🥀 قسمت هشتم

🥀 قسمت هشتم
فاطمه چه کسی بود؟
تا اینجا شاید فکر کرده باشید فاطمه فقط داستان زندگی یکی از زن‌هاییه که می‌شناسیم...
اما امروز می‌خوام یک حقیقت رو بهتون بگم...
فاطمه، مادر من بود... 😭❤️
همون دختر ته‌تغاری که در قسمت قبل براتون گفتم...
من بودم...
وقتی داشتم این داستان رو برای شما می‌نوشتم
با هر سطرش گریه کردم... 😭
با هر جمله، یک خاطره از مادرم توی ذهنم زنده شد...
بعضی جاها مجبور شدم نوشته رو کنار بذارم
گریه کنم
نفسم رو تازه کنم
و دوباره برگردم و ادامه بدم...
چون من فقط داستان فاطمه رو نمی‌نوشتم...
داشتم زندگی مادرم رو دوباره مرور می‌کردم... 💔
مادرم سواد مدرسه نداشت...
اما زندگی بهش درس‌هایی داده بود که هیچ مدرسه و دانشگاهی نمی‌تونست یادش بده...
شرافت
مردم‌داری
بخشش
صبوری
و انسانیت... ❤️
مادرم یک هنر داشت...
هنر انسانیت...
و باور کنید این هنریه که هرکسی بلد نیست... 🥺❤️
حالا شاید بهتره بهتون بگم چرا امروز این‌قدر به یاد گرفتن هنر و مهارت برای زن‌ها باور دارم...
هر بار یکی از شما هنرجوها کاری رو که یاد گرفتید با دست‌های خودتون انجام می‌دید
هر بار اولین لباستون رو می‌دوزید
هر بار با ذوق بهم می‌گید:
«خودم دوختم...» 🥹❤️
شما نمی‌دونید من چقدر خوشحال می‌شم...
چقدر از ته دلم ذوق می‌کنم...
چون برای من فقط یک لباس دوخته نشده...
یک زن یک قدم به توانمندتر شدن نزدیک شده... ❤️
هر بار می‌بینم یکی از شما از هنری که یاد گرفته درآمد پیدا کرده، واقعاً دلم گرم می‌شه...
چون ته دلم همیشه یک آرزو بوده...
اینکه هیچ زنی مجبور نباشه فقط به خاطر نداشتن یک مهارت، دستش جلوی زندگی خالی بمونه...
و درست همین‌جاست که یک فکر قدیمی دوباره میاد سراغم...
کاش فاطمه هم یک هنر داشت... 😭
البته...
مادرم یک هنر داشت...
هنر انسانیت داشت
هنر مادر بودن داشت
هنر بخشیدن داشت
هنر شریف زندگی کردن داشت... ❤️
اما کاش در کنار همه‌ی این‌ها، یک هنر هم داشت که می‌تونست باهاش روی پای خودش بایسته...
شاید اگر داشت، قصه‌ی زندگی‌اش کمی مهربان‌تر نوشته می‌شد... ❤️‍🩹
من نمی‌تونم گذشته‌ی مادرم رو تغییر بدم...
اما شاید بتونم کاری کنم که زن‌های دیگه، امروز چیزی داشته باشن که مادرم نداشت...
یک مهارت
یک حرفه
یک هنر
و یک حس قشنگ از اینکه
«من بلدم
من می‌تونم
من از پسش برمیام» ❤️
شاید تمام چیزی که امروز به زن‌ها یاد می‌دم، ریشه‌اش برمی‌گرده به همان آرزوی قدیمی...
کاش فاطمه هم یک هنر داشت... 🥀❤️



🥀 پایان قصه فاطمه...
ممنونم که تا پایان این داستان کنارم بودید
ممنونم که خوندید
همراه شدید
و با من خاطرات فاطمه رو مرور کردید... ❤️‍🩹
اما فردا باهاتون کار دارم... 👀❤️
پس حواستون بیشتر به کانال باشه
چون قراره یه اتفاق ویژه به نیت فاطمه براتون داشته باشم... 🥹❤️
فردا منتظرتونم 🌿



https://eitaa.com/AySANRHy


@aysan_doukht
دیدگاه ها (۰)

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

🥀 قسمت ششم | روزهای سخت فاطمه...سال‌های آخر زندگی، فاطمه مری...

هنوز وقتی تویِ فکر می‌رم و می‌بینم که دیگه کنار من نیستی غمگ...

پشت نگاه سردت ... ۱۸ویو آت دوباره صدای پیام اومد.گوشی رو بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط