『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁹
ماشین بیصدا در جادهی فرعی پیش میرفت. جونگکوک هر چند دقیقه یکبار آینهی وسط را نگاه میکرد. عادتش بود ؛ از وقتی از زندان فرار کردن انگار حتی یه لحظه هم نمیتونست آروم باشه . تهیونگ متوجه این نگاههای مداوم شده بود.
تهیونگ : هنوز فکر میکنی دنبالمونن؟
جونگکوک چشم از جاده برنداشت
جونگکوک : فکر نمیکنم...مطمئنم
حدود نیم ساعت بعد، ماشین را کنار یک پمپبنزین قدیمی نگه داشت ؛ جای خلوتی بود. فقط یک کامیون آن طرف محوطه پارک شده بود و پیرمردی مشغول تمیز کردن شیشههایش بود. جونگکوک کلاهش را پایین کشید و تا جای ممکن چهره اشو مخفی کرد
جونگکوک : تو ماشین بمون
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک : چون عکسمون همهجا پخش شده ، یکی کافیه بره.
. قبل از اینکه پیاده شود، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت
جونگکوک : چیزی لازم داری؟
تهیونگ بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت
تهیونگ : آب
جونگکوک سری تکان داد و وارد فروشگاه کوچک پمپبنزین شد. تهیونگ از پنجره بیرون را نگاه میکرد . نگاهش روی صفحهی کوچک تلویزیون داخل مغازه افتاد . هرچند صدا را نمیشنید...اما تصویر خودش و جونگکوک دوباره روی اخبار دیده میشد. چند مشتری ایستاده بودند و به صفحه نگاه میکردند. دلش فرو ریخت. چند دقیقه بعد، جونگکوک برگشت. دو بطری آب، چند ساندویچ روی صندلی عقب گذاشت و ماشین دوباره راه افتاد. ماشین در سکوت جاده را پشت سر میگذاشت. رادیو خاموش بود و فقط صدای موتور به گوش میرسید. چند دقیقه بعد، تهیونگ سکوت را شکست.
تهیونگ: خبرمون هنوز داره پخش میشه؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد
جونگکوک ::آره
تهیونگ : باید چیکار کنیم؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد
جونگکوک :یه مدت باید مخفی بمونیم... تا آبها از آسیاب بیفته ، بعدشم... هرکدوم میریم پی زندگی خودمون و راهمون از هم جدا میشه
تهیونگ نگاهش را به جاده دوخت ، چند ثانیه گذشت بعد آرام پرسید
تهیونگ: خب... تو میخوای چیکار کنی؟
جونگکوک دستش را محکمتر دور فرمان حلقه کرد
جونگکوک : یه نفر هست... که باید پیداش کنم
تهیونگ : کی؟
جونگکوک : همونی که همه جرم هاشو انداخت گردن من و منو به پلیس تحویل داد
تهیونگ نگاهش را از پنجره دزدید . لوکا . همان اسمی که تمام این مأموریت به خاطرش شروع شده بود ، اما وانمود کرد برای اولین بار آن را میشنود.
تهیونگ : یعنی... میخوای ازش انتقام بگیری؟
جونگکوک : آره
چند ثانیه بعد، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
جونگکوک : تو چی؟
تهیونگ مکث کرد
تهیونگ : نمیدونم...شاید برگردم به زندگی همیشگیم
جونگکوک پوزخند زد.
جونگکوک : واقعاً ؟ یعنی الکی از زندان فرار کردی و خودتو انداختی تو این دردسر؟
تهیونگ لبخند محوی زد.
تهیونگ : نه...چندتا کار ناتموم دارم
جونگکوک : چه کاری؟
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد خیلی عادی گفت
تهیونگ : یه حساب قدیمی...که باید یه روزی تسویه بشه
جونگکوک : مثل من ؟!
با پوزخند پرسید
تهیونگ : شاید...اما فرق داره
بعد سکوت کرد ، متوجه شد که خیلی بیشتر از حد لازم گفته حتی اگه فقط چند جمله باشه ؛ نباید ماموریتشو لو بده . جونگکوک دیگه سؤال نپرسید ، هر آدمی گذشتهای داشت...و انگار تهیونگ هم دلش نمیخواست دربارهی گذشتهاش حرف بزنه . چند دقیقه در سکوت گذشت.
.....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁹
ماشین بیصدا در جادهی فرعی پیش میرفت. جونگکوک هر چند دقیقه یکبار آینهی وسط را نگاه میکرد. عادتش بود ؛ از وقتی از زندان فرار کردن انگار حتی یه لحظه هم نمیتونست آروم باشه . تهیونگ متوجه این نگاههای مداوم شده بود.
تهیونگ : هنوز فکر میکنی دنبالمونن؟
جونگکوک چشم از جاده برنداشت
جونگکوک : فکر نمیکنم...مطمئنم
حدود نیم ساعت بعد، ماشین را کنار یک پمپبنزین قدیمی نگه داشت ؛ جای خلوتی بود. فقط یک کامیون آن طرف محوطه پارک شده بود و پیرمردی مشغول تمیز کردن شیشههایش بود. جونگکوک کلاهش را پایین کشید و تا جای ممکن چهره اشو مخفی کرد
جونگکوک : تو ماشین بمون
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک : چون عکسمون همهجا پخش شده ، یکی کافیه بره.
. قبل از اینکه پیاده شود، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت
جونگکوک : چیزی لازم داری؟
تهیونگ بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت
تهیونگ : آب
جونگکوک سری تکان داد و وارد فروشگاه کوچک پمپبنزین شد. تهیونگ از پنجره بیرون را نگاه میکرد . نگاهش روی صفحهی کوچک تلویزیون داخل مغازه افتاد . هرچند صدا را نمیشنید...اما تصویر خودش و جونگکوک دوباره روی اخبار دیده میشد. چند مشتری ایستاده بودند و به صفحه نگاه میکردند. دلش فرو ریخت. چند دقیقه بعد، جونگکوک برگشت. دو بطری آب، چند ساندویچ روی صندلی عقب گذاشت و ماشین دوباره راه افتاد. ماشین در سکوت جاده را پشت سر میگذاشت. رادیو خاموش بود و فقط صدای موتور به گوش میرسید. چند دقیقه بعد، تهیونگ سکوت را شکست.
تهیونگ: خبرمون هنوز داره پخش میشه؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد
جونگکوک ::آره
تهیونگ : باید چیکار کنیم؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد
جونگکوک :یه مدت باید مخفی بمونیم... تا آبها از آسیاب بیفته ، بعدشم... هرکدوم میریم پی زندگی خودمون و راهمون از هم جدا میشه
تهیونگ نگاهش را به جاده دوخت ، چند ثانیه گذشت بعد آرام پرسید
تهیونگ: خب... تو میخوای چیکار کنی؟
جونگکوک دستش را محکمتر دور فرمان حلقه کرد
جونگکوک : یه نفر هست... که باید پیداش کنم
تهیونگ : کی؟
جونگکوک : همونی که همه جرم هاشو انداخت گردن من و منو به پلیس تحویل داد
تهیونگ نگاهش را از پنجره دزدید . لوکا . همان اسمی که تمام این مأموریت به خاطرش شروع شده بود ، اما وانمود کرد برای اولین بار آن را میشنود.
تهیونگ : یعنی... میخوای ازش انتقام بگیری؟
جونگکوک : آره
چند ثانیه بعد، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
جونگکوک : تو چی؟
تهیونگ مکث کرد
تهیونگ : نمیدونم...شاید برگردم به زندگی همیشگیم
جونگکوک پوزخند زد.
جونگکوک : واقعاً ؟ یعنی الکی از زندان فرار کردی و خودتو انداختی تو این دردسر؟
تهیونگ لبخند محوی زد.
تهیونگ : نه...چندتا کار ناتموم دارم
جونگکوک : چه کاری؟
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد خیلی عادی گفت
تهیونگ : یه حساب قدیمی...که باید یه روزی تسویه بشه
جونگکوک : مثل من ؟!
با پوزخند پرسید
تهیونگ : شاید...اما فرق داره
بعد سکوت کرد ، متوجه شد که خیلی بیشتر از حد لازم گفته حتی اگه فقط چند جمله باشه ؛ نباید ماموریتشو لو بده . جونگکوک دیگه سؤال نپرسید ، هر آدمی گذشتهای داشت...و انگار تهیونگ هم دلش نمیخواست دربارهی گذشتهاش حرف بزنه . چند دقیقه در سکوت گذشت.
.....ادامه دارد
- ۷۹۷
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط