#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 7
قلبم برای لحظهای تندتر زد
«فکر کردم گفتی نباید بریم»
جونگکوک نگاهش را به من دوخت
«گفتم تو نباید بری»
«و حالا؟»
«حالا منم میام»
یونگی آهسته نفسش را بیرون داد
«من هنوز معتقدم این یکی از بدترین تصمیمهایی که گرفتیم»
به سمتش برگشتم
«پس چرا میای؟»
«چون اگر نیام، این دوتا احتمالا قبل از رسیدن به خونه همدیگه رو میکشن»
«هیــــی»
جونگکوک و من همزمان گفتیم
یونگی لبخند خیلی کوتاهی زد
«دیدی؟»
~~~
خانه ی قدیمی پشت مدرسه، انقدر دور نبود
اما مسیرش عجیب بود
از پشت ساختمان مدرسه عبور کردیم و وارد راه باریکی شدیم که دو طرفش را درختهای بلند پوشانده بودند
صدای باد میان شاخه ها میپیچید
هر چند قدم یکبار، صدای شکستن شاخه ای از جایی دور شنیده میشد
من سعی میکردم به آن توجه نکنم
اما موفق نمیشدم
«اینجا همیشه انقدر ساکته؟»
جونگکوک که جلوتر از من راه میرفت
جواب داد:
«شبها»
«و روزها؟»
«روزها هم کسی اینجا نمیاد»
«چرا؟»
این بار یونگی جواب داد
«چون مردم معمولا از جاهایی که باعث ناپدید شدن آدمها میشن دوری میکنن»
قدمهایم متوقف شد
«چی گفتی؟»
یونگی هم ایستاد
جونگکوک آرام برگشت
«یونگی...»
«چی؟ حقیقت داره»
به آن دو نگاه کردم
«چه کسی اینجا ناپدید شده؟»
هیچکدام جواب ندادن
لبخند عصبی زدم
«خیلی خوبه!؛ واقعاً خیلی خوبه؛ هرچی بیشتر با شما دوتا وقت میگذرونم، بیشتر میفهمم که چرا هیچ کس باهاتون دوست نیست»
یونگی شانه ای بالا انداخت
«من دوست دارم»
«منظورم آدم های عادی بود»
جونگکوک زیر لب گفت:
«حرف نزن و راه برو»
«تو همیشه انقدر دستور میدی؟»
«وقتی کسی به حرف گوش نمیده، آره»
«پس احتمالا خیلی سرت شلوغه»
یونگی خندید
جونگکوک با اخم به او نگاه کرد
«تو هم ساکت»
«من که چیزی نگفتم»
«خندیدی»
«این جرم محسوب میشه؟»
برای اولین بار از وقتی از مدرسه بیرون اومده بودیم، لبخند کوچکی روی لبم نشست
اما خیلی زود ناپدید شد
چون خانه را دیدم
در انتهای مسیر
پشت درخت ها
ساختمانی قدیمی و دو طبقه قرار داشت
پنجره های شکسته
دیوار های پوشیده از پیچک
و در ورودی ای که به نظر میرسید سال ها کسی آن را باز نکرده
ایستادم
«این خونهست؟»
جونگکوک سرش را تکان داد
«آره»
نگاهم روی ساختمان ثابت ماند
نمیدانم چرا...
اما احساس میکردم قبلا اینجا را دیدم
نه در خواب
نه در عکس
جایی دیگر
در خاطره ای که به یاد نمی آوردم
«اتیلدا؟»
صدای جونگکوک باعث شد به خودم بیایم
«چی؟»
«خوبی؟»
نگاهش کردم
«آره»
دروغ گفتم
و فکر کنم اونم فهمید
اما چیزی نگفت
..... 🦖⚧
حیحیی شرط کوچولو داریمم
۳۸ لایک ۱۵ بازنشر
𝗽𝗮𝗿𝘁 7
قلبم برای لحظهای تندتر زد
«فکر کردم گفتی نباید بریم»
جونگکوک نگاهش را به من دوخت
«گفتم تو نباید بری»
«و حالا؟»
«حالا منم میام»
یونگی آهسته نفسش را بیرون داد
«من هنوز معتقدم این یکی از بدترین تصمیمهایی که گرفتیم»
به سمتش برگشتم
«پس چرا میای؟»
«چون اگر نیام، این دوتا احتمالا قبل از رسیدن به خونه همدیگه رو میکشن»
«هیــــی»
جونگکوک و من همزمان گفتیم
یونگی لبخند خیلی کوتاهی زد
«دیدی؟»
~~~
خانه ی قدیمی پشت مدرسه، انقدر دور نبود
اما مسیرش عجیب بود
از پشت ساختمان مدرسه عبور کردیم و وارد راه باریکی شدیم که دو طرفش را درختهای بلند پوشانده بودند
صدای باد میان شاخه ها میپیچید
هر چند قدم یکبار، صدای شکستن شاخه ای از جایی دور شنیده میشد
من سعی میکردم به آن توجه نکنم
اما موفق نمیشدم
«اینجا همیشه انقدر ساکته؟»
جونگکوک که جلوتر از من راه میرفت
جواب داد:
«شبها»
«و روزها؟»
«روزها هم کسی اینجا نمیاد»
«چرا؟»
این بار یونگی جواب داد
«چون مردم معمولا از جاهایی که باعث ناپدید شدن آدمها میشن دوری میکنن»
قدمهایم متوقف شد
«چی گفتی؟»
یونگی هم ایستاد
جونگکوک آرام برگشت
«یونگی...»
«چی؟ حقیقت داره»
به آن دو نگاه کردم
«چه کسی اینجا ناپدید شده؟»
هیچکدام جواب ندادن
لبخند عصبی زدم
«خیلی خوبه!؛ واقعاً خیلی خوبه؛ هرچی بیشتر با شما دوتا وقت میگذرونم، بیشتر میفهمم که چرا هیچ کس باهاتون دوست نیست»
یونگی شانه ای بالا انداخت
«من دوست دارم»
«منظورم آدم های عادی بود»
جونگکوک زیر لب گفت:
«حرف نزن و راه برو»
«تو همیشه انقدر دستور میدی؟»
«وقتی کسی به حرف گوش نمیده، آره»
«پس احتمالا خیلی سرت شلوغه»
یونگی خندید
جونگکوک با اخم به او نگاه کرد
«تو هم ساکت»
«من که چیزی نگفتم»
«خندیدی»
«این جرم محسوب میشه؟»
برای اولین بار از وقتی از مدرسه بیرون اومده بودیم، لبخند کوچکی روی لبم نشست
اما خیلی زود ناپدید شد
چون خانه را دیدم
در انتهای مسیر
پشت درخت ها
ساختمانی قدیمی و دو طبقه قرار داشت
پنجره های شکسته
دیوار های پوشیده از پیچک
و در ورودی ای که به نظر میرسید سال ها کسی آن را باز نکرده
ایستادم
«این خونهست؟»
جونگکوک سرش را تکان داد
«آره»
نگاهم روی ساختمان ثابت ماند
نمیدانم چرا...
اما احساس میکردم قبلا اینجا را دیدم
نه در خواب
نه در عکس
جایی دیگر
در خاطره ای که به یاد نمی آوردم
«اتیلدا؟»
صدای جونگکوک باعث شد به خودم بیایم
«چی؟»
«خوبی؟»
نگاهش کردم
«آره»
دروغ گفتم
و فکر کنم اونم فهمید
اما چیزی نگفت
..... 🦖⚧
حیحیی شرط کوچولو داریمم
۳۸ لایک ۱۵ بازنشر
- ۱.۷k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط