p20

p20
متیو : آواداکادورا
دیانا : متیو
دستمو مشت کردمو زدم تو صورتش اونقدر محکم که فکر کنم تو عصبانیت ترین حالت ممکن هم اینجوری به بالشتم نمی‌کوبیدم و دماغش خون اومد ولی اون لحظه فقط تئو مهم بود
خون دماغشو پاک کرد و گفت
متیو : تو اتاقت حبس میشی
و رفت
در سلول باز شد
رو تئو افتادم و رو بدن بی جونش گریه کردم
بعد ۲ دقیقه بغلم کرد
دیانا : ولم کن میخواهم پیشش باشم ولم کن
ولی مثل همون شب اول رفتار میکرد بی توجه به اشکام زمزمه هام فریاد هام
بردم تو اتاقی نه اتاق قبلیم یه اتاق دیگه بزرگتر توش همه چیز بود یه کتابخونه کوچولو ویالون یه پنجره بزرگن که باز بود و به یه ایوان راه داشت یه آشپز خونه کوچولو مثل هتل بود ولی زندان بود
با صدایی اشکی پرسیدم
دیانا : اینجا کجاس
متیو : جایی که عروسکم دیگه نتونه فرار کنه
دستمو بوسید و گذاشتم رو تخت
متیو : نمیتونی از ایوان فرار کنی طلسم روشه به محض اینکه بری پایین میوفتی تو انباری عمارت
بعد کمه مکث ادامه داد
متیو : دوست دارم
و رفت بیرون
اون دیوونس
متیو : راستی ناهارتم خدمتکار ها میارن تا شب که خودم بیام آزادت میکنم
دیانا : معلم ویالون
متیو : میدونم دوشنبه ها و چهارشنبه ها میاد
دیانا : معلم فرانسوی ام چی
متیو : خودم بهت درس میدم
دیانا : مگه بلدی
متیو : بله عروسکم
دیانا : برو بیرون
متیو : امروز نه پیشت میمونم
به سمت تلوزیون رفت و یه فیلم گذاشته و منو رو پاش و شروع کرد به نوازش بدنم فکرم پیش تئو بود
دیانا : چرا کشتیش
متیو : کیو ؟
دیانا : عشقمو
متیو : خودکشی نمیکنم دارلینگ نگران نباش
دیانا : خیلی عوضی
متیو : منم دوستت دارم
دیدگاه ها (۰)

21پرده ی روب دیوار رو کنار زدم روز ۵ بود با ماژیک چوب خطشو ک...

p21طبقه پایین خدمتکار ۱(لی‌لی): وقتی میبینمش خدا رو شکر میکن...

تکپارتی لورنزو : ا.ت تو سالگردمونو یادت نبودلورنزو : بیدار ش...

p19چشمامو باز کردن تار میدیدم بجز لباس زیرهام هیچی تنم نبود ...

p16سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم بهم اخم کرد سرمو پایین آوردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط