شرطا نرسیده ولی چه کنیم دیگر🫤
شرطا نرسیده ولی چه کنیم دیگر🫤
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:3
صدای قدمها هنوز از طبقه بالا میومد.
آروم.
منظم.
انگار یکی با حوصله روی سقف راه میرفت و از ترسشون لذت میبرد.
ولی برخلاف بقیه، ا/ت فقط خسته به نظر میرسید.
چشمهاشو چرخوند و از جاش بلند شد.
لوسی سریع مچ دستشو گرفت.
"کجا میری؟!
ا/ت خندید.
+احتمالاً پنجره بازه یا گربه رفته بالا.
مینهو با رنگ پریده گفت:
=نباید از دایره بیرون بریم! توی کتاب نوشته—
+مینهو، تو اگه یه روز بفهمی همهچی الکیه سکته میکنی.
و بدون توجه به اعتراض بقیه، از دایره بیرون رفت.
در همون لحظه…
همه شمعها خاموش شدن.
تق.
سکوت.
تاریکی کامل سالن رو گرفت.
لوسی نفسشو با ترس بیرون داد.
"لعنتی…
ا/ت اما فقط نور گوشیشو روشن کرد.
+اوه خدای من، شیطان بزرگ چراغارو خاموش کرد. چه ترسناک.
جیسو با حرص گفت:
^خفه شو یکم!
ا/ت خندید و سمت راهپله رفت.
هر پلهای که بالا میرفت، خونه سردتر میشد.
اونقدر سرد که نفسش جلوی صورتش بخار میشد.
ولی هنوز هم نمیترسید.
بیشتر… حس کنجکاوی داشت.
وقتی به طبقه بالا رسید، همهجا تاریک و ساکت بود.
هیچکس نبود.
اتاقها خالی بودن.
پنجرهها بسته.
ا/ت زیرلب گفت:
+دیدین؟ هیچ خبری نیست.
ولی درست وقتی برگشت سمت راهپله…
یه حس عجیب پشت گردنش خزید.
انگار…
کسی خیلی نزدیک ایستاده بود.
نفسش برای لحظهای گیر کرد.
سریع برگشت عقب.
هیچکس نبود.
فقط تاریکی.
و بوی عجیبی توی هوا.
بوی دود… و عطر تلخ مردونه.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد پوزخند زد.
+باشه دیگه، الانم باید بترسم؟
و برگشت پایین.
---
نیم ساعت بعد، بازی تموم شده بود.
یا حداقل همه اینطور فکر میکردن.
لوسی هنوز عصبی بود و مدام میگفت اون صدا واقعی بوده.
مینهو هم قسم میخورد موقع خوندن متن، یه سایه کنار راهپله دیده.
ولی ا/ت بیخیال روی کاناپه دراز کشیده بود و بستنی میخورد.
+شماها زیادی دراماتیکین.
جیسو بالش پرت کرد سمتش.
^وقتی جن اومد خفت کرد همینو بگو.
ا/ت خندید.
+اگه خوشتیپ باشه مشکلی ندارم.
همه دوباره خندیدن.
و همون لحظه…
صدای خیلی آرومی از طبقه بالا اومد.
؟...ا/ت.
لبخند روی لب ا/ت محو شد.
+شنیدین؟
سه نفر دیگه گیج نگاهش کردن.
^،=،"چیو؟
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
نه…
حتماً خیال کرده بود.
پوفی کرد و بلند شد.
+من میرم بخوابم. فردا مدرسه داریم متأسفانه.
---
نیمهشب.
بارون هنوز ادامه داشت.
نور ماه کمرنگی از پنجره داخل اتاق میافتاد و روی صورت خوابآلود ا/ت سایه مینداخت.
همهچیز ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
و بعد…
ا/ت خواب دید.
خواب یا کابوس… خودش هم نمیفهمید.
فقط میدونست تاریکه.
خیلی تاریک.
بدنش روی تختی سرد قرار داشت و نمیتونست تکون بخوره.
صدای قدمهایی آروم نزدیک شد.
تق.
تق.
تق.
قلبش تندتر زد.
و بعد…
دستی بزرگ روی رانش نشست.
داغ.
محکم.
نفسش برید.
سایهی مردی بالای سرش خم شد.
صورتش توی تاریکی دیده نمیشد ولی چشمهاش…
قرمز بودن.
درخشان.
خطرناک.
ا/ت خواست عقب بره ولی دست مرد دور کمرش پیچید و نزدیکتر کشیدش.
صدای بمش کنار گوش دختر پیچید:
_ بالاخره بیدار شدی…
بدن ا/ت لرزید.
لبهای مرد خیلی آروم روی گردنش نشست.
نه مهربون.
نه عاشقانه.
مالکانه.
انگار از قبل… مال خودش بوده.
ا/ت نفسنفس زد.
+تو کی—
مرد آروم خندید.
صدایی عمیق و تاریک که لرزه به جونش انداخت.
_ تو منو صدا زدی، فرشته.
دستش آروم روی گلوی ا/ت کشیده شد.
_ حالا دیگه نمیتونی ازم فرار کنی…
( خواهران گل اسمات کامنت )
.
.
.
.
شرط کممیدم برسونین دیگه وااا اینقدر زحمت میکشم تو دل امتحانا 🙄🙄
۱۵ لایک
۱۰ کامت
۷بازنشر
بوس بهتون شب خوش💋💔
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:3
صدای قدمها هنوز از طبقه بالا میومد.
آروم.
منظم.
انگار یکی با حوصله روی سقف راه میرفت و از ترسشون لذت میبرد.
ولی برخلاف بقیه، ا/ت فقط خسته به نظر میرسید.
چشمهاشو چرخوند و از جاش بلند شد.
لوسی سریع مچ دستشو گرفت.
"کجا میری؟!
ا/ت خندید.
+احتمالاً پنجره بازه یا گربه رفته بالا.
مینهو با رنگ پریده گفت:
=نباید از دایره بیرون بریم! توی کتاب نوشته—
+مینهو، تو اگه یه روز بفهمی همهچی الکیه سکته میکنی.
و بدون توجه به اعتراض بقیه، از دایره بیرون رفت.
در همون لحظه…
همه شمعها خاموش شدن.
تق.
سکوت.
تاریکی کامل سالن رو گرفت.
لوسی نفسشو با ترس بیرون داد.
"لعنتی…
ا/ت اما فقط نور گوشیشو روشن کرد.
+اوه خدای من، شیطان بزرگ چراغارو خاموش کرد. چه ترسناک.
جیسو با حرص گفت:
^خفه شو یکم!
ا/ت خندید و سمت راهپله رفت.
هر پلهای که بالا میرفت، خونه سردتر میشد.
اونقدر سرد که نفسش جلوی صورتش بخار میشد.
ولی هنوز هم نمیترسید.
بیشتر… حس کنجکاوی داشت.
وقتی به طبقه بالا رسید، همهجا تاریک و ساکت بود.
هیچکس نبود.
اتاقها خالی بودن.
پنجرهها بسته.
ا/ت زیرلب گفت:
+دیدین؟ هیچ خبری نیست.
ولی درست وقتی برگشت سمت راهپله…
یه حس عجیب پشت گردنش خزید.
انگار…
کسی خیلی نزدیک ایستاده بود.
نفسش برای لحظهای گیر کرد.
سریع برگشت عقب.
هیچکس نبود.
فقط تاریکی.
و بوی عجیبی توی هوا.
بوی دود… و عطر تلخ مردونه.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد پوزخند زد.
+باشه دیگه، الانم باید بترسم؟
و برگشت پایین.
---
نیم ساعت بعد، بازی تموم شده بود.
یا حداقل همه اینطور فکر میکردن.
لوسی هنوز عصبی بود و مدام میگفت اون صدا واقعی بوده.
مینهو هم قسم میخورد موقع خوندن متن، یه سایه کنار راهپله دیده.
ولی ا/ت بیخیال روی کاناپه دراز کشیده بود و بستنی میخورد.
+شماها زیادی دراماتیکین.
جیسو بالش پرت کرد سمتش.
^وقتی جن اومد خفت کرد همینو بگو.
ا/ت خندید.
+اگه خوشتیپ باشه مشکلی ندارم.
همه دوباره خندیدن.
و همون لحظه…
صدای خیلی آرومی از طبقه بالا اومد.
؟...ا/ت.
لبخند روی لب ا/ت محو شد.
+شنیدین؟
سه نفر دیگه گیج نگاهش کردن.
^،=،"چیو؟
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
نه…
حتماً خیال کرده بود.
پوفی کرد و بلند شد.
+من میرم بخوابم. فردا مدرسه داریم متأسفانه.
---
نیمهشب.
بارون هنوز ادامه داشت.
نور ماه کمرنگی از پنجره داخل اتاق میافتاد و روی صورت خوابآلود ا/ت سایه مینداخت.
همهچیز ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
و بعد…
ا/ت خواب دید.
خواب یا کابوس… خودش هم نمیفهمید.
فقط میدونست تاریکه.
خیلی تاریک.
بدنش روی تختی سرد قرار داشت و نمیتونست تکون بخوره.
صدای قدمهایی آروم نزدیک شد.
تق.
تق.
تق.
قلبش تندتر زد.
و بعد…
دستی بزرگ روی رانش نشست.
داغ.
محکم.
نفسش برید.
سایهی مردی بالای سرش خم شد.
صورتش توی تاریکی دیده نمیشد ولی چشمهاش…
قرمز بودن.
درخشان.
خطرناک.
ا/ت خواست عقب بره ولی دست مرد دور کمرش پیچید و نزدیکتر کشیدش.
صدای بمش کنار گوش دختر پیچید:
_ بالاخره بیدار شدی…
بدن ا/ت لرزید.
لبهای مرد خیلی آروم روی گردنش نشست.
نه مهربون.
نه عاشقانه.
مالکانه.
انگار از قبل… مال خودش بوده.
ا/ت نفسنفس زد.
+تو کی—
مرد آروم خندید.
صدایی عمیق و تاریک که لرزه به جونش انداخت.
_ تو منو صدا زدی، فرشته.
دستش آروم روی گلوی ا/ت کشیده شد.
_ حالا دیگه نمیتونی ازم فرار کنی…
( خواهران گل اسمات کامنت )
.
.
.
.
شرط کممیدم برسونین دیگه وااا اینقدر زحمت میکشم تو دل امتحانا 🙄🙄
۱۵ لایک
۱۰ کامت
۷بازنشر
بوس بهتون شب خوش💋💔
- ۹.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط