چند روزی می شود در خواب صحبت می کنم

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنم
از تو و احساسِ دلتنگی شکایت می کنم
خسته گی ها در سرم دیوانگی ها بیشتر
در دلم پشت سرت هر لحظه غیبت می کنم
رفتنت حال عجیبی داشت بدتر از همه
هر دقیقه بی سبب حسّ حماقت می کنم
صندلی، تخت و اتاق و پنجره دلگیرتر
با نفس تنگی در این سینه قیامت می کنم
عکس هایت توی قاب آلِبوم در پیش رو
بچه گانه در دلم حسّ حسادت می کنم
ساعت دیواری از وقتی تو رفتی گیج شد
روزها را بی تو هی با گچ علامت می کنم

بعد تو این شهر با حالم غریبی می کند
اشک های غربت اینجا نذر قربت می کنم
این غزل گفتم ببینی حال من خوب است خوب
هر چه باشد گفته بودی آخِر عادت می کنم
دیدگاه ها (۲)

آمدی چشمی به چشمم دوختی ممنونتم آتشی را در دلم افروختی ممنون...

تو اگر مال من بودیمی نشستم گوشه ایآرزوهایت را یک به یکبه روی...

آسمان آبی ام را یک نفر دزدید و رفتهر چه عاشق تر شدم این نکته...

من و دل آمده بودیم به مهمانی تو هر دو لبریز غزل غرق گل افشان...

فقط غربت رفته دانددرد دوری و غریبی رونه مرا طاقت غربتنه تو ر...

با تو بودن یعنی دنیا یه شکل دیگه‌ست، انگار دارم یه رؤیای واق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط