پارت

پارت ۳۵ :
اخرین حرف ها

چیفویو: تاکه میچی...توی این دوازه سال خیلی چیز ها تغییر کرده ...خیلی اتفاق ها افتاده مایکی سان ناپدید شده دراکن سان عدام شده سوزومه چان خودکشی کرده ما قبل از اینکه بفهمیم چی شده به راه های بدی کشیده شدیم اشتباه های زیادی کردیم

چیفویو نفس عمیقی کشید و ادامه داد : ولی هیچوقت ذاتن عوض نشدیم !!! تومان رو به تو میسپارم تاکه ...

کیساکی ماشه رو کشید تیر درست به سر چیفویو خورد و اون روی زمین افتاد خون ازش میرفت

تاکه میچی نفس نفس میزد نمیتونست اتفاقی که جلوش افتاده رو درک کنه اعصبانی و خسته و گیج بود اصلا اینجا چی کار میکرد ؟ کیساکی چرا اون رو کشت ؟ دراکن چرا اعدام شد ؟ سوزومه چرا خودکشی کرد ؟ مایکی کجاست ...هینا چی‌ شده بود ؟

اتفاقات اونقدر سریع افتادن که قابل درک نبود

درد داشت باید هم درد میداشت پاش‌ تیر خورده بود داشت ازش خون میرفت نفهمید چی شده و حتی قبل تر از اینکه بفهمه بیهوش شد...

∆=∆=∆=∆=∆
چند ساعت بعد از دید تاکه میچی :

از جام پریدم همه چی تاریک بود ! خیلی تاریک ..میتونستم سردی زمینی رو روش دراز کشیده بودم رو حس کنم وایستا من کجام ؟ ای لعنتی پام درد داره

برگشتم و به رون پام نگاه کردم کسی رد گلوله رو باند پیچی کرده بود

تازه همه چیز داشت یادم میومد کیساکی به پاهام شلیک کرد و میخواست منو بکشه ...ولی بعدش ...بعدش یادم نیست !!!

یه دفعه یه صدای منو به خودم اورد

صدا: زخمت رو ...برات بستم

به مرد اون طرف نگار کردم وایستاده بود و پشتش به من بود موهای بلند سیاهی داشت خیلی شبیه باجی بود ...ولی امکان نداشت اون باشه! باجی جلوی چشمام مُرد ...حتی مراسم تشییع جنازه هم رفتم

مرد برگشت تازه اون موقع چشمم به موهای طلای جلوی صورتش و خال پایین چشمش افتاد معلومه که باجی نبود از اول هم فکر کردن به اینکه باجیه مسخره ترین کار بود

«کازتوراست »
°•°•°•°•°
چند دقیقه بعد از دید راوی :

تو ماشین کازوتورا نشسته بودن تاکه میچی هنوز گیج بود

تاکه : مـ...من یه چیز های رو درست یادم نیست ...تومان چی شد که به اینجا رسید

کازتورا نفس عمیقی کشید : کار مایکی بود اون یه دفعه خیلی تغییر کرد الان تومان همه کار میکنه قتل دزدی تعرض فروش مواد غیر قانونی...

تاکه : ولی ..‌این امکان نداره ... یعنی ممکنه یکی دیگه پشت این قضیه باشه ؟

کازتورا سر تکون داد : مثلا ؟

تاکه : مثلا کیساکی

کازتورا : یک ماه پیش میتسویا گم شد مایکی یه گروه فرستاد دنبالش ولی از اون موقع خودش هم گم شده یه سری شواهد میگن کار سوزومست ولی...من شک دارم

تاکه : سوزو...سوزومه چان ؟ مگه ...مگه اون خودش رو...

تاکه میچی اب دهنش رو قورت داد نمیتونست جملش رو کامل کنه سخت تر از اون چیزی بود که به نظر میرسید

کازتورا سر تکون داد : اره اره خیلی ها میگن اون خودکشی کرده ولی...جسدش هیچ وقت پیدا نشد

تاکه : چه...چه جوری بود ؟

کازوتورا گوشیش رو برداشت و داخلش دنبال یه شماره گشت و هم زمان حرف زد : از روی پل خودش رو پرت کرده ...میگن قبل از پرت کردن رگش رو هم زده بوده ولی پایین پل هیچ جسدی پیدا نشد

تاکه میچی اب دهنش رو قورت داد سرش داشت درد میگرفت حتی تصورش وحشتناک بود

تاکه: این موضوع مال کیه ؟

کازوتورا قبل از جواب دادن به تلفن گفت : دو ماه و دو هفته پیش

بعد گوشی رو جلوی دهنش گرفت و شروع به صحبت کرد صحبت های که تاکه میچی حتی متوجه معنیشون هم نشد

کازتورا گوشی رو قطع کرد و یه لحظه ساکت شد بعد با صدای خش دار ادامه داد

کازتورا : دیشب که کیساکی تو رو گرفته بود پاچین و پهیان هم کشته شدن

تاکه میچی انگار از یه عالم دیگه اومده بود با تعجب گفت: چ...چی !!!

کازتورا : کار خود مایکیه داره یکی یکی اعضای قدیمی رو میکشه

تاکه : اخه چرا باید همچنین کاری بکنه ؟

کازتورا : به خاطر سوزومه...
∆=∆=∆=∆
بقیه پارت بعد
⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩
دیدگاه ها (۲)

اون واقعا نمی‌خواست ولی مجبور شد ...(:

امروز ظهر خوابیدم و چهار بار از خواب پریدم هر چهار بار هم یه...

پارت ۲۷ :یکه و تنها باجی سالم و قوی مبارزه میکرد حتی اگه زخم...

پارت ۲۲:کسی که میخواهد فرمانده باشدسوزومه سر تکون داد : اره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط