𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁸
با قدم های محکم و سریعا به سمت اتاق کار پادشاه حرکت کرد
در زد و آرام وارد شد
پ.ج : اوه تهیونگ ، میخواستم صدات کنم . برای مهمونی به کمکت نیاز دارم
تهیونگ : چرا یهویی همچین تصمیمی گرفتین ؟!
پ.ج : من هیچوقت کاری رو یهویی انجام نمیدم این مهمونی هم مدت هاست دارم راجبش فکر میکنم و همه چیز رو از قبل آماده کردم
تهیونگ : درسته اما چرا میخواین شاهزاده رو وادار به ازدواج با کسی که حتی به خوبی نمیشناستش بکنین؟
پ.ج : این ازدواج برای اتحاد بین کشور ما و یکی از کشور های همسایهست که جونگکوک انتخاب میکنه کدوم کشور باشه
تهیونگ : مطمئنین که خود شاهزاده هم همچین چیزی رو میخوان ؟
پادشاه برای لحظه ای سکوت کرد
پ.ج : اعضای خانواده های سلطنتی مخصوصا شاهزاده ها نمیتونن جوری که میخوان زندگی کنن ، هرکاری که میکنن به آینده یک کشور بستگی داره پس توی زندگیشون به انتخاب خودشون کاری نمیکنن
تهیونگ سکوت کرد ، هیچ کاری از دستش برنمیومد و حالا تنها کاری که میتوانست بکنه این بود که تماشا کنه عشقش با یکی دیگه ازدواج میکنه .
تهیونگ : خواهش میکنم یکم فکر کنین ، این مسئله مربوط به زندگی پسرتونه
پ.ج : خوب میدونم که دارم چیکار میکنم ، برو و به جونگکوک کمک کن آماده بشه
و بدون هیچ حرف دیگه ای به کاراش ادامه داد
تهیونگ لحظه ای همانجا ایستاد و وقتی به خودش اومد سریع از اتاق خارج شد ، بغض توی گلوش گیر کرده بود تمام خاطراتش با جونگکوک داشت از جلوی چشماش رد میشد ( باورم نمیشه داره گریم میگیره 😐 )
اون لبخند خوشگل خرگوشیش ، صدای خنده هاش ، عطر توت فرنگیش ، بازی کردناش با گلا ، دقتی که وقتی تاج گل درست میکرد داشت ، چشمای تیله ایش ، همه چیز جونگکوک درست جلوی چشماش بود .
به سمت اتاق جونگکوک قدم برداشت و سعی کرد بعضی که به جلو چنگ میزد رو قورت بده
آروم در رو باز کرد ، جونگکوک روی تخت نشسته بود و چشماش پر اشک بود و با دیدن تهیونگ سریع تکیه سمتش دیود و توی آغوشش پرید
جونگکوک : کمکم کن ، نمیخوام اینجوری ازدواج کنم
و قطره های اشک روی گونه هایش سر خورد
تهیونگ آروم کمر جونگکوک رو نوازش کرد
تهیونگ: شششش...چیزی نیست ، گریه نکن
درحالی که به سختی اشکاش رو کنترل میکرد زمزمه کرد
....
م.ج : واقعا پسرت مهم تره یا قوانین چرا و پرت سلطنتی ؟
پ.ج : فک میکنی من از اینکه پسرم به زور ازدواج کنه خوشم میاد ؟ کی بود که از همون لحظه اول طرفدار تهیونگ بود و هرکاری کرد که این دوتا بیشتر به هم نزدیک بشن ؟
( میدونن تهیونگ جونگکوک دوست داره ولی خود تهیونگ فک میکنه هیچکس نمیدونه )
م.ج : تو بودی اما...فکر نمیکنم هنوز هم پای حرفت باشی
پ.ج : چرا هنوزم هستم و به نظرم تهیونگ خیلی بهتر از اون شاهزاده های سوسول و بی خاصیته
م.ج : پس این مهمونی رو لغو کن
پ.ج : نمیتونم ، مگه الکیه اول بگم بیاین بعد بگم نیاین
م.ج : پس جونگکوک فقط باید توی مهمونی باهاشون حرف بزنه بعدش یه جوری میپیچونیمشون
پ.ج : هرکار میخوای بکن
و از اتاق خارج شد
م.ج : واقعا خیلی لجبازی
و از جاش بلند شد و به سمت اتاق جونگکوک حرکت کرد
...ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁷⁰
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕 : ⁵⁰
چون پارت قبلی کوتاه بود الان یه پارت طولانی گذاشتم با اینکه هنوز شرطا نرسیده بود
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁸
با قدم های محکم و سریعا به سمت اتاق کار پادشاه حرکت کرد
در زد و آرام وارد شد
پ.ج : اوه تهیونگ ، میخواستم صدات کنم . برای مهمونی به کمکت نیاز دارم
تهیونگ : چرا یهویی همچین تصمیمی گرفتین ؟!
پ.ج : من هیچوقت کاری رو یهویی انجام نمیدم این مهمونی هم مدت هاست دارم راجبش فکر میکنم و همه چیز رو از قبل آماده کردم
تهیونگ : درسته اما چرا میخواین شاهزاده رو وادار به ازدواج با کسی که حتی به خوبی نمیشناستش بکنین؟
پ.ج : این ازدواج برای اتحاد بین کشور ما و یکی از کشور های همسایهست که جونگکوک انتخاب میکنه کدوم کشور باشه
تهیونگ : مطمئنین که خود شاهزاده هم همچین چیزی رو میخوان ؟
پادشاه برای لحظه ای سکوت کرد
پ.ج : اعضای خانواده های سلطنتی مخصوصا شاهزاده ها نمیتونن جوری که میخوان زندگی کنن ، هرکاری که میکنن به آینده یک کشور بستگی داره پس توی زندگیشون به انتخاب خودشون کاری نمیکنن
تهیونگ سکوت کرد ، هیچ کاری از دستش برنمیومد و حالا تنها کاری که میتوانست بکنه این بود که تماشا کنه عشقش با یکی دیگه ازدواج میکنه .
تهیونگ : خواهش میکنم یکم فکر کنین ، این مسئله مربوط به زندگی پسرتونه
پ.ج : خوب میدونم که دارم چیکار میکنم ، برو و به جونگکوک کمک کن آماده بشه
و بدون هیچ حرف دیگه ای به کاراش ادامه داد
تهیونگ لحظه ای همانجا ایستاد و وقتی به خودش اومد سریع از اتاق خارج شد ، بغض توی گلوش گیر کرده بود تمام خاطراتش با جونگکوک داشت از جلوی چشماش رد میشد ( باورم نمیشه داره گریم میگیره 😐 )
اون لبخند خوشگل خرگوشیش ، صدای خنده هاش ، عطر توت فرنگیش ، بازی کردناش با گلا ، دقتی که وقتی تاج گل درست میکرد داشت ، چشمای تیله ایش ، همه چیز جونگکوک درست جلوی چشماش بود .
به سمت اتاق جونگکوک قدم برداشت و سعی کرد بعضی که به جلو چنگ میزد رو قورت بده
آروم در رو باز کرد ، جونگکوک روی تخت نشسته بود و چشماش پر اشک بود و با دیدن تهیونگ سریع تکیه سمتش دیود و توی آغوشش پرید
جونگکوک : کمکم کن ، نمیخوام اینجوری ازدواج کنم
و قطره های اشک روی گونه هایش سر خورد
تهیونگ آروم کمر جونگکوک رو نوازش کرد
تهیونگ: شششش...چیزی نیست ، گریه نکن
درحالی که به سختی اشکاش رو کنترل میکرد زمزمه کرد
....
م.ج : واقعا پسرت مهم تره یا قوانین چرا و پرت سلطنتی ؟
پ.ج : فک میکنی من از اینکه پسرم به زور ازدواج کنه خوشم میاد ؟ کی بود که از همون لحظه اول طرفدار تهیونگ بود و هرکاری کرد که این دوتا بیشتر به هم نزدیک بشن ؟
( میدونن تهیونگ جونگکوک دوست داره ولی خود تهیونگ فک میکنه هیچکس نمیدونه )
م.ج : تو بودی اما...فکر نمیکنم هنوز هم پای حرفت باشی
پ.ج : چرا هنوزم هستم و به نظرم تهیونگ خیلی بهتر از اون شاهزاده های سوسول و بی خاصیته
م.ج : پس این مهمونی رو لغو کن
پ.ج : نمیتونم ، مگه الکیه اول بگم بیاین بعد بگم نیاین
م.ج : پس جونگکوک فقط باید توی مهمونی باهاشون حرف بزنه بعدش یه جوری میپیچونیمشون
پ.ج : هرکار میخوای بکن
و از اتاق خارج شد
م.ج : واقعا خیلی لجبازی
و از جاش بلند شد و به سمت اتاق جونگکوک حرکت کرد
...ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁷⁰
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕 : ⁵⁰
چون پارت قبلی کوتاه بود الان یه پارت طولانی گذاشتم با اینکه هنوز شرطا نرسیده بود
- ۶.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط