قصه ام با تو همین است ز خود بی خبرم

قصه ام با تو همین است ز خود بی خبرم
نه شبم هست و نه روز و نه قرار دگرم

رفتی و فاصله ها با من حیران گفتند
قصه ای را که ندانستم و آمد به سرم

مثل یک تکۀ سرگشتۀ افتاده به موج
من در اندیشۀ بی ساحل تو غوطه ورم

رسم این است که من ناز کنم تا تو نیاز
من ِ لیلا ز تو مجنون تر و دیوانه ترم

اندکی گفتم و این قصه دراز است هنوز
که شب عشق تو را نیست هوای سَحَرم
؟؟
دیدگاه ها (۳)

در لحظه های "شک و یقین" عاشقت شدم . یک اتفاق ساده ، همین... ...

صافی آب مرایاد تو انداخت رفیقتو دلت سبز لبت سرخ چراغت روشننف...

♥♥♥♥♥♥♥♥

خیلے مواظبـــمباش....وقتی میبینی جانم به جانتبسته ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط