خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
پارت ۲
سالها گذشت. جی می دیگر آن پسرک کوچک و بازیگوش نبود، بلکه حالا پسری هفت ساله با چشمان درخشان و لبخندی درست مثل جیمین شده بود. هر روز وقتی از مدرسه برمیگشت، با صدای بلند در خانه داد میزد:
جی می: "مامان! بابا! من اومدم!"
جیمین که تازه از تمرین برگشته بود، همیشه به سمت در میدوید. انگار هیچوقت از دیدن پسرش سیر نمیشد. ات هم از آشپزخانه بیرون میآمد، با همان لبخند گرمی که خانه را زنده میکرد.
یک عصر پاییزی، خانواده سه نفرهشان در پارک نشسته بودند. برگهای نارنجی زیر پایشان خشخش میکرد. جی می دوچرخهسواری یاد گرفته بود و با افتخار مدام میگفت:
"بابا، نگاه کن! بدون دست میرم!"
و جیمین هر بار با نگرانی بلند میشد:
"وایسا پسر! آرومتر، زمین میخوری!"
ات با خنده دست جیمین را گرفت و گفت:
"ولش کن... بذار یاد بگیره. همونطور که تو یاد گرفتی کنار من زندگی کنی."
جیمین نگاهی پر از عشق به او انداخت:
"آره... ولی با این فرق که کنار تو یاد گرفتن آسونترین کار دنیا بود."
شب که شد، بعد از اینکه جی می خوابید، ات و جیمین روی بالکن نشسته بودند. هوای خنک پاییز صورتشان را نوازش میکرد. چراغهای شهر از دور مثل ستاره میدرخشیدند. جیمین بازویش را دور ات حلقه کرد و زمزمه کرد:
"میدونی... بعضی وقتا فکر میکنم خوشبختترین مرد دنیام."
ات (با خنده آرام): "چرا بعضی وقتا؟"
جیمین: "چون هر روز بیشتر از قبل بهت وابسته میشم. هر روز... بیشتر از دیروز عاشقت میشم."
ات اشکهایش را پنهان نکرد. قلبش پر شده بود از آرامشی که فقط جیمین بلد بود هدیه بدهد.
چند ماه بعد، روز تولد جی می بود. خانه پر از بادکنک و بوی کیک شکلاتی بود. جی می شمعها را فوت کرد و جیمین آرام از پشت سر ات را بوسید. نگاهشان در میان خندههای کودکانهی جی می گره خورد.
آن نگاه... همان قول قدیمی بود:
"ما همیشه با همیم. چه در سختی، چه در شادی."
و زندگی ادامه داشت... پر از روزهای ساده، پر از بوسههای دزدکی در آشپزخانه، دستهایی که حتی بعد از سالها هنوز محکم همدیگر را میگرفتند، و پسری که حاصل عشقی بیانتها بود.
پارت ۲
سالها گذشت. جی می دیگر آن پسرک کوچک و بازیگوش نبود، بلکه حالا پسری هفت ساله با چشمان درخشان و لبخندی درست مثل جیمین شده بود. هر روز وقتی از مدرسه برمیگشت، با صدای بلند در خانه داد میزد:
جی می: "مامان! بابا! من اومدم!"
جیمین که تازه از تمرین برگشته بود، همیشه به سمت در میدوید. انگار هیچوقت از دیدن پسرش سیر نمیشد. ات هم از آشپزخانه بیرون میآمد، با همان لبخند گرمی که خانه را زنده میکرد.
یک عصر پاییزی، خانواده سه نفرهشان در پارک نشسته بودند. برگهای نارنجی زیر پایشان خشخش میکرد. جی می دوچرخهسواری یاد گرفته بود و با افتخار مدام میگفت:
"بابا، نگاه کن! بدون دست میرم!"
و جیمین هر بار با نگرانی بلند میشد:
"وایسا پسر! آرومتر، زمین میخوری!"
ات با خنده دست جیمین را گرفت و گفت:
"ولش کن... بذار یاد بگیره. همونطور که تو یاد گرفتی کنار من زندگی کنی."
جیمین نگاهی پر از عشق به او انداخت:
"آره... ولی با این فرق که کنار تو یاد گرفتن آسونترین کار دنیا بود."
شب که شد، بعد از اینکه جی می خوابید، ات و جیمین روی بالکن نشسته بودند. هوای خنک پاییز صورتشان را نوازش میکرد. چراغهای شهر از دور مثل ستاره میدرخشیدند. جیمین بازویش را دور ات حلقه کرد و زمزمه کرد:
"میدونی... بعضی وقتا فکر میکنم خوشبختترین مرد دنیام."
ات (با خنده آرام): "چرا بعضی وقتا؟"
جیمین: "چون هر روز بیشتر از قبل بهت وابسته میشم. هر روز... بیشتر از دیروز عاشقت میشم."
ات اشکهایش را پنهان نکرد. قلبش پر شده بود از آرامشی که فقط جیمین بلد بود هدیه بدهد.
چند ماه بعد، روز تولد جی می بود. خانه پر از بادکنک و بوی کیک شکلاتی بود. جی می شمعها را فوت کرد و جیمین آرام از پشت سر ات را بوسید. نگاهشان در میان خندههای کودکانهی جی می گره خورد.
آن نگاه... همان قول قدیمی بود:
"ما همیشه با همیم. چه در سختی، چه در شادی."
و زندگی ادامه داشت... پر از روزهای ساده، پر از بوسههای دزدکی در آشپزخانه، دستهایی که حتی بعد از سالها هنوز محکم همدیگر را میگرفتند، و پسری که حاصل عشقی بیانتها بود.
- ۱۸.۲k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط