Jongkookroman

Jongkook_roman
_وقتی دعوا شدید می‌کنید_
Part2

_چرا باید بهت توجه کنم؟

صدات یکم بالاتر رفت.
_منظورت چیه چرا؟

چیزی نگفت و میخواست از آشپزخونه بره بیرون.

_آره همش فرار کن یه بار نیای اینجا وایستی حرف بزنی باهام.

برگشت و بهت نگاه کرد
_از دستت خسته شدم میفهمی؟

دستتو روی پیشونیت کشیدی و بردی سمت موهات و به یه طرف موهاتو انداختی.

صدات کاملا بالا رفت.
_خسته شدی؟ اونی که باید این حرف رو بزنه منم هر روز بدون اینکه با من حرف بزنی میای تو خونه هیچی نمیگی همش یا بیرونی یا وقتیم که میای میری میخوابی اونوقت تو خسته شدی؟

پوزخند زد و بهت نگاه کرد.
_آره چون تو واقعا حوصله سر بری ترجیح میدم همیشه بیرون باشم و مثل سگ کار کنم تا بیام تواین خونه ی لعنتی و تورو تحمل کنم.

دو تا دستت رو گذاشتی رو سینه اش و هلش دادی.

_باشه پس برو اگر اینطوری راحتی پس برو.

چشمات پر از اشک شده بود و بغض گلوت صدات رو خش دار کرده بود.

مچ هر دوتا دستت رو گرفت و دستات رو از روی سینه ش انداخت.
_اصلا من چرا برم؟ اینجا خونه ی منه پس تو گورتو گم کن و از زندگیم برو بیرون.

قلبت فرو ریخت و انگار دیگه نمیتپید انگار دور گلوت رو سیم خاردار بسته بودن و نمی‌تونستی یه کلمه حرف بزنی.

از کنارش رد شدی و به سمت اتاق خوابتون رفتی.

فقط وسایلت رو جمع کردی و میخواستی بری از این خونه.

از اتاق با چمدونت بیرون رفتی و بهش نگاه کردی که هیچ نگرانی و پشیمونی تو چهره ش نبود.

_به دادگاه درخواست طلاق میدم بهتره این ازدواج کوفتی رو تمومش کنیم.

خیلی خونسرد با سر تایید کرد و تو از خونه بیرون رفتی.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴۳)

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می‌کنید_Part3خیلی خونسرد با سر...

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می کنید_Part۴ سمت کلبه رفتی و ...

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می کنید_Part1جفتتون زندگی سختی...

Jongkook_roman_وقتی مافیاست و تو اذیتش می‌کنی_Part3_باشه پس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط