↩ﺍﺯ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻴﻢ ، ﺍﺯ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﺑﻴﺰﺍﺭﻳﻢ
ﻧﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ، ﻧﻪ ﻣﻴﻞ ﺳﺨﻦ ﺩﺍﺭﻳﻢ
ﺁﻭﺍﺭ ﭘﺮﻳﺸﺎﻧﯽﺳﺖ ، ﺭﻭ ﺳﻮﯼ ﭼﻪ ﺑﮕﺮﻳﺰﻳﻢ؟
ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ﺣﻴﺮﺍﻧﯽﺳﺖ ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺴﭙﺎﺭﻳﻢ؟
ﺗﺸﻮﻳﺶ ﻫﺰﺍﺭ ‏« ﺁﻳﺎ ‏» ، ﻭﺳﻮﺍﺱ ﻫﺰﺍﺭ ‏« ﺍﻣﺎ ‏»
ﮐﻮﺭﻳﻢ ﻭ ﻧﻤﯽﺑﻴﻨﻴﻢ ، ﻭﺭﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﻢ
ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺷﮑﻮﻩ ﺑﺎﻍ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪﺳﺖ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺻﻒ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺧﺸﮑﻴﺪﻩ ﻭ ﺑﯽﺑﺎﺭﻳﻢ
ﺩﺭﺩﺍ ﮐﻪ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻳﻢ ﺁﻥ ﺫﺍﺕ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺭﺍ
ﺗﻴﻐﻴﻢ ﻭ ﻧﻤﯽﺑﺮﻳﻢ، ﺍﺑﺮﻳﻢ ﻭ ﻧﻤﯽﺑﺎﺭﻳﻢ
ﻣﺎ ﺧﻮﻳﺶ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻴﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭﻳﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻳﺪ؟ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﮐﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻳﻢ
ﻣﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ، ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺍ ﺑﺴﺘﻪ
ﺍﻣﻴﺪ ﺭﻫﺎﻳﯽ ﻧﻴﺴﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭﻳﻢ ↪
ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻨﺰﻭﻯ
دیدگاه ها (۱)

قلبم یک خط در میان می زند....زود نیست؟دست هر پیر زنی را گرفت...

کاش خدا کمی صبر می کرد،هنوز آماده نبودم برای بزرگ شدن...

قاضی شهر شده عاشق چشمان زنیچه کند با دل خود، آن زن اگر اعدام...

خب مثیکه ماهمون فاز غممون ادامه بدیم بهترهب ما نیومده پست عش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط