𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎
مهمانی هنوز ادامه داشت، اما سئول دیگر حوصلهی ماندن پشت میز را نداشت.
صدای موسیقی و خندهی مهمانها بیشتر از قبل روی اعصابش میرفت.
بالاخره از جایش بلند شد و بدون توجه به نگاه دیگران از تالار بیرون رفت.
اما قدمهایش به سمت باغ قصر بود، جایی که همیشه برای آرام شدن میرفت.
چند لحظه بعد، صدای قدمهایی پشت سرش شنید.
سئول بدون اینکه برگردد، گفت: «اگه برای برگردوندنم اومدی، فایدهای نداره.»
صدای آشنایی جواب داد: «من فقط میخواستم بدونم چرا ناراحتی.»
سئول برگشت و جونگکوک را چند قدم آنطرفتر دید.
«من ناراحت نیستم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد و گفت: «پس چرا جام رو اونطوری روی میز گذاشتی؟»
سئول اخم کرد و دست به سینه ایستاد.
«تو زیادی به چیزایی که بهت مربوط نیست توجه میکنی.»
جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
«شاید چون بعضی چیزها دربارهی تو، به من مربوط میشن.»
سئول برای لحظهای ساکت ماند و نگاهش کرد.
اما بعد یاد دختر جوان افتاد و دوباره چهرهاش سرد شد.
«اون دختر کی بود؟»
جونگکوک کمی ابرو بالا انداخت و پرسید: «کدوم دختر؟»
سئول با ناراحتی گفت: «همونی که کنار تو بود.»
لبخند جونگکوک این بار واضحتر شد.
«پس متوجهش شدی.»
سئول سریع جواب داد: «فقط اتفاقی دیدمت.»
جونگکوک گفت: «مطمئنی؟ چون به نظر میرسید خیلی هم اتفاقی نبوده.»
سئول با عصبانیت برگشت تا برود.
اما جونگکوک صدایش زد: «سئول.»
او ایستاد، ولی برنگشت.
جونگکوک ادامه داد: «اون دختر، دختر یکی از سفیرها بود. فقط دربارهی مراسم امشب سؤال داشت.»
سئول آرام برگشت و گفت: «خب... که چی؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
«هیچی. فقط فکر کردم شاید بخوای بدونی.»
سئول نمیدانست چرا با شنیدن این توضیح کمی آرامتر شده است.
جونگکوک دستکش مشکیاش را دوباره مرتب کرد.
«راستی... اون کاری که جلوی تو کردم، عمدی بود.»
چشمهای سئول گرد شد.
«چی؟»
جونگکوک با همان لبخند شیطنتآمیز گفت:
«میخواستم ببینم پرنسس ما هم بلده حسودی کنه یا نه.»
سئول از شدت تعجب چیزی نگفت و بعد با اخم گفت: «تو واقعاً غیرقابل تحملی!»
جونگکوک خندید.
«ولی بالاخره خندیدی.»
سئول متوجه شد گوشهی لبش واقعاً بالا رفته است.
برای چند ثانیه، هر دو همان دو کودک قدیمی بودند که کنار درخت باغ میخندیدند.
اما صدای ناقوس قصر ناگهان فضا را تغییر داد.
هر دو به سمت تالار برگشتند.
جونگکوک آهسته گفت: «باید برگردیم.»
سئول سر تکان داد، اما قبل از رفتن پرسید: «جونگکوک؟»
«بله؟»
سئول چند لحظه مکث کرد و گفت: «دیگه جلوی من با دخترهای دیگه این کارو نکن.»
جونگکوک لبخند زد و جواب داد: «چشم، پرنسس.»
سئول به سمت قصر رفت، درحالیکه نمیدانست چرا قلبش اینقدر تند میزند.
جونگکوک هم پشت سرش ایستاد و نگاهش کرد.
لبخندش آرامتر شد؛ چون حالا مطمئن بود احساسش یکطرفه نیست.
اما هنوز هیچکدام جرئت نداشتند اسم این احساس را به زبان بیاورند.
ولی این آرامش کوتاهه... چون فردا، تصمیمی از طرف پادشاه گرفته میشه که سئول رو مجبور میکنه بین وظیفه و قلبش یکی رو انتخاب کنه. 👑🖤
پارت بعدی رو از دست ندین؛ چون داستان وارد مرحلهی جدیتری میشه. 🎭🌹
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. ❤️
خوب حمایت کنید شب براتون پارت بزارم
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎
مهمانی هنوز ادامه داشت، اما سئول دیگر حوصلهی ماندن پشت میز را نداشت.
صدای موسیقی و خندهی مهمانها بیشتر از قبل روی اعصابش میرفت.
بالاخره از جایش بلند شد و بدون توجه به نگاه دیگران از تالار بیرون رفت.
اما قدمهایش به سمت باغ قصر بود، جایی که همیشه برای آرام شدن میرفت.
چند لحظه بعد، صدای قدمهایی پشت سرش شنید.
سئول بدون اینکه برگردد، گفت: «اگه برای برگردوندنم اومدی، فایدهای نداره.»
صدای آشنایی جواب داد: «من فقط میخواستم بدونم چرا ناراحتی.»
سئول برگشت و جونگکوک را چند قدم آنطرفتر دید.
«من ناراحت نیستم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد و گفت: «پس چرا جام رو اونطوری روی میز گذاشتی؟»
سئول اخم کرد و دست به سینه ایستاد.
«تو زیادی به چیزایی که بهت مربوط نیست توجه میکنی.»
جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
«شاید چون بعضی چیزها دربارهی تو، به من مربوط میشن.»
سئول برای لحظهای ساکت ماند و نگاهش کرد.
اما بعد یاد دختر جوان افتاد و دوباره چهرهاش سرد شد.
«اون دختر کی بود؟»
جونگکوک کمی ابرو بالا انداخت و پرسید: «کدوم دختر؟»
سئول با ناراحتی گفت: «همونی که کنار تو بود.»
لبخند جونگکوک این بار واضحتر شد.
«پس متوجهش شدی.»
سئول سریع جواب داد: «فقط اتفاقی دیدمت.»
جونگکوک گفت: «مطمئنی؟ چون به نظر میرسید خیلی هم اتفاقی نبوده.»
سئول با عصبانیت برگشت تا برود.
اما جونگکوک صدایش زد: «سئول.»
او ایستاد، ولی برنگشت.
جونگکوک ادامه داد: «اون دختر، دختر یکی از سفیرها بود. فقط دربارهی مراسم امشب سؤال داشت.»
سئول آرام برگشت و گفت: «خب... که چی؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
«هیچی. فقط فکر کردم شاید بخوای بدونی.»
سئول نمیدانست چرا با شنیدن این توضیح کمی آرامتر شده است.
جونگکوک دستکش مشکیاش را دوباره مرتب کرد.
«راستی... اون کاری که جلوی تو کردم، عمدی بود.»
چشمهای سئول گرد شد.
«چی؟»
جونگکوک با همان لبخند شیطنتآمیز گفت:
«میخواستم ببینم پرنسس ما هم بلده حسودی کنه یا نه.»
سئول از شدت تعجب چیزی نگفت و بعد با اخم گفت: «تو واقعاً غیرقابل تحملی!»
جونگکوک خندید.
«ولی بالاخره خندیدی.»
سئول متوجه شد گوشهی لبش واقعاً بالا رفته است.
برای چند ثانیه، هر دو همان دو کودک قدیمی بودند که کنار درخت باغ میخندیدند.
اما صدای ناقوس قصر ناگهان فضا را تغییر داد.
هر دو به سمت تالار برگشتند.
جونگکوک آهسته گفت: «باید برگردیم.»
سئول سر تکان داد، اما قبل از رفتن پرسید: «جونگکوک؟»
«بله؟»
سئول چند لحظه مکث کرد و گفت: «دیگه جلوی من با دخترهای دیگه این کارو نکن.»
جونگکوک لبخند زد و جواب داد: «چشم، پرنسس.»
سئول به سمت قصر رفت، درحالیکه نمیدانست چرا قلبش اینقدر تند میزند.
جونگکوک هم پشت سرش ایستاد و نگاهش کرد.
لبخندش آرامتر شد؛ چون حالا مطمئن بود احساسش یکطرفه نیست.
اما هنوز هیچکدام جرئت نداشتند اسم این احساس را به زبان بیاورند.
ولی این آرامش کوتاهه... چون فردا، تصمیمی از طرف پادشاه گرفته میشه که سئول رو مجبور میکنه بین وظیفه و قلبش یکی رو انتخاب کنه. 👑🖤
پارت بعدی رو از دست ندین؛ چون داستان وارد مرحلهی جدیتری میشه. 🎭🌹
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. ❤️
خوب حمایت کنید شب براتون پارت بزارم
- ۱.۲k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط