𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART³
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)
«ادامه ویو جونگکوک»
این فاصله لعنتی...کاش هرچه زودتر تموم بشه...اما فعلا توی این وضعیت گیر افتادم و هرچقدر میگردم راه فراری نیست...بیخیال افکارم شدم و رفتم کت و شلوارم رو پوشیدم و وقتی داشتم کرواتم رو میبستم لارا بدون در زدن مثل گاو سرش رو انداخت پایین و اومد داخل و شروع کرد خودش رو لوس کردن
# بیببب بیداری
سرم رو تکون دادم و روی بستن کرواتم تمرکز کردم و سرد جواب دادم
–مثل تو نیستم که یه نفر خرجم رو بده و من فقط بخوابم و برم خرید!باید برم سرکار
میتونستم عصبانیت رو توی چشماش ببینم اما خیلی سریع دوباره با همون لحن لوسش صحبت کرد و به من نزدیک تر شد و کرواتم رو گرفت
# بزارم من برات ببندمش بیب!
دستش رو کنار زدم
–خودم میتونم ببندمش!
با حرص گفتم و خودم مشغول بستنش شدم
# اوه اما توی عکس هایی که پدرت دیده بود و به اصطلاح رابطه خواهر و برادر ناتنیت با نایون خوشحال بودی که اون داره برات میبنده
ولی با حرف لارا فکم منقبض شد و به سختی تونستم خودم رو کنترل کنم تا بلایی سرش نیارم...من هیچوقت روی هیچ زنی دست بلند نمیکنم اما این یکی خیلی بد داشت مجبورم میکرد...به سختی جلوی خودم رو گرفتم و با همون لحن سرد برگشتم سمتش و گفتم
–اون نایون بود اما تو لارایی!تو هیچوقت نمیتونی اون باشی!
# هوم چی میشه اگر پدرت بفهمه هنوزم به اون دخترهی هـرزه فکر میکنی؟
ابروهام رو انداختم بالا و زبونم رو طبق عادت محکم به درون لپم زدم،دستم رو مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم تا هیچ کاری نکنم که به ضرر نایون تموم بشه
–جرأت نکن اسم خودت رو روی نایون بزاری!
# وای چی میشه اگر پدرت بفهمه...چقدر شما دو نفر عاشق پیشه اید
خنده ای کرد که بیشتر شبیه روانی ها شده بود
–حداقل من و اون میدونیم عشق چیه و مثل تو دنبال پول نیستیم!
لارا خیلی سریع حالت مظلومش رو به خودش گرفت
# منم عاشقتم
میتونستم ببینم دروغ میگه پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم و از روی میز گوشیم رو برداشتم و به سمت در رفتم اما نیمه راه ایستادم و برگشتم از روی شونه بهش نگاه کردم
–جرأت نکن حرفای من رو به پدرم بگی وگرنه!وگرنه منم مجبور میشم چیزهایی رو بگم که به ضررته!
بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم و از خونه خارج شدم و سوار ماشینم شدم و به سمت شرکت راه افتادم...یه مدتیه دارم درمورد لارا و پدرش و جیهون مدرک جمع میکنم که بتونم خودم رو از این شرایط نجات بدم و بلکه بتونم پدرم رو راضی کنم تا با نایون باشم اما هنوز باید مدرک های محکم تری جمع کنم!داشتم فراموش میکردم به ویس نایون گوش بدم...گوشیم رو از جیبم درآوردم و رفتم توی ویس های تماس هام و به دنبال شماره نایون گشتم و وقتی پیداش کردم پخشش کردم و به رانندگی ادامه دادم...
+هی جونگکوک؟چطوری؟منم نایون...امروز دقیقا...
منم مثل نایون روز ها رو میشمردم پس همراهش تکرار کردم
+–1827 روز
+از وقتی اومدم فرانسه میگذره و این پیام...
+–2000 هست...
منم دلتنگ نایون بودم پس معلومه روز ها رو میشمردم...اما وقتی ویسش جلو تر رفت نگران شدم منظورش چی بود؟تا وقتی که بهم تبریک گفت...اون از کجا میدونست؟من از همه خواسته بودم مخفیش کنن و حتی مقالات هم درموردش ننوشتن... امکان نداشت...نایون داشت گریه میکرد؟
–نایون لطفاً گریه نکن من نمیخواستم باهاش ازدواج کنم...
اما فراموش کرده بودم این فقط یه پیام ضبط شدست و نایون نمیتونه بفهمه من چی میگم...وقتی خاطره بارون رو تعریف کرد یه لبخند غمگین زدم...
–نه حرفات چرت و پرت نیست!من هیچوقت برای گذشته نیستم...من همیشه برای توام...
اما نایون نمیتونست بفهمه من چی میخوام بهش بگم...کاش میتونستم الان بهش زنگ بزنم و بهش همه چیز رو بگم...سرنوشت من رو با نایون آشنا کرد و الان خودش من رو ازش جدا کرده،اما من به هر دری میزنم تا دوباره با نایون باشم...فقط هردومون باید یه کم دیگه تحمل کنیم و بعد همه چیز رو درست میکنم،همه چیز رو!بعد میتونم همون زندگی که همیشه میخواستم رو با نایون بسازم و نزارم هیچوقت دوباره از من جدا بشه و گریه کنه!
بلاخره رسیدم شرکت و رفتم داخل اما قبل از اینکه برم دفترم باید میرفتم پیش تهیونگ تا بفهمم کی به نایون گفته که من با لارا نامزد کردم!وارد دفتر تهیونگ شدم که مینا هم کنارش بود و داشتن همدیگه رو میبـوسیدن و متوجه حضور من نشدن!چطور میتونن جلوی من همدیگه رو ببـوسن وقتی من پنج ساله نتونستم؟
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART³
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)
«ادامه ویو جونگکوک»
این فاصله لعنتی...کاش هرچه زودتر تموم بشه...اما فعلا توی این وضعیت گیر افتادم و هرچقدر میگردم راه فراری نیست...بیخیال افکارم شدم و رفتم کت و شلوارم رو پوشیدم و وقتی داشتم کرواتم رو میبستم لارا بدون در زدن مثل گاو سرش رو انداخت پایین و اومد داخل و شروع کرد خودش رو لوس کردن
# بیببب بیداری
سرم رو تکون دادم و روی بستن کرواتم تمرکز کردم و سرد جواب دادم
–مثل تو نیستم که یه نفر خرجم رو بده و من فقط بخوابم و برم خرید!باید برم سرکار
میتونستم عصبانیت رو توی چشماش ببینم اما خیلی سریع دوباره با همون لحن لوسش صحبت کرد و به من نزدیک تر شد و کرواتم رو گرفت
# بزارم من برات ببندمش بیب!
دستش رو کنار زدم
–خودم میتونم ببندمش!
با حرص گفتم و خودم مشغول بستنش شدم
# اوه اما توی عکس هایی که پدرت دیده بود و به اصطلاح رابطه خواهر و برادر ناتنیت با نایون خوشحال بودی که اون داره برات میبنده
ولی با حرف لارا فکم منقبض شد و به سختی تونستم خودم رو کنترل کنم تا بلایی سرش نیارم...من هیچوقت روی هیچ زنی دست بلند نمیکنم اما این یکی خیلی بد داشت مجبورم میکرد...به سختی جلوی خودم رو گرفتم و با همون لحن سرد برگشتم سمتش و گفتم
–اون نایون بود اما تو لارایی!تو هیچوقت نمیتونی اون باشی!
# هوم چی میشه اگر پدرت بفهمه هنوزم به اون دخترهی هـرزه فکر میکنی؟
ابروهام رو انداختم بالا و زبونم رو طبق عادت محکم به درون لپم زدم،دستم رو مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم تا هیچ کاری نکنم که به ضرر نایون تموم بشه
–جرأت نکن اسم خودت رو روی نایون بزاری!
# وای چی میشه اگر پدرت بفهمه...چقدر شما دو نفر عاشق پیشه اید
خنده ای کرد که بیشتر شبیه روانی ها شده بود
–حداقل من و اون میدونیم عشق چیه و مثل تو دنبال پول نیستیم!
لارا خیلی سریع حالت مظلومش رو به خودش گرفت
# منم عاشقتم
میتونستم ببینم دروغ میگه پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم و از روی میز گوشیم رو برداشتم و به سمت در رفتم اما نیمه راه ایستادم و برگشتم از روی شونه بهش نگاه کردم
–جرأت نکن حرفای من رو به پدرم بگی وگرنه!وگرنه منم مجبور میشم چیزهایی رو بگم که به ضررته!
بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم و از خونه خارج شدم و سوار ماشینم شدم و به سمت شرکت راه افتادم...یه مدتیه دارم درمورد لارا و پدرش و جیهون مدرک جمع میکنم که بتونم خودم رو از این شرایط نجات بدم و بلکه بتونم پدرم رو راضی کنم تا با نایون باشم اما هنوز باید مدرک های محکم تری جمع کنم!داشتم فراموش میکردم به ویس نایون گوش بدم...گوشیم رو از جیبم درآوردم و رفتم توی ویس های تماس هام و به دنبال شماره نایون گشتم و وقتی پیداش کردم پخشش کردم و به رانندگی ادامه دادم...
+هی جونگکوک؟چطوری؟منم نایون...امروز دقیقا...
منم مثل نایون روز ها رو میشمردم پس همراهش تکرار کردم
+–1827 روز
+از وقتی اومدم فرانسه میگذره و این پیام...
+–2000 هست...
منم دلتنگ نایون بودم پس معلومه روز ها رو میشمردم...اما وقتی ویسش جلو تر رفت نگران شدم منظورش چی بود؟تا وقتی که بهم تبریک گفت...اون از کجا میدونست؟من از همه خواسته بودم مخفیش کنن و حتی مقالات هم درموردش ننوشتن... امکان نداشت...نایون داشت گریه میکرد؟
–نایون لطفاً گریه نکن من نمیخواستم باهاش ازدواج کنم...
اما فراموش کرده بودم این فقط یه پیام ضبط شدست و نایون نمیتونه بفهمه من چی میگم...وقتی خاطره بارون رو تعریف کرد یه لبخند غمگین زدم...
–نه حرفات چرت و پرت نیست!من هیچوقت برای گذشته نیستم...من همیشه برای توام...
اما نایون نمیتونست بفهمه من چی میخوام بهش بگم...کاش میتونستم الان بهش زنگ بزنم و بهش همه چیز رو بگم...سرنوشت من رو با نایون آشنا کرد و الان خودش من رو ازش جدا کرده،اما من به هر دری میزنم تا دوباره با نایون باشم...فقط هردومون باید یه کم دیگه تحمل کنیم و بعد همه چیز رو درست میکنم،همه چیز رو!بعد میتونم همون زندگی که همیشه میخواستم رو با نایون بسازم و نزارم هیچوقت دوباره از من جدا بشه و گریه کنه!
بلاخره رسیدم شرکت و رفتم داخل اما قبل از اینکه برم دفترم باید میرفتم پیش تهیونگ تا بفهمم کی به نایون گفته که من با لارا نامزد کردم!وارد دفتر تهیونگ شدم که مینا هم کنارش بود و داشتن همدیگه رو میبـوسیدن و متوجه حضور من نشدن!چطور میتونن جلوی من همدیگه رو ببـوسن وقتی من پنج ساله نتونستم؟
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۴۰۴
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط