امیلی همیشه فکر میکرد بعضی ادم ها نزدیک تر از بقیه میمونن
امیلی همیشه فکر میکرد بعضی ادم ها نزدیک تر از بقیه میمونن
چون همیشه اینده اش را با او میدید
دخترکی با موهای بلند سیاه
دخترک برای امیلی فقط یه دوست نبود
همزاد
خانواده
دلیل زندگی یا نور زندگ...
اما چرا یهو نور زندگیش دست از درخشیدن برداشت؟
امیلی فقط زمانی خوشحال بود که بعد از چک کردن گوشیش پیام های او رو میدید
نور زندگی اش
امیلی: هی تو هیچوقت حق نداری زودتر از من بمیری
دخترک : باشه بابا میدونم تا اخر عمرم باید تورو تحمل کنم
آن موقع فقط صدای خنده هایشان به گوش میرسید و تلفن هایی که حرف های آن دو را به یکدیگر میرساند
اما چرا باید آن روز دخترک همچین تصمیمی میگرفت؟
موهای آبی زیبایش تنها چیزی بود که برای امیلی با ارزش بود
چرا آن را کوتاه کرد ؟
چرا آن تماس تلفنی مانند هر تماس دیگری از طرف دخترک نبود
بلکه خبر خاموش شدن نور زندگی اش بود
امیلی پس از از دست دادن دخترک دیگر مانند قبل نشد
دلیلی برای چک کردن گوشی اش نداشت
هر اتفاقی میوفتاد دیگر حال ذوق کردن برایش را نداشت
تمام زندگی اش تبدیل به دروغ شد
خنده های دروغین
چرا خود واقعی اش را هر شب فقط عروسک های اتاق تاریکش میدیدند؟
چرا صدای گریه اش هرشب در پشت بام شنیده میشد؟
درحالی که روز ها جز خندیدن کاری نمیکرد..
نمیخواست دردش را با کسی درمیان بگذارد
چون انتظار درک شدن نداشت
دلیل خنده هایش قایم کردن دردی بود که در درون دارد از آن رنج میبرد
قایم کردن خود واقعی ای که کاملا شکسته و آسیب دیده است
اما چرا ؟
چرا نباید دوباره به کسی وابسته میشد؟
شاید ترس تکرار شدن دوباره آن لحظه بود
شاید ترس از این بود که دوباره نتواند خود را کنترل کند و جلوی کسانی که فقط یه ورژن خوشحال او را میدیدند نابود شود
اما چرا وقتی فقط یه بغل گرم میخواست تا تاصبح به آن تکیه دهد و گریه کند
تصمیم گرفت فقط خود واقعی اش را به شب پرستاره روی پشت بامشان نشان دهد؟
چرا زمانی که آسمان گریه میکند او نفسش بند میشود طوری که تبدیل به فوبیای زندگی اش شده است؟
شاید فکر میکرد دیگر هیچکس مثل او نمیشود
خب درست هم هست
اما دیگر همه چیز تمام شده است
امیلی...
شاید روزی کمتر برایش اشک بریزد
اما نوری درون او خاموش شد که فقط دخترک میتوانست آن را روشن نگه دارد...
🕊🕊
این فقط یک داستان خیالیه و واقعیت نداره
اما فقط تعداد کمی از افراد میتونن پیام مخفی و درد درون جملاتو حس کنن...
🕊🕊
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ ʷᵃˢ ᵈᵉˢᵗʳᵒʸᵉᵈ ᵃᶠᵗᵉʳ ˡᵒˢⁱⁿᵍ ʰⁱᵐʰᵉʳ.
🐳d
چون همیشه اینده اش را با او میدید
دخترکی با موهای بلند سیاه
دخترک برای امیلی فقط یه دوست نبود
همزاد
خانواده
دلیل زندگی یا نور زندگ...
اما چرا یهو نور زندگیش دست از درخشیدن برداشت؟
امیلی فقط زمانی خوشحال بود که بعد از چک کردن گوشیش پیام های او رو میدید
نور زندگی اش
امیلی: هی تو هیچوقت حق نداری زودتر از من بمیری
دخترک : باشه بابا میدونم تا اخر عمرم باید تورو تحمل کنم
آن موقع فقط صدای خنده هایشان به گوش میرسید و تلفن هایی که حرف های آن دو را به یکدیگر میرساند
اما چرا باید آن روز دخترک همچین تصمیمی میگرفت؟
موهای آبی زیبایش تنها چیزی بود که برای امیلی با ارزش بود
چرا آن را کوتاه کرد ؟
چرا آن تماس تلفنی مانند هر تماس دیگری از طرف دخترک نبود
بلکه خبر خاموش شدن نور زندگی اش بود
امیلی پس از از دست دادن دخترک دیگر مانند قبل نشد
دلیلی برای چک کردن گوشی اش نداشت
هر اتفاقی میوفتاد دیگر حال ذوق کردن برایش را نداشت
تمام زندگی اش تبدیل به دروغ شد
خنده های دروغین
چرا خود واقعی اش را هر شب فقط عروسک های اتاق تاریکش میدیدند؟
چرا صدای گریه اش هرشب در پشت بام شنیده میشد؟
درحالی که روز ها جز خندیدن کاری نمیکرد..
نمیخواست دردش را با کسی درمیان بگذارد
چون انتظار درک شدن نداشت
دلیل خنده هایش قایم کردن دردی بود که در درون دارد از آن رنج میبرد
قایم کردن خود واقعی ای که کاملا شکسته و آسیب دیده است
اما چرا ؟
چرا نباید دوباره به کسی وابسته میشد؟
شاید ترس تکرار شدن دوباره آن لحظه بود
شاید ترس از این بود که دوباره نتواند خود را کنترل کند و جلوی کسانی که فقط یه ورژن خوشحال او را میدیدند نابود شود
اما چرا وقتی فقط یه بغل گرم میخواست تا تاصبح به آن تکیه دهد و گریه کند
تصمیم گرفت فقط خود واقعی اش را به شب پرستاره روی پشت بامشان نشان دهد؟
چرا زمانی که آسمان گریه میکند او نفسش بند میشود طوری که تبدیل به فوبیای زندگی اش شده است؟
شاید فکر میکرد دیگر هیچکس مثل او نمیشود
خب درست هم هست
اما دیگر همه چیز تمام شده است
امیلی...
شاید روزی کمتر برایش اشک بریزد
اما نوری درون او خاموش شد که فقط دخترک میتوانست آن را روشن نگه دارد...
🕊🕊
این فقط یک داستان خیالیه و واقعیت نداره
اما فقط تعداد کمی از افراد میتونن پیام مخفی و درد درون جملاتو حس کنن...
🕊🕊
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ ʷᵃˢ ᵈᵉˢᵗʳᵒʸᵉᵈ ᵃᶠᵗᵉʳ ˡᵒˢⁱⁿᵍ ʰⁱᵐʰᵉʳ.
🐳d
- ۲۴۶
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط