پارت شیش
پارت شیش
اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم جلوش رو گرفتم که با گریه داد زد
غریبه: برو کنار مگه نمیبینی این خانم داره تو آب غرق میشه
ویو کوک
اون یو......یوری بود رفتم سمتش بغلش کردم از آب بیرونش آوردم و بهش تنفس مصنوعی دادم که چشماش رو باز کرد
کوک: یوری خوبی
یوری: کوک تو اینجا چیکار میکنی
کوک: عوضی چرا میخواستی خودکشی کنی ها چرااااااا( داد و گریه )
یوری خندید
یوری: ت...ته..تهجون کجاست
کوک: یوری بس
یوری: تهجون کجاست ( داد و گریه )
کوک: اون
یوری: چرا چراااا چرا نزاشتی بمیرم
کوک: به خاطر داداشت این کارو نکن اون دیگه مرده دیگه رفته
یوری: خفه شو
کوک: منم ناراحتم میفهمی حالا هم بیا بریم
یوری: نمیام میخوام بمیرم
کوک به زور دست یوری رو گرفت بردش داخل ماشین یوری هم آنقدر گریه کرد که خوابش برد پس کوک یوری رو برد خونه خودش پیش میسو تا مطمئن بشه یوری دیگه همچین کاری نکنه
ویو یوری
آنقدر گریه کردم که خوابم برد وقتی بلند شدم توی اتاق بودم که همه جا تاریک بود رفتم برق رو روشن کردم که دیدم کوک روی مبل خوابیده چقدر گوگولی شده بود ولی تا تهجون اومد توی ذهنم لبخندم محو شد برق رو خاموش کردم رفتم بیرون از اتاق که میسو رو دیدم داشت حرف میزد به حرفاش گوش دادم داشت میگفت
میسو: ی..یعنی یوری با کوک ازدواج کرده
( اینجا میسو داره با جوک حرف میزنم جوک از همه چیز خبر داره )
یوری: اون مال قبلاً هست
میسو: وای ترسوندیم، بهتری
یوری: ببخشید آره میشه راجب این موضوع به بقیه نگی
میسو: منظورت ازدواج هست
یوری:آره
کوک: اون وقت چرا( عصبانی )
اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم جلوش رو گرفتم که با گریه داد زد
غریبه: برو کنار مگه نمیبینی این خانم داره تو آب غرق میشه
ویو کوک
اون یو......یوری بود رفتم سمتش بغلش کردم از آب بیرونش آوردم و بهش تنفس مصنوعی دادم که چشماش رو باز کرد
کوک: یوری خوبی
یوری: کوک تو اینجا چیکار میکنی
کوک: عوضی چرا میخواستی خودکشی کنی ها چرااااااا( داد و گریه )
یوری خندید
یوری: ت...ته..تهجون کجاست
کوک: یوری بس
یوری: تهجون کجاست ( داد و گریه )
کوک: اون
یوری: چرا چراااا چرا نزاشتی بمیرم
کوک: به خاطر داداشت این کارو نکن اون دیگه مرده دیگه رفته
یوری: خفه شو
کوک: منم ناراحتم میفهمی حالا هم بیا بریم
یوری: نمیام میخوام بمیرم
کوک به زور دست یوری رو گرفت بردش داخل ماشین یوری هم آنقدر گریه کرد که خوابش برد پس کوک یوری رو برد خونه خودش پیش میسو تا مطمئن بشه یوری دیگه همچین کاری نکنه
ویو یوری
آنقدر گریه کردم که خوابم برد وقتی بلند شدم توی اتاق بودم که همه جا تاریک بود رفتم برق رو روشن کردم که دیدم کوک روی مبل خوابیده چقدر گوگولی شده بود ولی تا تهجون اومد توی ذهنم لبخندم محو شد برق رو خاموش کردم رفتم بیرون از اتاق که میسو رو دیدم داشت حرف میزد به حرفاش گوش دادم داشت میگفت
میسو: ی..یعنی یوری با کوک ازدواج کرده
( اینجا میسو داره با جوک حرف میزنم جوک از همه چیز خبر داره )
یوری: اون مال قبلاً هست
میسو: وای ترسوندیم، بهتری
یوری: ببخشید آره میشه راجب این موضوع به بقیه نگی
میسو: منظورت ازدواج هست
یوری:آره
کوک: اون وقت چرا( عصبانی )
- ۲۵۳
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط