بیهوش شد
امیر ک چون فرشته بود همون اول بیهوش شده بود
غزل:پارسا ترو جون انا بلند شو دخترت در خطره
همنجور ک داشت میگفت از حال رفت
(پارسا)
رفتم جلو ک دیدم انا اویزون یک درخته
پارسا:انااا
انا:عشقم تو زدی زیر قولت تو از دخترمون محافظت نکردی تو بهش نگفتی ک من مادرشم
پارسا:دورت بگردم اگه همنجوری بگم اون باور نمکنه
انا:پارسا برو دخترمون جونش تو خطره
پارسا:من بدون تو جای نمیرم انا بیا باهام بریم
انا:من تو تاریکی هستم اهو جونش در خطره برووووووووووو
پارسا:نه نمیرم
همنجور پارسا بدو بدو میکرد به طرف انا،انا هم هی ازش دور میشد به تاریکی میرفت
انا:برووووووووو
(اهو)
زمزمه:بابایی تو پارسا اون یک شیطانه
اهو:دروغ میگی مامان بابام یکی دیگن
زمزمه:نه اونا نیستن بابات پارسایی اون ترو ول کرده اون وقتی تو ۱۲ سالت بود ترو انداخت تو خیابون هاا
اهو:نه اینجور نیستتتتتت
زمزمه:هست اهو اون ترو نمخواد حتی وقتی مادرت باردار بود سعی داشت مادرتو و ترو بکشه
(اراد)
سریع ماشینمو روشن کردم به طرف خونه میرفتم باید بهشون میگفتم ک ارسلان از جهنم فرار کرده هرچی نزدیک خونه میشدم حالم بد میشد
(اهو)
همنجور ک داشت اون زمزمه باهم صحبت میکرد داشت دستشو دور گردنم مینداخت همونجا بود ک یک پسر کلاه دار وارد خونه شد از پشتش بال درامد به سمت زمزمه رفت من از ترسم زبونم بند امد بود ک امد طرفم منو زیر بالش هاش قایم کرد
ارسلان:هیس نترس هیچی نیست
اهو:ارسلان تویی؟
ارسلان لبخندی زد سرشو تکون داد
اون زمزمه بعد اینک ارسلان امد رفت ولی انگار میخواست بهم نزدیک بشه ک ارسلان منو پوشش داده بود
(پارسا)
از خواب بلند شدم دیدم همه غش کردن رفتم پایین دیدم ارسلان با بال هاش اهو رو تو بغل خودش جا داده.....
- ۶.۰k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط