توی ده شلمکوفت حسنی تک وتنها بود

توی ده شلمکوفت حسنی تک وتنها بود
تنها روی سه پایه نشسته بود توی برقشت آفتاب
گاوه میگفت حسنی خره میای باهم بازی کنیم
-نه نمیام مدی بلند سیبیل کلفت دندونای فچ واق وواق وواق
حسنی دوید تو کوچه که ازاون میگزشت دو جوجه
- حسنی میای بازی کنیم
نه جونم قیافشو نیگاه مماغ عملی موهافشن اصن یه شتر کاملی مگه دلم درد میکنه باهات بیام بازی کنم
حسنی گریون و ناراحت رفت خونه پیش باباش
بابایی میای باهم بازی کنیم
- نه جونم زودی برو گم شو تا ننتو ب عزات ننشوندم با این قیافت
القصه
حسنی رفت متاد شد افتاد توی جوب کرم کرد تجزیه شد همراه آب به دوردستها سرازیر گشت...

&برگرفته از کتاب حکایات کاپیات اثر کاپیتانووو از شیلی&
دیدگاه ها (۳)

من یه جن خوشتیییپ و خوش چهره وجزابمامشو میخوام برم خواب گردی...

مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره . مرد قاشقش را زودتر فرو می بر...

کاپیتانوووو از همسایش میپرسه: دخترتو دیدم شکمش بزرگ شده بود ...

واقعا راست میگن ادم تو محدودیت ها ستاره میشه......من خودم ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط