تکپارتی&هوسوک&
تکپارتی&هوسوک&
وقتی``بهش کادویی میدی و......``
ات و هوسوک به یکی از مهمانیهای شریکش دعوت شده بودید و بعد از کلی کلنجارهای تو تصمیم گرفتید شرکت کنید...
تو با لباس کالباسی رنگی که دامنی بود و تاروی زانوت میومد کنار هوسوک
نشستهبودی و به آدمهای فاس*دی که توی حلق همدیگه بودننگاهمیکردی.. جیهوپ با کتو شلوار چری که با موهای مشکیش تضاد بینظیری ایجاد میکرد وداشت آروم آروم همراه صحبت با مردی،گلس ویسکیشو مینوشید...
دستتو به سمت دست آزادش بردی و گرفتیش،دستش برخلاف دستهای همیشه سرد تو گرم بود.
چند دقیقه بعد همینجوری که دستشو گرفته بودی به سمتت برگشتو.
_بیب مشکلی پیش اومده؟
با صدای دورگهی جذابش که دلتو کامل برده بود آروم گفتی:
+اینجا فضاش یکم خفه کنندست میشه زودتر بریم؟
_آره حتماً.. فقط یکم دیگه صبر کن باشه؟
آروم با لبخند سرتو به سمت مثبت تکون دادی...
فلشبک بیست مین بعد
شریکش اومد پیشمون و داشت مدام روی اعصابم راه میرفت.. و از رفتار جیهوپ فهمیدم اونم زیاد ازش خوشش نمیاد... و در همین لحظه گوشی هوسوک زنگ خورد و گوشی رو از جیبش بیرون آورد...
و صدای خندهی شریکش بلند شد..
کهدر همین لحظه چشمم به قابگوشی جیهوپ خورد اون... قاب صورتی که روش عروسکهلوکیتی داشت و دیروز به عنوان کادو بهش داده بودم رو داشت واقعاً همهجا استفاده میکرد....
خب به اینجاش فکر نکرده بودم...
نگاهی به صورت جیهوپ کردم بر خلاف تصوراتم کاملاً آروم بود و جدی.
_خب... جناب موضوع خنده داری پیش اومده؟
شریک: واقعاً فکر نمیکردم همچین روحیات لطیفی داشته باشید
_اون قاب گوشی کادو از طرف همسرمه و... خودت خوب میدونی که نباید کادوی زنها رو نادیده بگیریم مگه نه؟
شریک: جانگ خیلی زنذلیلی میدونستی؟
شریکش بازم این رو با تمسخر گفت و..
_فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه...
بعد از چند مین سکوت هوسوک از سرجاش بلند شد و منم همراهش از روی صندلی بلند شدم...
رو کرد به شریکش و گفت:
_ما دیگه مرخص میشیم فعلاً..
با یکی از دستاش که آزاد بود دستمو گرفت و با هم رفتیم به سمت ماشین..
از قیافش معلوم بود که حتا کوچک ترین حس عصبانیتی توی صورتش نبود
ماشین حرکت کرد .
+جیهوپا امم....میخواستم بگم واقعاً متاسفم بابت کادوی مسخرم
آروم پوزخند نرمی زد و گفت:
_ات به حرف اون احمق توجه نکن اون قاب گوشی چون کادوی توئه خیلی برام با ارزشه و اصلاً برام مهم نیست که به چه شکله پس لطفاً خودتو ناراحت نکن
اون برخلاف رفتارش با همه برای من یه فرشته در قالب انسان بود..
+دوست دارم هوسوکا
_من بیشتر دختر کوچولوم...
The END
وقتی``بهش کادویی میدی و......``
ات و هوسوک به یکی از مهمانیهای شریکش دعوت شده بودید و بعد از کلی کلنجارهای تو تصمیم گرفتید شرکت کنید...
تو با لباس کالباسی رنگی که دامنی بود و تاروی زانوت میومد کنار هوسوک
نشستهبودی و به آدمهای فاس*دی که توی حلق همدیگه بودننگاهمیکردی.. جیهوپ با کتو شلوار چری که با موهای مشکیش تضاد بینظیری ایجاد میکرد وداشت آروم آروم همراه صحبت با مردی،گلس ویسکیشو مینوشید...
دستتو به سمت دست آزادش بردی و گرفتیش،دستش برخلاف دستهای همیشه سرد تو گرم بود.
چند دقیقه بعد همینجوری که دستشو گرفته بودی به سمتت برگشتو.
_بیب مشکلی پیش اومده؟
با صدای دورگهی جذابش که دلتو کامل برده بود آروم گفتی:
+اینجا فضاش یکم خفه کنندست میشه زودتر بریم؟
_آره حتماً.. فقط یکم دیگه صبر کن باشه؟
آروم با لبخند سرتو به سمت مثبت تکون دادی...
فلشبک بیست مین بعد
شریکش اومد پیشمون و داشت مدام روی اعصابم راه میرفت.. و از رفتار جیهوپ فهمیدم اونم زیاد ازش خوشش نمیاد... و در همین لحظه گوشی هوسوک زنگ خورد و گوشی رو از جیبش بیرون آورد...
و صدای خندهی شریکش بلند شد..
کهدر همین لحظه چشمم به قابگوشی جیهوپ خورد اون... قاب صورتی که روش عروسکهلوکیتی داشت و دیروز به عنوان کادو بهش داده بودم رو داشت واقعاً همهجا استفاده میکرد....
خب به اینجاش فکر نکرده بودم...
نگاهی به صورت جیهوپ کردم بر خلاف تصوراتم کاملاً آروم بود و جدی.
_خب... جناب موضوع خنده داری پیش اومده؟
شریک: واقعاً فکر نمیکردم همچین روحیات لطیفی داشته باشید
_اون قاب گوشی کادو از طرف همسرمه و... خودت خوب میدونی که نباید کادوی زنها رو نادیده بگیریم مگه نه؟
شریک: جانگ خیلی زنذلیلی میدونستی؟
شریکش بازم این رو با تمسخر گفت و..
_فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه...
بعد از چند مین سکوت هوسوک از سرجاش بلند شد و منم همراهش از روی صندلی بلند شدم...
رو کرد به شریکش و گفت:
_ما دیگه مرخص میشیم فعلاً..
با یکی از دستاش که آزاد بود دستمو گرفت و با هم رفتیم به سمت ماشین..
از قیافش معلوم بود که حتا کوچک ترین حس عصبانیتی توی صورتش نبود
ماشین حرکت کرد .
+جیهوپا امم....میخواستم بگم واقعاً متاسفم بابت کادوی مسخرم
آروم پوزخند نرمی زد و گفت:
_ات به حرف اون احمق توجه نکن اون قاب گوشی چون کادوی توئه خیلی برام با ارزشه و اصلاً برام مهم نیست که به چه شکله پس لطفاً خودتو ناراحت نکن
اون برخلاف رفتارش با همه برای من یه فرشته در قالب انسان بود..
+دوست دارم هوسوکا
_من بیشتر دختر کوچولوم...
The END
- ۱۱۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط