پارت

پارت ۴
"نمیخوام با اون کله سفید برم ماموریت! نمیخوام."
اوبیتو رو به معلم گفت ولی معلم همانجا بهش چشم غره رفت.
"مگه نگفتم شکایت بی شکایت. بهتره با چیزایی که باب میلت نیست کنار بیای اقا کوچولو."
دوباره بچه ها شروع کردند به مسخره کردن، گونه های اوبیتو از عصبانیت و خجالت گل انداخت. و دیدن همین باعث شد پوزخند کوچکی گوشه لب های کاکاشی را بکشد، شاید این پسرک پر سر و صدا لحظات نازی را هم در خودش داشت. بخاطر همین تصمیم گرفت کمی اوبیتو را اذیت کند، با انگشتش یک سقلمه ی کوچک به پهلوی اوبیتو زد.
"چی شد، ساکت شدی که، آقا کوچولو~."
کاکاشی از قصد با طعنه ی ریزی گفت. باعث شد اوبیتو حسابی کفری شود.
"چی زر زدی مرتیکه؟ من ازت بزرگترم‌."
کاکاشی رک جواب داد:"ولی مغزت کوچیک تره."
صورت اوبیتو بیشتر قرمز شد و دندان هایش را به هم فشار داد.
"پسره ی بیشور..."
ولی قبل از اینکه بتواند جمله اش را تمام کند رین با یک لبخند جلویشان ظاهر شد. دخترک مو قهوه ای که برچسب های بنفش براقی روی گونه هایش داشت دوستانه به ان ها نگاه کرد.
"سلام ام...پسرا. من رین ام، فکر کنم میدونید. هم تیمی جدیدتون."
برخلاف کاکاشی که خیلی راحت دست داد، اوبیتو دستپاچه شد. سعی کرد مثل ادم رفتار کند و درست با رین دست بدهد.
"عه اوبیتو من سلامم...چیز ینی سلام من اوبیتو ام."
اوبیتو توی ذهنش به خودش و لکنت زبانش لعنت فرستاد، فقط امیدوار بود رین مثل کاکاشی مسخره اش نکند.
سه تایی راه افتادند که بروند سمت زمین های تمرین، جایی که معلم گفته بود میتوانند جونین مربی را ببینند. اوبیتو مدام داشت تو ذهنش خیال پردازی میکرد، البته اینها را بلند بلند میگفت.
"وای شرط میبندم مربی مون خیلی خفنه. از چه قبیله ایه؟ ینی ما رو میبره ماموریت سطح اِس؟"
رین با لبخند گوش میداد و گاهی هم نظر میداد، ولی کاکاشی قیافه عُنُق به خودش گرفته بود. نگاهی زیر چشمی انداخت به اوبیتو، موهای مشکی‌ش کلی به هم ریخته بود ولی افتاب که به انها میخورد کاکاشی میتوانست بگوید که...یجورایی زیباست.
سریع سرش را تکان داد و سعی کرد چیزی را که الان امده بود توی ذهنش پرت کند بیرون، پس یکی زد پس سر اوبیتو.
"خدا سرمو بردی. همیشه انقدر فک میزنی؟"
کاکاشی گفت و از قصد چشم هایش را چرخاند. اوبیتو نفسش را با صدا کشید توی ریه هایش و طبق انتظار، شروع کرد سر کاکاشی داد و بیداد کردن.
"چه گستاخ بازیااا. کی بهت اجازه داد دست کثافتت رو بزنی به سر من، ها؟"
دوباره بحثشون داشت اوج میگرفت و رین داشت سعی میکرد اوضاع رو درست کنه تا اینکه بالاخره مرد موبلوندی که جلیقه جونین ها را به تن داشت وارد زمین تمرین شد. هر سه ساکت شدند. مرد چهره ی مهربانی داشت و چشم های آبی اش خوشامد گو بنظر میرسیدند. رفت جلوتر.
"اوه، چه بچه های بانمکی. سلام به سه تاییتون، من مربی شمام، میناتو نامیکازه."
کاکاشی و رین سلام کردند ولی اوبیتو داشت با دهان باز نگاه میکرد. بعد از چند لحظه وقتی کاکاشی با ارنجش به او سقلمه زد، شروع کرد با ذوق حرف زدن.
"وای خدا، تو سنسه ی مایی؟! واقعا؟ این بهترین روز عمرم میشه."
او با خوشحالی پرید هوا و دست هایش را گذاشت دور دهانش، داد زد:"اهای ایهاالناس، فلش زرد کونوها سنسه ماعه!"
که با خوردن یک پس سری دیگر از کاکاشی بالاخره ساکت شد.
میناتو کمی خندید و خم شد تا انها را برانداز کند. لبخندش بزرگ شد.
"واهای، چه پر انرژی. بذار ببینم...یه اوچیها توی تیمم دارم با..اوم...فکر میکنم تو باید پسر ساکومو باشی. و، اوه یه دختر خانوم. شما اسمت چیه؟"
رین با لبخند سر تکان داد.
"من رین ام. قبیله م معروف نیست ولی کمی پزشکی بلدم."
میناتو شروع کرد به توضیح دادن چند تا از جوتسو ها و اینکه ماموریت ها در قالب چه نوع فعالیت گروهی ای در انتظارشان است، که البته اوبیتو هیچی نفهمید.
بعد از حدود یک ساعت که با هم گپ زدند، ناگهانی اوبیتو چیزی یادش امد. سریع سعی کرد زمان را بفهمد، عجله توی چشم های برق میزد.
"ساعت چنده؟! ساعت از کجا پیدا کنم؟"
بقیه به او نگاه کردند، کاکاشی ابرویی بالا انداخت. اینهمه عجله برای دانستن ساعت، به نظرش کمی مشکوک امد.
"ساعت ۳ و نیمه. چرا؟"
ولی اوبیتو جوابش را نداد، سریع عینک اسکی نارنجی رنگش را دوباره کشید روی چشم هایش.
"۳ و نیم؟! وای دیرم شده. ممنون سنسه بعدا فردا موقع ماموریت میبینمتون."
بعد مثل برق دوید و توی جاده غیب شد. بقیه که اصلا نفهمیده بودند این کارها برای چی بود، چند دقیقه دیگر به بحثشان ادامه دادند و بعد خداحافظی کردند تا فردا.
ولی از انطرف اوبیتو سریع دوید خانه، در را باز کرد و شلوارش را عوض کرد. چند تا خوراکی از یخچال برداشت و بعد دوباره دوید بیرون. همانطور که توی کوچه پس کوچه ها میدوید، بالاخره رسید به مکان مورد نظرش: کافه بار.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۵اوبیتو وارد کافه بار شد. از وقتی که پدر و مادرش وقتی ک...

زیست داره پدرمو در میاره جدی.

پارت ۳با همان حرف اوبیتو با اخم سرش را چرخاند و چشم های تیره...

نمیدونم چرا ویسگون اینجوری شده، چیزا درست اپلود نمیشه

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط